تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - کلیشه به‌مثابۀ ابزاری سیاسی

کلیشه به‌مثابۀ ابزاری سیاسی

نوشته شده توسط:...
چهارشنبه 23 خرداد 1397-19:59





کلیشه به‌مثابۀ ابزاری سیاسی






مولف : مارک ابلی

مترجم : آرش رضاپور






مارک ابلی، والروس— ازرا پاوند، شاعر معروف، در قرن بیستم دیگران را ترغیب می‌کرد «نوسازی کنند». او از نویسندگان می‌خواست شیوه‌های بیان مبهم و نخ‌نما را کنار گذاشته و قلمروهای بکر زبانی را کشف کنند. پندِ پاوند تأثیری ماندگار بر زبان شعر داشت. دیری نپایید که جستجوی تازگی، تبدیل به نبض تپندۀ ادبیات مدرن شد؛ همچنان که در نقاشی، مجسمه‌سازی و موسیقی کلاسیک چنین شده بود. گرترود استاین در کتاب راه و رسم نوشتن گفت: «جمله می‌باید بی‌قید و بند، و پاراگراف بی‌معنی باشد» اما خوانندگان از همان ابتدا مشکوک بودند.

اغلب ما به دنبال شکل‌های جدید زبانی نیستیم و خوشمان هم نمی‌آید که دستِ بر قضا به جمله‌ای بی‌قید و بند و پاراگرافی بی‌معنی بر بخوریم. همان اصطلاحات قدیمی برای‌مان کافی است، چراکه معنایشان را می‌دانیم. حتی اگر من همۀ خوراکی‌ها را با جعبه داخل یخچال بگذارم، باز هم «همۀ تخم مرغ‌ها را در یک سبد» نمی‌گذارم، و اگر شما حتی اهل ترشی انداختن هم نباشید، باز هم بعضی چیزها را «توی آب‌نمک»نگه می‌دارید.

آیا این بدان معناست که اصطلاحات قدیمی کلیشه‌ای شده‌اند؟

پاسخ، روی‌هم رفته، منفی است. مسئله عمر یک اصطلاح نیست، بلکه زمینه‌ و شیوهۀ بیانش است. اصطلاحات گیرا این قدرت را دارند که زبان را واقعی نگاه دارند. بیان هوشمندانۀ یک اصطلاح آشنا می‌تواند زمینه‌ساز شگفتی خواننده یا شنونده شود. زویی ویلیامز در مقاله‌ای پیرامون خطرات اعتیاد مصرف‌کنندگان به خرید‌های اعتباری، که در سپتامبر ۲۰۱۷ در نشریۀ گاردین منتشر شد، نوشت: «احتیاجی به قناری‌های ناخوش نیست تا بفهمیم با نشت گاز مواجهه‌ایم: باید به فکر فرار از این معدن باشیم». ویلیامز در مقاله‌اش با استفاده از تصویر قدیمی قناری‌های معدن زغال سنگ، به بحثش دربارۀ فشار خرد کنندۀ بدهی روح می‌بخشد.

کلیشه‌‌ها عکس این را انجام می‌دهند؛ یعنی یک تکه فکر را می‌گیرند، لقمه پیچ‌اش می‌کنند و با پیازداغ فراوان به خوردتان می‌دهند.

تشخیص اینکه پشت این کلمات پیش‌پا‌افتاده، مفهوم اصیلی نهفته است، کار ساده‌ای نیست. گاهی سهوی است، اما در اغلب موارد عمدی در کار است. بلیر پاکهام، ترانه‌سرا و خوانندۀ کانادایی، می‌گوید: «هنگام نوشتن ترانه، با توجه به محدودیت‌های زمانی رسانه –حول و حوش سه دقیقه- باید به سرعت زمینه‌چینی کرده و مقدمات را آماده کنید. گاهی کلیشه‌ای که خوب در ترانه نشسته باشد کمک می‌کند. خودِ موسیقی پاپ –موسیقی فراخور روح زمانه؛ چیزی که قرار است پیروز میدان باشد- از نظر منطقی یعنی اینکه همیشه مخاطبان جدیدی می‌آیند که، بدون آنکه روحشان هم از کلمات و جمله‌های کلیشه‌ای خبردار باشد، آماده پذیرش‌اند».

دوباره‌گویی می‌تواند راهبردی قدرتمند و باارزش باشد. چنین عباراتی در خدمت تقویت زره زبانی هستند؛ یعنی چیزی که حمله‌ها را می‌تاراند. این زره با درآمیختن کلیشه‌ها و واژگان انتزاعی، سپری رویین می‌سازد. متن زیر را ملاحظه کنید که در وب‌سایت دولت انگلستان آمده: « نخست‌وزیر علاقه‌اش را برای شنیدن دیدگاه‌های اهالی کسب و کار و بررسی تجاربشان ابراز کرد. او همچنین اظهار تمایل کرد تا دیدگاه‌های دولت در خصوص موفقیت برگزیت و تشکیل کشوری را با آن‌ها در میان بگذارد که در آن فرصت رشد و شکوفایی برای تک‌تک شهروندان سرتاسر کشور مهیا است». یا این یکی که برگرفته از سخنرانی مدیرعامل اکسون‌موبیل است: «کار ما این است که، صرف‌نظر از شرایط و قیمت‌ها، در بازار بجنگیم و پیروز شویم. ما می‌باید برای رسیدن به این هدف باارزش‌ترین محصولات را، با پایین‌ترین قیمت، تولید و به بهترین روش در تمام بازار‌های ممکن عرضه کنیم».

آسمان ریسمان بافتن و سر شیر و پلنگ بریدن و از این حرف‌ها.

بی‌صداقتی دشمن بزرگ شفافیت زبان است. جورج اورول در سال ۱۹۴۶ نوشت: «زمانی که میان نیت واقعی و نیت ظاهری فرد فاصله وجود داشته باشد، با جملات مطول و عبارات ملال‌آوری که می‌گوید، به ماهی مرکبی می‌ماند که جوهر پخش ‌می‌کند». اورول در مقاله‌ای درخشان به نام «سیاست و زبان انگلیسی» مثال‌هایی جاندار دربارۀ «شکاف ملالت‌بار در ادبیات سیاسی» دوران خودش به دست می‌دهد؛ برای نمونه: « قساوت ددمنشانه، پاشنۀ آهنین، استبداد خونخوار، مردم آزاد جهان، دوشادوش هم» اندکی از این اصطلاحات در طول زمان از سکه افتاده‌اند، اما اغلبشان هنوز هم به کار می‌روند. رییس‌جمهورها و نخست‌وزیرها، اگرچه از پشت به یکدیگر خنجر می‌زنند، اما باز لافِ دوشادوشِ هم بودن می‌بافند.

در ۱ جولای ۲۰۱۷، همزمان با صد و پنجاهمین سالگرد تولد ملت کانادا، نخست وزیر جاستین ترودو در منطقۀ پارلمان هیل شهر اتاوا برای هزاران نفر سخنرانی کرد. متن سخنرانی او مملو از انتزاعات و کلیشه‌ها بود: « داستان کانادا درواقع داستان مردمانی عادی است که کارهای فوق‌العاده انجام می‌دهند... کانادایی‌ها می‌دانند بهتر همیشه امکان‌پذیر است... اکنون وظیفۀ ما این است که برابری را توسعه دهیم تا اطمینان یابیم تک‌تک کانادایی‌ها امکانی واقعی و منصفانه‌ برای موفقیت دارند». چنین احساساتی قابل ستایش است، و البته به شکل رخوت‌آوری آشنا. کلمات تردو را می‌توان از هزاران سخنرانی دیگر اقتباس کرد، و احتمالاً چنین نیز بوده است. همانطور که اورول می‌گوید: «اگر از اصطلاحات حاضر و آماده استفاده کنید، نه تنها مجبور نیستید به دنبال کلمات مناسب بگردید، بلکه حتی نیازی نیست نگران لحن کلامتان باشید چرا که این عبارات به نحوی جفت و جور شده‌اند که، کم و بیش، خوش آهنگ باشند». بدین ترتیب می‌توان شنونده‌های پرشعف را به رضایتی خوشایند رساند.

کلیشه‌ها در فرایند دیگری نیز مفید هستند؛ یعنی می‌توانند خشمی از پیش پرداخته را صیقل دهند. چند هفته پس از نطق ترودو، گِرِگ ابوت، فرماندار تگزاس، در همایش کلانتر‌ها در شهری به نام گریپ‌واین سخنرانی کرد. او گفت: «احترام به مأموران اجرای قانون باید در ملت ما نهادینه شود. نشانی که هر کلانتر یا افسر روی قلب خود می‌پوشد [ابوت به همین شکل گفته]، یادآور اعتماد، تعهد و پیمانی مقدس با تک‌تک ماست. برای آنکه قانون پیشاپیش ما در مقابل تهدیدها بایستد، ‌باید از آن پشتیبانی کنیم. زمان آن رسیده است که ما تگزاسی‌ها، ما امریکایی‌ها، متحد شویم و یکصدا بگوییم دیگر تحمل نمی‌کنیم. دیگر تحمل نمی‌کنیم به آن‌هایی که خدمتگزار ما هستند بی‌احترامی شود، دیگر اجازه نخواهیم داد تاجران اهریمنیِ نفرت از یکدیگر جدایمان کنند». دستور زبان ابوت ضعیف است، اما واژگانش مسیری واضح را می‌پیماید. استفادۀ مکرر او از «باید» که با کلیشه‌هایی همچون «تاجرانِ اهریمنیِ نفرت» آمیخته است، جایی برای هیچگونه ابراز مخالفتی نمی‌گذارد. فرماندار، با آن کت و شلوار و کراوات رسمی‌اش بر روی صحنه، شباهتی آشکار با ماهی مرکبی داشت که جوهر پخش می‌کند.


زبان سیاسی دیگری که به همین اندازه دردسر ساز است، «سوت سگ» نام دارد. این اصطلاح در دهۀ ۱۹۸۰ زاده شد، اما در عمل بسیار قدیمی‌تر است. ریشۀ اصطلاح این ایده است که سگ‌ها صداهایی را می‌شنوند و بدان‌ها واکنش نشان می‌دهند که در طول موج‌هایی بالاتر از شنوایی انسان است. اصطلاح سوت سگ در شکل ضمنی یعنی استفاده از پیام‌های رمزی برای انتقال مطلب به مخاطبان هدف، بدون آنکه بقیۀ آدم‌های جامعه از آن خبردار شوند. چنین پیام‌هایی را می‌توان بر کنایه‌ها سوار کرد. در سال ۲۰۱۶، کلی لیِچ، کاندیدای رهبری حزب محافظه‌کار کانادا، به‌دنبال طرفداران احتمالی برای این طرح بود که آیا مهاجران می‌باید از نظر آنچه او «ارزش‌های ضدکانادایی» می‌نامید، ارزیابی شوند یا خیر. مایکل چانگ، یکی از رقبای لیچ برای رهبری حزب، او را به استفاده از «سیاست سوت سگ» متهم کرد. اصطلاح «ارزش‌های ضدکانادایی» با زبان بی‌زبانی به رأی‌دهندگان محافظه‌کار می‌گفت لیچ همان رهبری است که جلوی مهاجرت مسلمانان را خواهد گرفت.

اصطلاحات سوت سگی نمونه‌ای از به‌کارگیری ناخوشایند کنایه‌هاست. اما در جامعه‌ای سرکوبگر، واژگان، ایماژها و کنایات می‌توانند نقشی براندازانه برعهده بگیرند. چین در سال ۲۰۱۷ تمام شبکه‌های اجتماعی‌ای را که به «وینی دِ پو» اشاره کرده بودند، مسدود کرد. وینی خرسی است عاشقِ عسل که در سال ۲۰۱۷ کابران شبکه‌های مجازی در چین به شکل گسترده‌ای آن را به‌عنوان کنایه‌ای برای اشاره به رییس جمهور شی جین پینگ به‌کار بردند چرا که او نیز مانند وینی کوتاه قد و خپل است. اگر بلاگرهای چینی تصویر یک خرچنگ رودخانه‌ای را هم منتشر کنند، احتمالاً سانسورشدنش حتمی است. چرا؟ به این دلیل که در زبان چینی واژه هگزی هم به معنای «یکنواخت‌کردن» است و هم «خرچنگ رودخانه‌ای»، تنها در تلفظ تفاوت دارند. پس از آنکه هو جین‌تائو، رییس جمهور پیشین، پیوسته از ارتقای یک جامعۀ «یکنواخت شده» سخن می‌گفت، «خرچنگ رودخانه‌ای» تبدیل به جایگزینی نمادین برای «سانسور شده» گشت.

گاهی مرز میان کنایه و کلیشه غیرقابل تشخیص می‌شود. من در فهرست کلیشه‌ها، اصطلاحات زیر را یافتم: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»، «توبه گرگ مرگ است»«از احساساتت شرمسار نباش»، «عقلش پاره‌سنگ برمی‌دارد» اما آیا تمام این عبارات کلیشه هستند؟

من چنین فکری نمی‌کنم. اگر تمام این عبارات کلیشه بودند هر استفاده‌ای از زبان کنایی برایمان بی‌اندازه دشوار می‌شد. بخشی از تمایز، میان اصطلاح و کلیشۀ ذهنی است، اما بخشی هم به نرخ و نحوۀ استفاده‌اش باز می‌گردد. برای آنکه یک اصطلاح همه فهم شود، می‌باید گاه و بی‌گاه خوانده و شنیده شود. هر چهار عبارت بالا می‌توانند نوآموزان زبان انگلیسی را سردرگم کنند. ما تنها به این دلیل معنای‌شان را می‌فهمیم که پیشتر آن‌ها را دیده‌ایم.

شاید ما چشم دیدن کلیشه‌ها را نداشته باشیم، اما تکرار بیش از اندازه یک اصطلاح به کلیشه تبدیل‌اش می‌کند. کلیشه‌ها، بنابر تعریف، تکرارشونده هستند. ما را تشویق می‌کنند که در مسیرهای قابل پیش‌بینی بیاندیشیم و سخن بگوییم. زمانی که در مسیر دست‌انداز وجود داشته باشد، فرار از آن برای خود چالشی می‌شود. ممکن است ما با گفتن: «بالا برویم، پایین بیایم، باز هم باید دل به دریا بزنیم و از جان و دل کار کنیم» خودمان را در یک دست‌انداز کلامی گیر بیاندازیم. چقدر طول کشیده تا افرادی که هر روز اصطلاح «خشک کردن باتلاق» را می‌شنوند، پی به منظور واقعی گوینده ببرند؟ اگر اصطلاحات کمک‌ می‌کنند خارج از حصارها فکر کنیم، کلیشه‌ها محصورمان می‌کنند.

«کاهی که کمر شتر را می‌شکند» از آن اصطلاحاتی است که آنقدر استفاده شده که مقبولیت‌اش را از دست داده. با این‌حال این عبارت، به اصطلاح از آن گونه‌های برنده‌ای است که از میان فهرست طولانی عبارت‌های مشابه سربرآورده. شکل قدیمی‌تر آن «پری که کمر اسب را می‌شکند» است. نسخه‌های دیگرش که در طول قرن‌ها ظهور کرده‌اند شامل این عبارات است: « کاهی که کمر الاغ را می‌شکند»، « فلفل‌دانه‌ای که کمر شتر را می‌شکند» و «هندوانه‌ای که کمر میمون را می‌شکند» ( این یکی بیش از بقیه معنی دارد و بنابراین احتمال موفقیتش کمتر است). وب‌سایت خبری سی.‌بی.‌اس، در آگوست سال ۲۰۱۷، تلاش کرد یک اصطلاح را با چیزی خیال‌انگیزتر از کلیشه بیامیزد. خبر این بود که فرماندار جدید بریتیش کلمبیا تصیم داشت «کاه‌های بیشتری از قوانین و مقرارت بر شترِ خط لوله بین کوهستانی» بار بزند. در کمال تأسف، اصلاً اهمیتی ندارد شما چه نگاهی به این خبر دارید، اما خط لوله ربطی به شتر ندارد.

با این حال هنوز می‌توان یک کلیشه را واژگون کرد، به شرطی که معنای تحت‌اللفظی و معنای مجازی‌اش را به یاد شنوندگان آورد. یکی از اصطلاحات معمولی که در زبان انگلیس برای بیان به دردسر افتادن کاربرد دارد، اصطلاح «در آب داغ افتادن» است. وقتی سی‌.ان‌.ان در سال ۲۰۱۷ از بیل مکی‌بن، فعال محیط زیست، در مورد دو گزارش جدید دربارۀ شدت تغییرات اقلیمی سوال کرد، پاسخ داد: «این مطالعات بخشی از پیدایی این درک علمی‌اند که ما در آبی افتاده‌ایم داغ‌تر از آنچه فکر می‌کردیم». شاید مکی‌بن به شکلی هوشمندانه از این اصطلاح برای اشاره به گرمایش زمین استفاده کرده است تا با دادن معنای فیزیکی به این اصطلاح قدیمی، توجهات را به اهمیت موضوع جلب کند. شاید هم با پناه بردن به یک کلیشه، پیامش را تضعیف کرده باشد.

امروزه از کلیشه‌ها برای اشاره به چیزهایی فراتر از کاربردهای گفتاری یا نوشتاری استفاده می‌شود. ارزش کلیشه‌ها آنقدر به اثبات رسیده که راهشان را به حوزه‌های دیگر نیز گشوده‌اند. گفته می‌شود تبهکاران روس و صحنه‌های تعقیب و گریز عجیب‌و‌غریبِ ما‌شین‌ها تبدیل به کلیشه‌های هالیوود شده‌اند. حضور تبهکاران روس احتمالاً با قطعه آهنگی ترسناک و رمزآلود در گام مینور همراه است که به نوبۀ خود کلیشه‌ای موسیقایی است. صحنه‌های دختر و پسرهای جذابی که والدین‌ درمانده‌شان را نصیحت می‌کنند، کلیشۀ تبلیغات تلویزیونی شده است. تمام این مثال‌ها، همانطور که خودتان هم می‌دانید، اصطلاحاتی غیرکلامی‌اند. دلالت و رنگمایه تمامی‌شان قابل پیش‌بینی است، و تمامی‌شان با استفادۀ پیاپی جا افتاده‌اند.

افسوس که به‌کارگیری کلیشه در برخی زمینه‌ها نه استثنا، بلکه قاعده است. اگر حتی یک‌بار به مصاحبه‌ای با ستاره‌های لیگ ملی هاکی گوش کرده باشید، منظورم را می‌فهمید. گُلی که منجر به بردن جام استنلی در سال ۲۰۱۴ شد، به دست الک مارتینز بازیکن دفاع تیم لوس‌آنجلس نایتز در وقت اضافه زده شد. پس از مسابقه، از مارتینز پرسیدند چه شد که لوس‌آنجلس نایتز بعد از عقب افتادن از رقیب‌اش در اواخر وقت دوم بدینجا رسید؟ او گفت: «ما با همفکری از پسش برآمدیم. ما در رختکن رهبر برجسته‌ای داریم، و قبلاً هم در چنین موقعیت‌هایی بوده‌ایم. معلوم است کسی دوست ندارد بعد از دور دوم با این وضعیت به رختکن برود، اما برگشتیم و جنگیدیم».

مارتینز، اندکی پس از هیجان‌انگیزترین لحظۀ دوران بازیگری‌اش، اگر نگوییم هیجان انگیزترین لحظه عمرش، داشت از ملال‌انگیزترین عبارات دنیا استفاده می‌کرد: «با همفکری»، «رهبری در رختکن»، «بودن در این موقعیت»، «معلوم است که ... بیرون آمدیم و جنگیدیم». مایۀ تأسف است اما اجتناب از زبان شخصی تبدیل به بخشی از فرهنگ اغلب ورزش‌های حرفه‌ای شده است. یوگی برا، که مدت‌ها توپ‌گیر تیم بیس‌بال نیویورک یانکیز بود، سبکی منحصر به فرد و به‌یاد ماندنی در سخن گفتن داشت؛ آن‌هم نه‌تنها به دلیل اشتباهاتی که مرتکب می‌شد (برای نمونه: «سه تایی جفت شدیم») بلکه چون صاف و ساده و شخصی حرف می‌زد («ما داشتیم تیم آندرداگز را لت و پار می‌کردیم»). بِرا استعدادی نادر در تبدیل‌کردن کلیشه به اصطلاح داشت.

کلیشه‌ها جایگاهی برجسته در داستان‌هایی دارند که ورزشکاران برای بقیه تعریف می‌کنند. کلیشه‌ها، برخلاف کلمات انتزاعی، سروکله‌شان در برخی داستان‌هایی که ما دربارۀ خودمان می‌گوییم نیز پیدا می‌شود (شرح مأموریت‌ها مملو از آن‌ها هستند). اما به قول ضرب‌المثلی که دست کم چهار قرن قدمت دارد، «آنچه یکی را نوش است، دیگری را نیش است» چیزی که شما با تأسف کلیشه می‌نامید، ممکن است برای من همچون اصطلاحی شورانگیز، گرانقدر باشد. شعار تبلیغاتی باراک اوباما در کمپین تبلیغاتی سال ۲۰۰۸ این بود «بله، ما می‌توانیم». برخی رأی دهنده‌ها فکر کردند کلیشه است. هشت سال بعد، شعار تبلیغاتی دونالد ترامپ این بود: «عظمت امریکا را برگردانید».

چنین شعاری جذاب و الهام بخش بود یا کلیشه‌ای خطرناک؟ پاسخ نه تنها به واژگان، بلکه به اعتقادات شخصی شما نیز بستگی دارد.

اصطلاحات مثل قطعاتِ موسیقایی تکرار شونده‌اند. نویسنده‌های خوب می‌دانند چگونه آن‌ها را همساز با دیگر عناصر متن به کار گیرند. این تشبیه به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا کلیشه‌ها تا این اندازه آزاردهنده‌اند. کلیشه‌ها مانند آن آواز‌ها یا آهنگ‌هایی هستند که وقتی به کله‌تان می‌آیند دیگر دست از سرتان برنمی‌دارند و ناچارتان می‌کنند بارها و بارها برای خودتان زمزمه‌شان کنید. کلیشه‌ها، در معنای تحت‌اللفظی، یک‌نواخت هستند؛ یک چیز را بارها و بارها تکرار می‌کنند.

اصطلاحات، برخلاف کلیشه‌ها، چندصدایی هستند. رنگمایه کلامی‌ای که آن‌ها می‌نمایاند، می‌تواند به اشکالی پیش‌بینی‌ناپذیر ظاهر شود. اصطلاحات تا ابد آمادۀ تغییر شکل‌اند. اصطلاحات با یکی‌کردن تصویری عینی با تصوری ذهنی می‌توانند جای خود را در الگوهای متفاوت بازکنند. وقتی شما عبارتی را به زبان می‌آورید که معنای کناییِ تکان‌دهنده‌ای دارد، کاری می‌کنید که خواننده یا شنونده جهان را از دریچه‌ای بدیع ببیند.




جامعه‌ی بی‌اتوپیا





دکتر بیژن عبدالکریمی




۱ اتوپیا به معنای «رؤیای جمعی یک جامعه» است و یکی از مشخصات روزگار ما (بویژه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری) مرگ اتوپیا و یا به تعبیری «مرگ رؤیای اجتماعی» است. دلیل آن هم، این است که ما در جهان پسامدرن به سر می‌بریم.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در واقع نشانگر این بود که آرمان سوسیالیست و ایدئولوژی مارکسیست شکست خورده است/ در این فضا، نه فقط به آرمان سوسیالیست و عدالت‌طلبی بلکه به کل آرمان‌گرایی و اتوپیاگرایی ضربه مهلکی وارد شد. امروز در روزگار ما هیچ گونه نیروی اتوپیکی در سراسر جهان وجود ندارد و سرمایه‌داری و لیبرالیسم به خیابانی یکطرفه بدل شده است و آنچه که زندگی را به پیش می‌برد نه آرمان‌ها و اتوپیاها بلکه «واقعیت زندگی» است.

۲  البته، مرگ اتوپیا یا رؤیای اجتماعی خاص جامعه ما نیست و یک مسأله جهانی است و یکی از دلایل آن را می‌توان در سراسر جهان، در بیگانگی قدرت‌های سیاسی با توده‌ها دید. به نظر می‌رسد که یک نوع شکاف و فاصله عظیم میان حکومت‌ها و شهروندان‌شان ایجاد شده است تا آنجا که افراد و شهروندان در همه جوامع، کمتر تعلق‌خاطری به سرزمین‌شان دارند.
واقعیت این است که در دنیای پسامدرن افراد گرایش بسیاری به «اتمیزه شدن» دارند و انسان‌ها همه جدا از یکدیگر هستند، هیچ‌کس به «ما» نمی‌اندیشد. این در حالی است که اتوپیا جایی است که «احساس تعلق به جمع» وجود داشته باشد. اما دنیای کنونی جهنمی شده که هرکس  هیزم‌کش خود است.

 ۳   در جهان ما، اعتراض به وضعیت موجود به وفور دیده می‌شود و در مقابل آن هیچ  طرح و اتوپیایی ارائه نمی‌شود، به این معنا که اگر وضعیت کنونی انکار می‌شود هیچ آلترناتیوی هم در برابر آن صورتبندی نمی‌شود. در حالی که در گذشته آرمان‌هایی همچون مارکسیسم، لیبرالیسم، جامعه بی‌طبقه، حتی جنبش‌های اسلامی و اتوپیایی داشتیم اما امروز این آرمان‌ها دلی را گرم نمی‌کنند.
حتی ناسیونالیسم هم آنگونه که باید ظهور و بروزی ندارد و آرمان‌هایی چون زنده باد ایران، چون ایران نباشد تن من مباد، امروزه دیگر برای شهروندان موضوعیت چندانی ندارد و همه به دنبال «خدمات اجتماعی» هستند؛ برای مثال، اگر به یک استاد دانشگاه در کشور دیگری شرایط بهتری پیشنهاد شود، مهاجرت را ترجیح می‌دهد و هیچ‌کس نمی‌گوید من درختی هستم که در این خاک ریشه دارم.
 لذا «مرگ اتوپیا» یکی از ویژگی‌های دوران ما است. امروز، حتی قوه تخیل بشر هم مرده است چرا که امروزه فیلم خوبی نمی‌بینید که در بر دارنده عشق‌های بزرگ و آرمان‌های
بزرگ باشد.
۴ ما مستقل از جهان نیستیم و نمی‌توانیم مستقل از جهان فکر و عمل کنیم. لذا نمی‌توانیم مستقل از جهانی که در آن به سر می‌بریم، اتوپیا ایجاد کنیم. جهان ما فاقد اتوپیا است، لذا تک تک ما هم فاقد اتوپیا شده‌ایم.
پیامدهای یک جهان بی‌اتوپیا در این فضا، چیزی جز «یأس»، «ناامیدی» و «مرگ سیاست» نیست. امروز کسی به فکر این نیست که برای جامعه چه کار می‌تواند انجام دهد. امروزه هیچ‌کس به فکر این نیست که سرنوشتش با مدینه و جامعه پیوند خورده است، هرکس می‌خواهد راه خودش را برود و از همین رو است که شرایط هر روز طاقت‌فرساتر می‌شود.

۵ از دیگر پیامدهای یک جامعه بی‌اتوپیا این است که به تعبیر نیچه «اخلاق بردگی» در سراسر جهان غلبه پیدا می‌کند و توده‌ها توسط قدرت‌های سیاسی شکل‌یافته می‌شوند؛ یعنی، قدرت‌های سیاسی می‌توانند به توده‌های بی‌آرمان و بدون اتوپیا، به واسطه قدرت‌های مالی، سیاسی و رسانه‌ای آنطور که می‌خواهند شکل دهند و توده‌ها زشت‌ترین پلیدی‌ها را می‌پذیرند و  به کنشگری می‌پردازند. بشر بی‌آرمان ما را، رخوت و سستی و انفعال فراگرفته است. از بشر بی‌آرمان نمی‌توان انتظار اصیل بودن، کنشگری و خلاقیت داشت.

 

 






 تغییر عنوان «ساده‌نویسی»








عباس صفاری «ساده‌نویسی» را یک عنوان بی‌مسمّا و تحمیل‌شده در شعر می‌داند و خواستار تغییر این عنوان است.

این شاعر در یادداشتی  نوشته است: من‌نمی‌دانم این ترکیب «ساده‌نویسی» را اول بار چه کسی به کار برده یا پیشنهاد داده است و تا جایی که خبر دارم از میان شاعران مطرح این ژانر تا به حال آقایان شمس لنگرودی و گروس عبدالملکیان به صورت کتبی و شفاهی مخالفت‌شان را با آن ابراز داشته‌اند. من نیز به سهم خود در گفت‌وگوهایی که با رسانه‌های داخل کشور داشته‌ام در چندین مورد به نارضایتی‌ام از این عنوان که به هیچ وجه بیانگر ویژگی‌های ژانر مورد نظر نیست اشاره کرده‌ام.

ساده‌نویسی دسته‌گل نامطبوعی است که رسانه‌ها اگر آن را به آب نداده باشند بی‌تردید با استفاده مکرر از این عنوان در جا انداختن آن نقش عمده و تأثیرگذاری را ایفا کرده‌اند. یقین دارم که در بدو امر قصد بدی نیز در کار نبوده و با حسن نیت انجام شده است و چه بسا که در آغاز کار به درک و شناسایی این پدیده کمک نیز کرده باشد. اما هیچ‌کدام از این اقدامات برای جا انداختن عنوانی که نکات ضعف آن برای توصیف یک ژانر شعری بیش از نکات مثبت آن است عذر موجهی نیست.  

به گمان من اصطلاح ساده‌نویسی نه جلوه‌ای نو و آوانگارد دارد و نه تعریف درست و کاملی از ژانر مورد نظر ارائه می‌دهد. واقعیت این است که شاعران تاثیرگذار این شیوه در یک مقطع حساس تاریخی کوشیده‌اند به تحولی که در نگاه‌شان به هستی ایجاد شده و همچنین به نیاز زمانه پاسخ بدهند، و تا جایی که خبر دارم  به هیچ وجه درگیر سبک‌سازی و مکتب‌آفرینی نبوده و نیستند و آن‌گونه که رسم است مانیفستی هم که افرادی با قواعد و اصول تدوین‌شده آن به توافق رسیده باشند تهیه نشده است. شاید همین امر در روزگاری که بعضی‌ها با بضاعتی اندک برای خودشان سبک و مکتب هنری راه می‌اندازند سبب شده است که رسانه‌ها بکوشند تولیدات این گروه را زیر چتر واحدی برده و با استفاده از عنوانی جدید از دیگر آثاری که تولید می‌شده است برجسته و متمایز کنند؛ عنوانی که متاسفانه حق مطلب را به هیچ وجه ادا نمی‌کند و فارق از سوء تعبیرها و ایجاد توهم، هماهنگی چندانی نیز با ماهیت این ژانر ندارد، عنوانی که از تمام ویژگی‌ها و دستاوردهای این ژانر فقط به یک جنبه کار،  که نحوه جمله‌بندی ساده و طبیعی و استفاده از کلمات حتی‌المقدور رایج در زبان محاوره باشد توجه داشته است. به گمان من ساده‌نویسی حتی مترادف یا در حد سهل و ممتنع هم نیست که به جای خود صلابتی دارد و تعریف کامل‌تری را نیز به نوعی از شعر که سابقه درخشانی در ادب کهن ما دارد ارائه می‌دهد، اگرچه غالبا منتقدان می‌کوشند به شاعران جوانی که به این سبک روی آورده‌اند بگویند یا بقبولانند که این ساده‌نویسی  همان سهل و ممتنع است و کار هر کسی نیست و فلان و بهمان. اما عیب و ایرادهای این عنوان یکی و دوتا نیست که بشود از آن چشم‌پوشی کرد. فارق از آن‌که هر متن ابتدایی و بی‌رمقی را می‌توان با توسل به این عنوان منتشر کرد، دست مخالفان را نیز برای سوءاستفاده از آن باز می‌گذارد تا با اتکا به بار منفعل و منفی صفت «ساده»، عنوان مورد نظر به صورت یک «اَنگ» و ضعف نگارشی جلوه کند؛ صفتی که غالبا برای عدم زیبایی، بی‌بهره از جلوه و هوشمندی به کار گرفته می‌شود؛ مانند: آدم ساده، غذای ساده، لباس ساده و غیره.

این را نیز باید در نظر داشت که هرچه به پایان این قرن شمسی نزدیک‌تر می‌شویم آنتالوژی‌ها، گلچین‌ها و تواریخ ادبی بسیار زیادی تدوین و منتشر خواهد شد، و چه بسا که تعدادی از هم‌اکنون دست به کار شده و در حال جمع‌آوری اطلاعات مورد نیازشان هستند. دنیا دارد به سمتی می‌رود که برای ارائه و ثبت و ضبط این سیل عظیم اطلاعات و تولیدات نیاز به طبقه‌بندی و عنوان‌گذاری دارد. تردیدی نیست که نویسندگان آن آنتالوژی‌ها چاره‌ای نخواهند داشت مگر این‌که آثار شاعران این سبک را به زیر چتر واحدی برده و با استفاده از عنوان ساده‌نویسی به شرح و تفسیر آن بپردازند. مگر این‌که دست‌اندرکاران و هواداران این ژانر  تا دیر نشده آستین بالا زده و چاره‌ای بیاندیشیند. به گمان من مخالفت شاعران این ژانر با عنوانی که بدون هماهنگی و توافق آن‌ها و به‌ویژه در زمانی که خود در قید حیات هستند نه فقط لازم بلکه یک وظیفه است.

هیچ‌کس حق ندارد فرزند خانواده‌ای را، به نامی بخواند که آن‌ها انتخاب نکرده و نمی‌پسندند. پیشنهاد من تغییر نام است و تردیدی ندارم که مخاطبان و رسانه‌ها نیز به درخواست شاعران این ژانر - اگر به توافقی برسند - احترام گذاشته و از عنوان جدید استقبال خواهند کرد.  

تغییر عنوان در بدو امر شاید قدری دشوار به نظر برسد. اما با نظر به جایگاه شاعران این سبک در عرصه‌های فرهنگی و امکاناتی که در اختیار دارند کار سخت و امکان‌ناپذیری نخواهد بود. نمونه تاریخی‌اش گروه «ازرا پاوند» است که در آغاز فعالیت عنوان «ایماژیست» را بر خود نهاده بودند، اما پس از مدتی آن را به «مدرنیست» تغییر دادند و «ایماژیست» به فراموشی سپرده شد. ده‌ها مورد معروف از این قبیل می‌توان مثال زد؛ از نام شرکت‌ها، بنیادها و ادارات گرفته تا نام حتی افراد که نمونه معروف غربی‌اش پرنس، آهنگساز و خواننده بین‌المللی است که در اوج شهرت و محبوبیت نامش را تغییر داد و رسانه‌ها موظف شدند از او با نام جدیدش سخن بگویند و نمونه ایرانی‌اش تغییر نام هنری هنرپیشگان و هنرمندان ایرانی به نام شناسنامه‌ای آن‌ها در سال‌های پس از انقلاب.

شاعرانی که از شعرشان تحت عنوان ساده‌نویسی نام برده می‌شود اکثرا حال و هوا و جهان‌نگری و پایگاه فکری و عاطفی منحصر به خود و یگانه‌ای دارند. به همین جهت گمان می‌کنم لازم نباشد که خود را به درد سر انداخته و مانیفستی تهیه کنند. همین که چهره‌های شاخص آن بر سر عنوان جدیدی به توافق برسند برای شروع کار کافی است . نشریات نیز غالباً از اخباری که نشان از تغییر و تحولی در آن باشد استقبال می‌کنند؛ تغییری که نتیجه آن نهایتاً از تاریخ ادبیات این قرن سر درخواهد آورد.

مشکل اصلی ساده‌نویسی فقط این نیست که عنوانی بی‌مسمّاست؛ مشکل این است که ارزش و اعتبار شعر را در حد کاری آسان و دم دستی و «سهلِ منهای ممتنع» کاهش می‌دهد.




ده توصیه برای نویسندگان کتاب‌اولی





 

  مترجم : سحر حسابی


 
 
ایده‌ای برای نوشتن داستان دارید اما نمی‌دانید از کجا شروع کنید. این ده نکته را بخوانید تا ببینید چگونه این سَد را بشکنید و حرفه خود را شروع کنید.

 
 به نقل از ریدرز دایجست، شاید بارها شنیده باشید که همه آدم‌ها یک کتاب در خود دارند اما خیلی‌ها نویسنده نمی‌شوند و نمی‌دانند چگونه کار خود را آغاز کنند. این مطلب را بخوانید تا بتوانید نوشتن را آغاز کنید:
 
از صفحه خالی نترسید:
خلاصه داستان و نام شخصیت‌ها و خصوصیتشان را بنویسید. همه شخصیت‌ها، اتفاقات، و تصاویر را آماده کنید و سپس شروع به نوشتن کنید.
 
اولین چرکنویس را خیلی زود تمام کنید:
اگر اولین چرکنویس را زود تمام کنید فرم کلی داستان را به دست می‌آورید و وقت خود را پس از اتمام هر فصل صرف ویرایش یا بازنویسی نمی‌کنید.
 
به نوشته خود تعصب نداشته باشید:
هر نویسنده‌ای اولین بار داستان بدی نوشته است. تنها راه‌حل، بازنویسی است. نوشتن را می‌توان آموخت و استعدادی ذاتی نیست. مهم نیست که دوست صمیمی یا مادرتان از شما تمجید کنند، همه ما در تله‌یِ کلمات و جملات موردعلاقه خود گیر می‌کنیم.
 


تحقیق کنید:
برای شکل دادن شخصیت‌های مختلف با آدم‌ها مصاحبه کنید. حتی دزدکی به حرف دیگران گوش کنید و یادداشت بردارید. این کار الهام‌بخش است و موجب می‌شود شخصیت‌های ملموسی خلق کنید. اگر می‌خواهید داستان در مکانی خاص رخ دهد از آن دیدن کنید و از جاهای مختلفش عکس بگیرید.
 


برای نوشتن چند چرکنویس آماده باشید:
چند بار نوشتن بهتر از کم نوشتن است. این کار به شما انتخاب‌های بیشتری می‌دهد تا روایت بهتری بسازید. بین نگارش هر چرکنویس به خود استراحت دهید تا ذهنتان استراحت کند. به این دوره زمان «تخمیر» می‌گوییم. در مقابل وسوسه مرتب کردن دست‌نوشته‌هایتان پس از اتمام نوشتن مقاومت کنید.
 
آثار بزرگان را بخوانید:
نویسندگان مورد علاقه خود در یک ژانر را انتخاب کنید و آثارشان را بخوانید. به شکل روایت داستان‌ها توجه کنید. به داستان‌ها جزئی و اهمیت آنان در شکل‌دهی داستان کلی توجه کنید. ببینید چطور اختلاف و تعارضات بین شخصیت‌ها حل می‌شود.
 
به زمان افعال و تأثیر آن بر خواننده توجه کنید:
به عنوان نمونه اگر از شخص اول و قهرمان داستان برای روایت استفاده می‌کنید باید یاد بگیرید که زمان فعل‌ها را به درستی تغییر دهید تا خواننده دچار سردرگمی نشود. در این مورد می‌توانید به آثار موردعلاقه‌تان رجوع کنید تا ببینید نویسندگان بزرگ چگونه از زمان‌های مختلف برای افزایش تأثیر قصه‌گویی بهره می‌برند.
 

 
اولین دست‌نوشته خود را به هیچ‌کس نشان ندهید:
شاید فکر کنید تقاضا از دیگران برای خواندن داستانتان هوشمندانه است اما اشتباه می‌کنید. سومین یا چهارمین دست‌نوشته خود را برای خواندن به دیگران بسپارید. مخاطب خود را به دقت انتخاب کنید. اگر اثری برای جوانان نوشتید از دختر نوجوانتان بخواهید داستانتان را بخواند و از آنان بخواهید نظر واقعی خود را به شما بگویند. اگر انتقادات مشابهی تکرار شد متن خود را بازنویسی کنید.
 
 
اگر می‌خواهید ویراستار حرفه‌ای استخدام کنید، کمی صبرکنید:
اگر این کار را نکنید پول خود را هدر داده‌اید. دو نوع ویراستار در دنیا وجود دارد: ویراستاران ساختاری برای حل مشکلات قصه و ویراستاران کپی‌کار برای تصحیح گرامر، املای کلمات و بررسی حقایق. استخدام ویراستار، انتشار کتاب را ضمانت نمی‌کند اما می‌تواند کمک‌تان کند. پیشینه ویراستاران را حتماً بررسی کنید.
 
اولین دست‌نوشته خود را برای ناشر نفرستید:
قبول نمی‌کنند. همیشه بهترین و آخرین دست‌نوشته خود را بفرستید چون فقط یک بار به شما فرصت می‌دهند.








عناصر کانونی در جریان‌های رمان‌نویسی











الهام کیانپور


جلسه‌ای دیگر از سلسله نشست‌های تخصصی انجمن مفاخر گیلان،  با مدیریت دکتر ابراهیم صفری و با اجرای استاد مرادیان گروسی در دفتر این انجمن در مجتمع خاتم الانبیاء رشت برگزار شد.
در این نشست، دکتر مجید جلاله‌وند، پژوهشگر و‌ استاد دانشگاه، سخنان خود را با محوریت «عناصر کانونی در جریان‌های رمان‌نویسی» مطرح نمود.
جلاله‌وند با این مقدمه که عنصر کانونی یا گره‌گاه به اثر، نظم و انسجام می‌دهد گفت: هر گفتمانی برای شکل‌گیری نیاز به گره‌گاه دارد و زبان و‌ مذهب دو گره‌گاه مهم در جامعه، برای نزدیک‌کردن توده‌های پراکنده به هم هستند
وی با اشاره به این ‌که، گره‌گاه در جریان‌های ادبی نیز وجود دارد افزود: به عنوان مثال گره‌گاه شعر خراسانی و عراقی، به ترتیب واقع گرایی و درون‌گرایی‌ست که قالب و قلمرو فکری و ادبی حول آن شکل می‌گیرد.
این استاد دانشگاه در ادامه‌ی بحث، عناصر کانونی رمان‌نویسی را به شش حوزه‌ی زیر تقسیم نمود: رمانتیسم، رئالیسم( رئالیسم ابتدایی، انتقادی، سوسیالیستی)، ناتورالیسم، مدرنیسم، رئالیسم جادویی و‌ پست مدرنیسم.


جلاله‌وند با بیان‌‌ آن‌که تفاوت رمانتیسم با گونه‌ی بعدی یعنی رئالیسم، تفکر ایده‌آل، احساس، عاطفه، عشق و دنیای آرمانی است، بینوایان اثر ویکتور هوگو‌ را بارزترین نمونه در این حوزه معرفی کرد و‌ افزود: در گونه‌ی رئالیسم ابتدایی از آثار چارلز دیکنز، در گونه‌ی رئالیسم انتقادی، از آثار بالزاک و باباگوریو و‌ در حوزه رئالیسم سوسیالیستی از رمان مادر از گورکی و‌ دنِ آرام از میخائیل شولوخوف می‌توان یاد کرد.
این پژوهشگر ضمن نام بردن از رمان‌های ایرانی رئالیستی چون: سووشون، شوهر آهوخانم، دختر رعیت، همسایه‌ها و مانند آن خاطرنشان نمود که این رمان‌ها چگونگی شکل‌گیری ذهنیت انسان‌ها را به تصویرمی‌کشند و‌ با گرفتن فردیت از آن‌ها، تیپ مشخصی خلق کرده و حول آن داستان را شکل می‌دهند.
وی همچنین ناتورالیسم را شکل افراطی رئالیسم معرفی نموده و تاکید کرد: در ناتورالیسم، عنصر طبیعت یعنی غرایز و طبیعت درونی انسان پررنگ است و ما را با ویژگی‌های روحی و روانی انسان مواجه می‌کند که می‌توان در این‌ حوزه از چهره‌ی شاخصی چون صادق چوبک در داستان‌های روز اول قبر، انتری که لوطی اش مرده بود و‌… یاد کرد.
جلاله‌ند در ادامه با بیان این‌که نخستین رمان‌های مدرنیسم در اروپا در میانه‌ی دو جنگ‌جهانی نوشته شد گفت: در داستان‌های مدرن، تنهایی انسان در شهر، و احساساتی چون تردید، ناامنی او ترسیم می‌شود و ما در این گونه با انسان‌های پارانویا و ترسانی مواجه‌ایم. در گونه‌ی مدرنیسم می‌توان به اولیس و چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی از جیمز جویس، موج‌ها و به سوی فانوس دریایی از ویرجینا ولف، خشم‌ و هیاهو از ویلیام فاکنر، زمان از دست رفته از مارسل پروست، بوف کور از صادق هدایت، نیمه‌ی غایب از حسین سناپور و‌… اشاره کرد.
این پژوهشگر زمان شکل‌گیری گونه‌ی رئالیسم جادویی را پس از جنگ جهانی دوم‌ عنوان نمود و‌ افزود: رئالیسم جادویی در ایران از دهه‌ی ۶۰ آغاز شده است، اگرچه قبل از آن در برخی آثار غلامحسین ساعدی، آن را می‌بینیم. رئالیسم جادویی را پس از انقلاب در راستای مفاهیمی چون: استعمار ستیزی می‌توان در آثاری مانند اهل غرب از منیرو روانی‌پور، طوبی و معنای شب از شهرنوش پارسی پور و رازهای سرزمین من از رضا براهنی مشاهده نمود.
جلاله‌وند با اشاره به این ‌که جریان پست مدرنیسم در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ میلادی در غرب و در دهه‌ی ۷۰ در ایران مورد استقبال قرار گرفت، گفت: مهم‌ترین مشخصه‌‌ گونه‌ی پست‌مدرن،شخصیت‌ها و زاویه‌ی چندپاره و گسیخته‌ای است که زمان در آن نقش غالبی ایفا می‌کند.وی در پایان گفت: در دنیای پست مدرن، انسا‌ن‌ها از زادگاه خود کنده و پخش شده‌اند و این ویژگی در پیرنگ، زاویه دید و شخصیت‌های این گونه به تصویر کشیده شده است که در این میان می‌توان به نمونه‌هایی چون: شوهر کمونیست من از فیلیپ راث، برفک از دان دلیلو، سه‌گانه های نیویورک از پل استر، کولی کنار آتش از منیرو روانی‌پور، هیس از محمدرضا کاتب، آزاده‌خانم و نویسنده‌اش از رضا براهنی اشاره کرد.





خیال‌پردازی مهمترین وظیفه و کار اصلی یک رمان‌نویس است






 به نقل از لیت هاب، هاروکی موراکامی تقریباً مشهورترین نویسنده ژاپنی است که در حال حاضر داستان‌ها و رمان‌هایش به 50 زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند. میلیون‌ها نسخه از داستان‌های این نویسنده هر روز به فروش می‌رسند که هر روز هم به این تعداد اضافه می‌شود. هرچند نوشته‌هایش همواره از سوی کارشناسان ادبی کشورش به غیرژاپنی بودن محکوم شده است ولی خودش اعتقاد دارد نوشتن به هر زبانی ارزشمند است. وی توصیه‌هایی برای نویسندگان جوان دارد که طی مصاحبه‌هایش با روزنامه و مجلات مختلف منتشر شده است. سایت لیت هاب بعضی از این توصیه‌ها را جمع‌آوری کرده است که در زیر می‌خوانید:
 
بخوانید: من فکر می‌کنم اولین وظیفه هر رمان‌نویسی خواندن یک دوجین رمان از نویسندگان دیگر است. متاسفم که این را می‌گویم ولی باید گفت که برای نوشتن یک رمان هیچ آموزشی نیاز ندارید. تنها کافی است که مشاهده کنید و بتوانید نتایج این مشاهدات را روی کاغذ بیاورید.
 
از کلمات تکراری نترسید: نویسنده‌ها فکر می‌کنند اگر در صفحات مختلف کتابشان از کلمات تکراری استفاده کنند دیگران آنها را به بی‌سوادی متهم می‌کنند ولی باید بگویم این طور نیست. نویسنده خوب کسی است که بتواند از کلمات تکراری به خوبی استفاده کند. من یک دوست پیانیست داشتم. او می‌گفت وقتی به صفحه کیبورد نگاه می‌کنی همه کلیدها شبیه هم هستند ولی به صورت بی انتها می‌شود از این کلیدهای تکراری آهنگ جدید ساخت. کلمات هم مثل همین کلیدهای پیانو هستند. باید بتوانید از این کلمات تکراری جملات جدید و تاثیرگذار بسازید.
 
خودتان را صریح بیان کنید: باید از همان ابتدا مشخص کنید که برای مخاطب چه نوع داستانی تعریف می‌کنید. یعنی ژانر داستان را مشخص کنید و روی یک روند معقول داستان را ادامه دهید. به عبارتی وقتی داستانی جنایی تعریف می‌کنید از کلماتی استفاده نکنید که معمولاً در رمان‌های عاشقانه کاربرد دارند.
 
رویای‌تان را به اشتراک بگذارید: خیال‌پردازی مهمترین وظیفه و کار اصلی یک رمان‌نویس است. سعی کنید این خیال‌ها و رویاهای ذهن‌تان را با مخاطب به اشتراک بگذارید و او را از این لذت بهره‌مند کنید. هر کسی می‌تواند خیال پردازی کند ولی تنها نویسندگان ماهر هستند که قادر هستند این خیالات را با دیگران به اشتراک بگذارند.
 
تکرار کمک کننده است: وقتی می‌خواهم یک رمان بنویسم صبح ساعت چهار از خواب بلند می‌شوم و روزی پنج یا شش ساعت می‌نویسم. به عبارتی برای نوشتن سخت باید بچسبید به کاغذ و قلم. هر روز یک کارهای تکراری روزمره انجام می‌‌دهم و از این تکرار هیچ وقت نمی‌ترسم چون عادت به نوشتن می‌کنم و همین مسئله کمک کننده است.
 
روی یک چیز تمرکز کنید: وقت نوشتن داستان نباید روی مسائل و موضوعات مختلف کار کنید. همیشه سعی کنید روی یک چیز تمرکز کنید و داستان را حول محور آن چیز بپرورانید. تمرکز یکی از مهارت‌هایی است که به صورت اکتسابی نویسندگان به دست می آورند.
 
دنیایتان را مشاهده کنید: مشاهده کردن نگاه کردن به اطراف نیست. بلکه مشاهده کننده واقعی احساسات و فرهنگ مردم اطراف خود را درک می‌کند. از آنها داستان می‌سازد و برای بقیه تعریف می‌کند. هیچ وقت از احساسات بقیه نتیجه نگیرید چون چیزی که مهم است تعریف موقعیت‌ها بدون قضاوت است. چیزی که زیباست همین است که نویسنده تنها مشاهده کند و با زیبایی آنها را روی کاغذ بیاورد.


هیچ چیز توان رقابت با ادبیات را ندارد






 
نریمان حسن‌زاده، شاعر، نمایشنامه‌نویس و روزنامه‌نگار اهل جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۳۱ در روستای قره بولاغ شهر بولاغ به دنیا آمد. عشق، تاریخ آذربایجان، سنت‌های مردمی، نقش زنان در جامعه و جهان طبیعی از جمله تم‌های آثار این شاعر و نویسنده آذربایجانی است. در سال ۲۰۰۵ او جایزه یک عمر دستاورد ملی و عنوان «شاعر مردم آذربایجان» را به دست آورد. از او تاکنون بیش از ۲۴ کتاب منتشر شده که عمده‌‌ آن‌ها شعر هستند. آثار او به زبان‌های متعددی ترجمه شده‌اند. کتاب «نان خاله نبات»، خاطرات داستانی نریمان حسن زاده، با استقبال زیادی همراه شد، تا جایی که به ۹ زبان دیگر ترجمه شده است. به تازگی ترجمه‌ انگلیسی این کتاب نیز منتشر شده و مجله ورلد لیترچر تودی به همین بهانه با او گفت‌وگو کرده است. گفتنی است «نان خاله نبات» در ایران نیز با ترجمه‌ حسین شرفی منتشر شده است.
 
خاطرات داستانی شما با عنوان «نان خاله نبات» داستان یک نویسنده را در دوره‌ بلوغش در میانه‌ قرن بیستم و در آذربایجان تحت حاکمیت شوروی روایت می‌کند. به ویژه برای کسانی که می‌خواهند نویسنده شوند، بزرگ شدن در کشورتان را در شرایط امروز با گذشته چطور مقایسه می‌کنید؟
کاملا متفاوت است. سبک زندگی و زندگی جوانان دوره‌ شوروی و جوانان امروز کاملا متفاوت است. این تفاوت‌ها ریشه در این واقعیت دارد که خود جامعه، ساختار جامعه، نگرش جوانان به زندگی و حتا درک‌شان از اخلاق کاملا تغییر کرده است. جوانان امروز آگاه هستند. در زمان ما، جوانان بسیار معصوم، بسیار ساده و حتا می‌خواهم بگویم ساده‌لوح بودند. آن‌ها هر چیزی را که می‌شنیدند باور می‌کردند، در حالی که جوانان امروز به هیچ‌چیز اعتقاد ندارند. این بدبینی غم‌انگیز است، چون اعتقاد نشانه‌ خلوص است. اگرچه باور داشتن، نقص‌های خودش را دارد، اما مقدس هم هست. فکر می‌کنم این فقدان باور، از جوانان اروپایی می‌آید. مارکس در یکی از مصاحبه‌هایش گفت: «من به‌شدت به انسان‌ها مشکوکم.»

تفاوت‌های بین جوانان دوره‌ ما و جوانان دوره‌ امروز در زمینه ارزش‌های خانوادگی مشخص است. برای مثال، من هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که یک پسر یا دختر، پدر و مادر پیرشان را به آسایشگاه سالمندان ببرند. یک‌بار شنیدم که پدری گله می‌کرد که اگرچه هفت تا بچه بزرگ کرده، این هفت بچه نمی‌توانند از یک نفر، از پدرشان، مراقبت کنند. چه در اروپا و چه در آذربایجان، من آدم‌هایی را که این‌طور رفتار می‌کنند تقبیح می‌کنم. اخلاق انسانی ویران شده است. امروزه عشق به هم‌نوع نابود شده. حالا اگر کسی یک کار خیری انجام دهد، انتظار دارد در ازایش چیزی دریافت کند. این یک تراژدی است: چون هر چه آدم‌های بیشتری در جامعه مشارکت کنند، قدرتمندتر و حیرت‌انگیزتر می‌شوند. عده‌ کمی امروز از خدا عمری طولانی می‌خواهند تا به دیگران خدمت کنند. با وجود این، جامعه‌ امروز، با تکنولوژی‌های به شدت پیشرفته‌اش، سودمند است. برای مثال، وقتی در شهر درس می‌خواندم، هر دقیقه دلم می‌خواست بتوانم بدانم که مادرم چه کار می‌کند، کجاست و در روستای کوچکمان چه‌کار می‌کند. اما نمی‌توانستم به راحتی با او تماس بگیرم. اما حالا گوشی موبایل‌تان را در دست دارید و به راحتی می‌توانید با آدم‌هایی در نقاط دوردست تماس بگیرید. این سرویس فوق‌العاده‌ای است. اما هر پیشرفتی اشکالات خودش را دارد. مثلاً، یک نفر شاید بخواهد ببیند که زندگی در سیاره‌ زحل چگونه است. این خواست او است، و بنابراین، برای رسیدن به این هدف شاید هر کاری بکند. اما چرا باید برای رسیدن به این هدف دوردست کسی را که نزدیک اوست بکشد؟ من هیچ عظمتی در این گونه تلاش‌‌ها نمی‌بینم. انسان باید به جای سفر به زحل، در پی کشف درونیات قلب افراد نزدیک به خود باشد. چون اگرچه شاید آن‌ها حیات را روی زحل کشف کنند، اما جهان درونی آدم‌هایی را که درست کنارشان هستند نمی‌بینند.

در طول تاریخ یک شکاف نسلی بین جوانان و سالمندان بوده است. جوان‌ها فکر می‌کنند که بیشتر از نسل سالخورده می‌دانند؛ آن‌ها فکر می‌کنند که نسبت به نسل مسن‌تر دانش بیشتری دارند و دانشی که مسن‌ترها دارند قدیمی است. و نسل قدیمی‌تر در مورد این‌که به نسل جوان‌تر تکیه کنند تردید دارند؛ آن‌ها نسبت به توانایی‌های جوانان در پرداختن به جهان پیرامون‌شان بدبین هستند. نسل قدیم نگران است که آیا نسل جوان توانایی حکمرانی درست بر کشور و رسیدگی به مشکلات مردم و مدیریت همه چیز را دارد یا نه. در واقع هر نسلی بر این باور است که نسل خودش مناسب‌ترین نسل برای اداره‌ چیزهاست.
 
شما در درجه اول به عنوان یک شاعر مشهور هستید. آیا می‌توانید بگویید چطور به این نتیجه رسیدید که کتاب خاطرات به نثر بنویسید؟ انگیزه‌ شما در دهه‌ ۱۹۷۰ چه بود؟ چالش‌هایی که شعر را از نثر مجزا می‌کند چیست؟
نمی‌دانم چرا این رمان را [براساس زندگی‌ام] نوشتم. در نظر داشتم یک شعر بلند درباره‌ این موضوع بنویسم؛ من ننوشتمش -به دنیا آمد! من دبیر بخش شعر مجله‌ی ادبی «ادبیات» بودم. این کتاب را به صورت مجموعه یادداشت نوشتم، یک‌جور کتاب روزانه. وقتی تمامش کردم، دادمش به عاکف حسین‌اف، دبیر بخش نقد مجله تا بخواند و بازخوردش را بگیرم. حدود یک ماهی گذشت و یادداشت‌هایم را پس نداد. وقتی در این باره از او پرسیدم، قول داد دفعه‌ بعد که همدیگر را می‌بینیم، آن‌ها را با خودش بیاورد -اما باز هم نیاورد.
بعد از مدتی طولانی، او برای من نسخه‌ی چاپی مجله را آورد که کل یادداشت‌هایم در آن چاپ شده بود. شگفت زده شدم و کمی خجالت کشیدم. به او گفتم که که برای انتشار ننوشته بودمش. او جواب داد: این کارت بسیار بهتر از آن است که برای انتشار ننوشته باشی. به یک سطرش هم دست نزن!

بعد از آن خودم را پنهان کردم و یک هفته بیرون نرفتم. خیلی عجیب بود. من فقط احساساتم را رونویسی کرده بودم. برای من به عنوان یک شاعر، راحت‌تر است که احساساتم را به شکل شعر بنویسم، نه نثر. معمولا برای من سخت است که جملات نثر را بسازم، اما در مورد «نان خاله نبات» تعمدا جملات منثور خلق نکردم -فقط هرچه به ذهنم می‌رسید و همان‌طوری که فکر می‌کردم می‌نوشتم. جملات را صیقل ندادم. اگر این کار را می‌کردم فکر نمی‌کنم کتاب همان تاثیر قدرتمندی را می‌داشت که الان دارد. جالب است که سلیمان رحیم‌اف، نویسنده ملی آذربایجانی، رمان را خواند و گفت: تو یک تلگرام نوشته‌ای، نه رمان. رویش کار کن و آن را به رمان بلند تبدیل کن؛ حرف برای گفتن زیاد دارد.

بعد، کتاب در مسکو با ترجمه کوزلوفسکی، شاعر مشهور روس، منتشر شد. سه بار کتاب را در رادیو مسکو خواندند. در مطلبی آمده بود: «این کتاب مثل الماس است و باید با محافظت از روح نویسنده، مثل یک الماس ارائه شود.» انتشارات ملودیا ایگواردیا به من پیشنهاد داد برای رمانی دیگر قرارداد ببندم. حتا پیشنهاد دادند یک پیش‌قسط هم از حق‌التالیفم به من بدهند. [هرچند نریمان هرگز رمان دیگری ننوشت].
فلورا خلیل‌زاده، شاعر آذربایجانی، گفت: «این شاعر تنها یک اثر به نثر نوشته و همه‌جا از آن نقل قول می‌کنند.» کتاب به هشت زبان ترجمه شده و انگلیسی، زبان نهم است.
 
 شما تجربه‌ هدایت تغییرات بزرگ را در زندگی‌تان داشته‌اید، از روستای کوچک پولیو تا شهرهای بزرگی نظیر گنجه، باکو و دیگر نقاط جهان؛ از دوره‌ شوروی تا دولت ملی امروز؛ از دوره‌ ماشین تایپ تا عصر کامپیوتر. به عنوان یک شاعر، چه چیزی به شما کمک کرد تا در خلال بسیاری از تغییرات جهانی و محلی در حوزه‌های مکان، سیاست و تکنولوژی عبور کنید؟
تغییرات زیادی اتفاق افتاده است. از دوره‌ شوروی تا به امروز، احساسات گرم و سرد جای خود را به یکدیگر داده‌اند. الان عصر علم و تکنولوژی است. این تغییر جنبه‌های مثبتی دارد -همان‌طور که گفتم حالا می‌توانم هر زمان که بخواهم با هر کسی تماس بگیرم. اما گذشته یک نوع تقدس یا فضیلتی دارد که حتا نمی‌توانم توضیحش بدهم. امروز نگرش‌‌‌های مردم پیچیده شده است: مردم تنها به این دلیل به دیگری خوبی می‌کنند که در ازایش چیزی دریافت کنند. مردم از نظر اخلاقی در دوره‌ جوانی من قوی‌تر بودند. استاد من در دانشگاه، میرحلال پاشایف، نویسنده‌ مشهور داستان کوتاه، به من آپارتمانی را هدیه داد که دولت به پسرش داده بود. پسر او برنامه‌ای نداشت که به زودی ازدواج کند، اما من داشتم. با این حال میرجلال هرگز جلوی دیگران به این موضوع اشاره‌ای نکرد.

حالا، مردم، از جمله من، همیشه در شتابیم. با این عجله به کجا می‌خواهند برسند؟ ما کمبود وقت داریم؛ همیشه از این گله می‌کنیم. ما برنامه‌ریزی زندگی‌مان را با چشمان خیره به ساعت انجام می‌دهیم. این‌طور زندگی کردن چقدر سخت است! زندگی انسان کوتاه‌تر شده. سبک زندگی ما خیلی دشوار است. در دوران جوانی من، مردم به مکه می‌رفتند و یک سال در راه بودند. اما حالا مردم تسبیح به دست می‌گیرند و سوار هواپیما می‌شوند و به مکه می‌روند و چند روز بعد برمی‌گردند. با تلاش کمتر و در زمان کوتاه‌تری حاجی می‌شوند. خیلی عجیب است که آن‌ها، برخلاف مردم زمان قدیم، احساسات‌شان را واقعاً حس نمی‌کنند. مردم تمام زندگی در حال دویدن‌اند. امروز بدون دویدن زندگی غیرممکن است، و زندگی کردن در حال دویدن خیلی سخت است.
 
فکر می‌کنید نقش ادبیات و به ویژه شعر در جهان امروز چیست؟
از نظر من، نقش ادبیات منحصر به فرد است، جز ادبیات، جز شعر چیزی نیست که چنان قدرتی داشته باشد تا آدم‌ها را تغییر بدهد و بر آن‌ها تاثیر بگذارد و به زندگی تشویق‌شان کند. هیچ چیز نمی‌تواند با توان تاثیرگذاری ادبیات رقابت کند. بنابراین، جهان را باید اهالی ادبیات و نویسندگان هدایت کنند. اگر این اتفاق بیفتد، انسانیت در سراسر جهان پیروز می‌شود.
 
و اینکه‌ چه توصیه‌ای برای نویسندگان جوان‌تر در آذربایجان و جهان امروز دارید؟
یکبار من و خلیل رضا، شاعر ملی مشهور آذربایجان، بحث می‌کردیم که بهترین حالت برای نوشتن شعر چیست. خلیل رضا گفت: «مثل ولادیمیر مایاکوفسکی، شاعر فوتوریست روس.» من اعتراض کردم و گفتم که شعر مایاکوفسکی بیش از حد پرتب‌‌وتاب است، در عوض ما باید مثل سرگئی آلکساندروویچ یسنین، شاعر غنایی روس، شعر بنویسیم، چون شعر او آرام و پرابهت بود.

رفتیم سراغ ناظم حکمت و از او پرسیدیم حق با کدام ماست. او روی کاناپه نشسته بود، اما بلند شد و رفت کنار پنجره و یک سطر از شعر صمد وورغون، شاعر آذربایجانی را از حفظ خواند: چه زود پیر شدی شاعر». حکمت نفس عمیقی کشید و بعد گفت: «شما باید شعر را به زبان مادرتان بنویسید، منظورم جوری است که انگار با مادرتان حرف می‌زنید. یک شاعر با مادر و معشوقش به آرامی، با ملاحت و نه فریاد حرف می‌زند.» من به طرف خلیل رضا برگشتم و گفتم: «اما شعرهای تو؟ بسیاری از آن‌ها بیش از حد هیجانی هستند، باید موقع خواندنشان صدایت را بالا ببری، آن‌ها چی؟» او جواب داد: «بله، درست می‌گویی. من این‌طور می‌نویسم، بنابراین مردم می‌توانند وقتی به چنین شعرهایی نیاز داشتند، شعرهای من را بخوانند، نه شعرهای مایاکوفسکی را.» ما نگاه مشابهی درباره‌ نوشتن شعر در کتاب «کتاب مادرم» نوشته جلیل محمدقلی‌زاده، نویسنده‌ طنز می‌بینیم، که لزوم نوشتن شعر از زبان یک مادر را مطرح می‌کند. کار یک شاعر باید ریشه در شیری داشته باشد که زمانی از سینه مادرش نوشیده.

مترجم: نازنین معمار




«جامعه شناس» و «هنرمند» زوج خوبی می‌شوند؟





 هرگاه در یک مکان هنری همچون «گالری» قصد صحبت از جامعه‌شناسی را داشته‌ام برایم یک تمرین چالش‌برانگیز بوده است؛ چراکه در وهله نخست به نظر می‌رسد «هنر» و «جامعه‌شناسی» دو دنیای متمایز هستند. به تعبیر پیر بوردیو، دنیای هنر «دنیای انکار امر اجتماعی» است و هنرمند همه شرایط تولید خود را زیر سؤال می‌برد تا کار خود را به عنوان اثری الهام گرفته شده و خلق شده معرفی کند که به هیچ عنوان تحت تأثیر تعیینات اجتماعی، تاریخی، فرهنگی و سیاسی نیست. از این رو، هنرمندان اغلب رویکرد جامعه‌شناسانه را «رویکردی تقلیل‌گرایانه» می‌پندارند چون جامعه‌شناسی همه چیز را به «اقتصاد»، «سیاست» و «طبقه» فرو می‌کاهد و متقابلاً جامعه‌شناس هم دنیای هنر را دنیایی پرت تلقی می‌کند؛ چون نسبت به شرایط اجتماعی بی‌مسئولیت است.

جامعه‌شناس هنر» به دنبال چیست؟
بی‌شک «جامعه‌شناسی هنر» جدا از جامعه‌شناسی نیست و موضوع مطالعه آن هنرها است و می‌کوشد تا شرایط تولید اثر هنری، کارکرد آنها و تأثیری که بر مخاطبانشان می‌گذارند را تحلیل کند. این گرایش از جامعه‌شناسی چهار حوزه مشخص را به بررسی می‌گذارد.
۱. بررسی کنشگران میدان هنر؛ از هنرمند گرفته تا آماتورها، کارشناسان، منتقدان و همه کسانی که در عرصه هنر می‌اندیشند.
۲. بررسی ابژه‌ها، آثار هنری و تمام اشیایی که در حوزه هنر به کار گرفته می‌شوند؛ اعم از تکنولوژی‌های مدرن و...
۳. بررسی نهادهای هنری که امروزه اهمیت بسیار یافته و پیوسته در حال تکثیر شدن هستند؛ از آن جمله می‌توان به گالری‌ها، موزه‌ها و همه مکان‌هایی اشاره کرد که به فعالیت‌های هنری مربوط می‌شوند.
۴. بررسی سیاستگذاری‌های هنری که بسیار پر اهمیت هستند؛ چرا که نمی‌توان به جامعه‌شناسی هنر پرداخت مگر اینکه «نقش دولت» را تعیین‌کننده بدانیم.
وقتی جامعه‌شناسان، خودمختاری هنر را به چالش می‌کشند
اما دیوید انگلس معتقد است که در تمام نسخه‌های جامعه‌شناسی هنر، چه در نسخه «اعتدالی» و چه در نسخه «انتقادی»، مفروضات بدیهی وجود دارد و این مفروضات باعث می‌شود تا «جامعه‌شناس» در برابر «هنرمند» قرار گیرد و هنرمند نیز نگاه جامعه‌شناسانه را رد کرده و نپذیرد؛ چون معتقد است که جامعه‌شناس دنیای هنر را به رسمیت نمی‌شناسد. این مفروض‌ها را می‌توان در ۳ دسته نشاند:
۱. نخستین فرض، مسأله تعریف هنر است. از نظر جامعه‌شناس، با استناد به نظر مارسل مورس، اثری «هنری» به شمار می‌آید که یک گروه اجتماعی، در یک جامعه مشخص، آن را به عنوان یک اثر هنری بپذیرد. به تعبیری، هنری بودن در ذات اثر نیست بلکه در شناسایی کالا به مثابه یک «اثر هنری» است. اما هنرمندان به این تعریف نقد داشته و آن را نمی‌پذیرند چون نگاهی ذات‌گرایانه به هنر دارند و معتقدند که اثر هنری کشف می‌شود. به این اعتبار، در تعریف هنر دو دیدگاه وجود دارد؛ در یک نگاه، اثر هنری «برساخت اجتماعی» است و در نگاه دیگر، هنر «ذات‌انگارانه» تلقی می‌شود.
۲. دومین فرض، جایگاه هنرمند است، اینکه هنرمند چه کسی است؟ در میان خود اهالی هنر، هنرمند، خالقِ خلق نشده است که از استعدادی خدادادی برخوردار است و گویی «همیشه» به هنر علاقه‌مند بوده است. بوردیو معتقد است که این «همیشه» شرایط تولید و شکل گرفتن اثر هنری را نادیده می‌گیرد. اما جامعه‌شناس، هنرمند را از تاریخ هنر بیرون می‌کند چون معتقد است هنرمند محصول شرایط است و خود، مخلوق یک دوره تاریخی و محصول یک میدان است.
۳. سومین فرض بر خودمختاری میدان و حوزه هنر متمرکز است. در دنیای هنر، همواره تلاش می‌شود تا هنر با هنر توضیح داده شود. دنیای هنر برای خود تابوهایی قائل است؛ به عنوان مثال، قیمت آثار زیر آنها نوشته نمی‌شوند و آثار هنری مثل اشیای مقدس خرید و فروش می‌شوند.
اما جامعه‌شناسی هنر، خودمختاری میدان هنر را به چالش می‌کشد و از آن استقلال‌زدایی می‌کند. رویکرد جامعه‌شناسی این است که سیاست و ثروتی که در پس هنر پنهان شده است را برملا می‌کند. به همین دلیل است که جامعه‌شناسی همیشه و در همه حوزه‌ها مزاحم است و به همین دلیل است که می‌گویند «جامعه‌شناسی» و «هنر» زوج خوبی نیستند. اما شاید زمان آن رسیده باشد که همه این مفروضات را زیر سؤال ببریم.
هنرهایی که بیشتر از سوی جامعه‌شناسان مورد اتهام قرار می‌گیرند
درخصوص ناسازگاری «هنر» و «جامعه‌شناسی» بعضی از هنرها بیشتر مورد اتهام هستند و شاید هنر نقاشی یکی از آنها باشد. اما برخی از هنرها به جامعه‌شناسی نزدیک‌تر هستند و امروزه کاملاً کارکردی جامعه‌شناختی دارند.
پیش از پرداختن به این موضوع که کدامیک از انواع هنرها به جامعه‌شناسی نزدیک‌تر هستند باید به این نکته اشاره کرد که در قرن بیست و یکم برخلاف قرن بیستم جدی‌ترین مسائل ما «مسائل اجتماعی» است؛ به عنوان مثال مسائل زیست‌محیطی، تعمیق نابرابری‌های اجتماعی، از هم گسیختگی‌های تعلقات اجتماعی، جابه جایی‌های اجتماعی و پرونده بی‌خانمان‌ها، بی‌هویت‌ها و بی‌شناسنامه ها، این‌ها پرونده‌های اجتماعی روی میز قرن بیست و یکم است.
این پرونده‌ها باعث به وجود آمدن جنبش‌های جدید شده‌اند که در نوع خود بی‌سابقه‌اند و همه حوزه‌ها را تحت تأثیر قرار داده‌اند. یکی از این حوزه‌ها «هنر» است و ما می‌بینیم که در پرونده بهار عربی، اتفاقاً روشنفکران و رهبران اجتماعی غایب هستند و این هنرها هستند که حاضرند و نقش تعیین‌کننده در انتقال پیام این جنبش‌ها به خارج از خاورمیانه را ایفا می‌کنند و هنرمند دیگر نسبت به مسائل اجتماعی بی‌تفاوت نیست.
روزگاری که «هنرمند» و «جامعه‌شناس» زوج خوبی شدند
اگر در دوره‌ای، «سرمایه اقتصادی» عامل تضادهای طبقاتی و توزیع نابرابر سرمایه فرهنگی شده، امروز به دنبال تغییراتی که در میدان هنر رخ داده، فرهنگِ مسلط و مشروع در هنر زیر سؤال رفته و این امر اتفاق‌های جدی و جدیدی را در عرصه هنر موجب شده است. از همین رو است که معتقدم امروز می‌توان مفروضات اولیه را زیر سؤال برد و «جامعه‌شناسی» و «هنر» را زوج‌های خوبی معرفی کرد. اما این اتفاق‌ها چه بودند:
۱. نخستین اتفاق، به پرسش کشیده‌شدن هنرهای مشروع است. هنرهای مشروع آن دسته از هنرها است که در نهادهایی مشروعیت‌بخش شناسانده می‌شوند؛ مثلاً تمام کارهایی که در گالری‌ها و آکادمی‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند. نمونه این امر را می‌توان در خیابانی‌شدن هنر دید. امروز، کار هنری الزاماً در نهاد مشروع خود نیست و شما می‌توانید «تابلو نقاشی» را در مترو، «مجسمه» را در پارک و «تئاتر» را در خیابان ببینید. دلیل خیابانی شدن هنر، عمومی شدن هنرها، نوعی از حاکم شدن فرهنگ جوانی، آموزش و تکنولوژی‌های جدید است. به دلیل همه این عوامل است که ما امروز می‌توانیم از «دموکراتیزه شدن هنر» حرف بزنیم.
دموکراتیزه شدن هنر باعث شده تا امروز با اشکال هنری جدیدی مواجه شویم که دیگر محصول آکادمی‌ها و نهادهای رسمی نیستند و اغلب به آنها هنرهای «زیرزمینی»، «خیابانی» و «مقاومت» گفته می‌شود. این نوع از هنرها خود را از سلطه آکادمی و نهادهای مشروع خارج کرده‌اند و ما در بهار عربی با این هنرها مواجه بودیم. گرافیک، تئاتر خیابانی، نوازندگان خیابانی و موسیقی رپ، این‌ها پدیده‌های جدید و مهمی هستند که مشروعیت هنر مسلط را زیر سؤال می‌برند و اتفاق هنری، الزاماً تنها در گالری و موزه رخ نمی‌دهد.
۲. اتفاق دوم پدیده تلفیق هنرهای مسلط و هنرهای تحت سلطه است. به دنبال این امر، هنرهای دستی با برندسازی، خود را به هنرهای زیبا نزدیک کرده و توجه هنرهای زیبا به هنر مردم، تلفیقی را به وجود آورده که طی آن، مرزهای «هنر والا» و «هنر پست» زیر سؤال رفته است.
۳. اتفاق سوم اهمیت یافتن پدیده «خودآموختگان» است که بتازگی به یک ژانر و سبک جدید بدل شده است و ظهور و ورود خودآموختگان به گالری‌ها و مکان‌های مشروع هنری نیز اتفاق مهم دیگری است که باید به آن توجه کرد.
۴. اتفاق چهارم اهمیت یافتن قطب «توزیع» در مقایسه با دو قطب دیگر یعنی «تولید» و «دریافت» است و این یعنی همه کسانی که بین «هنرمند» و «متن جامعه» هستند، برجسته شده‌اند؛ البته یکی از مهم‌ترین دلایل این امر «بازار» است.
این چهار نکته نشان می‌دهد که هنر در ایران امروز ما دچار دگردیسی شده و این دگردیسی منجر شده تا هنر و جامعه‌شناسی برخلاف فرضی که در جامعه‌شناسی هنر بدیهی انگاشته می‌شود، دیگر مزاحم هم نبوده و زوج خوبی شوند. در کنار دنیای هنر، دنیای جامعه‌شناسی نیز تحولات جدیدی را از سر می‌گذراند که این تحولات به نزدیک‌تر شدن «جامعه‌شناسی» و «هنر» انجامیده است و آن اهمیت یافتن «فرهنگ» در جامعه‌شناسی امروز است. همچنان که در جامعه‌شناسی دیروز «طبقه» اهمیت داشت در جامعه‌شناسی امروز «فرهنگ» اهمیت دارد.







 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox