تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - نوشتن، اعجاز تخیل است

نوشتن، اعجاز تخیل است

نوشته شده توسط:...
چهارشنبه 23 خرداد 1397-19:58





روح‌الله کاملی.....





درگذشت روح الله کاملی نویسندۀ جوان ایرانی در بی‌خبری و ابهام



در پی درگذشت روح‌الله کاملی، از داستان نویسان قم، صاحب آثاری همچوم «الفبای قطعه‌ای از جهنم»، «فرشته‌ها و قسم‌نامه»، «هشت آتش و بردیا»، سوگواره نقد آثار وی با حضور جمعی از نویسندگان در مجتمع ناشران قم برگزار شد.

در ابتدای برنامه، زهره عارفی داستان کوتاه «گربه کوچک ماورایی من» از مجموعه داستان «الفبای قطعه‌ای از جهنم» را برای حضار خواند و سپس مرتضی شاه ترابی که مجری جلسه که از دوستان کاملی بوده است، در سخنانی زندگی او را دارای دو وجه و دو سویه دانست؛ وجه شخصی و ادبی.

وی گفت: کاملی دوست داشت همیشه نظر دوستانش را در باره داستان‌هایش بداند و بشنود. حتا اگر کسی سبقه ادبی هم نداشت و در مورد اثرش نظر می‌داد، از نظرش استقبال می‌کرد.

در ادامه از علی اصغر عزتی پاک دعوت شد تا در مورد کاملی و آثاراش صحبت کند. عزتی پاک کاملی را خیلی معصوم و پاک و صاف و زلال معرفی و به جهان داستانی کاملی اشاره کرد.

وی گفت: با توجه به جهان داستانی کاملی و با نگاه به آثارش خواهیم فهمید راهی را برای خودش انتخاب کرده بود و در مسیر این راه بود. جهان داستانی او مثل دسته گلی بود که ما بو کردیم و برای بار دوم آن را از ما گرفتند. داستان‌هایش با عموم داستان‌هایی که ما می‌نوشتیم متفاوت بود.

عزتی پاک اضافه کرد: جهان روح الله غریب بود و انگار در یک دنیای پر راز و رمز زندگی می‌کرد و از آن بیرون نیامده بود. او دنبال رازگشایی از دنیا نبود بلکه این رمز و راز را توصیف می‌کرد. درگیری کاملی با جهان وجودی داشت و خودش را در جهانی می‌دید که آن را نمی‌فهمید و با داستان می‌خواست یک جوری آن را درک کند و به نوری برسد.

وی اضافه کرد: او نسبت به فهم این دنیا و هستی، اظهار عجز می‌کرد و به این‌ها می‌اندیشید و پیشنهاد فکر کردن به ما می‌داد. جهانش قشنگ و خیال انگیز بود. داستان‌هایش عموما به جایی بند بودند و ذیل اسطوره‌ها و کهن الگوها روایت می‌شوند. به عنوان نمونه اگر به داستان «ناخدای کوچک و کبوترهایش» از مجموعه داستان «فرشته‌ها و قسم نامه» نگاه کنید متوجه این نکته خواهید شد. این جهان نیاز به ذهن و زبان خودش را داشت و کاملی با زحمت و تلاش و تمرین آن را یافته بود و به ما نشان می‌داد. صدای متفاوتی و جهان متفاوتی بود که از بین ما رفت.

ابراهیم اکبری دیزگاه از دیگر دوستان روح الله کاملی بود که در مورد او سخن گفت و یادآور شد: سقراط و فلاسفه یونانی نظرشان این است که کار فلسفی کردن به نوعی تمرین مرگ است. کسی که بیشتر کار فلسفی می‌کند بیشتر تمرین مرگ می‌کند. به نظر من داستان نویسی در درجه اول خیره شدن به زندگی است. داستان نویس مدام به زندگی و زوایای گوناگون آن خیره می‌شود تا در انتهای زندگی مرگ را ببیند. بلکه مرگ را بچشد.

اکبری دیزگاه افزود: از سال 84 با کاملی آشنا بودم. او این خیرگی را به زندگی داشت و مدام در این خیرگی در ذهن و زبانش مرگ را می‌دید. انگار یکی از دغدغه‌های اصلی او در زندگی بود. کاملی و داستان‌هایش متحد بودند. نمی‌شود از کاملی گفت و یادی از داستان‌هایش نکرد. چهار ویژگی در مورد کاملی بر می‌شمارم که در سلوک شخصی و داستانی اش قابل ردیابی اند.

وی اولین ویژگی کاملی را این نکته عنوان کرد که او اهل سکوت بوده است و در ادامه گفت: کاملی بنا نداشت حرف بزند. بیشتر سکوت می‌کرد و گوش می‌داد. این کم حرفی چند دلیل می‌توانست داشته باشد. یکی محجوبیت ذاتی ایشان بود. دومین ویژگی این بود که او همیشه دوست داشت غایب باشد. از همه محافل و مجالس. بنایی بر حضور نداشت. اگر هم می‌پذیرفت با غایب بودن ثابت می‌کرد، اهل غیبت است.

این داستان نویس ادامه داد: سومین ویژگی کاملی گوشه گیری بود. نمی‌خواست در کانون توجه باشد. در جلسات هم در گوشه بود و اهل مرکز و نمایش نبود. آخرین ویژگی کاملی از حجب و معصومیت برمی‌آید. او به شدت اهل انزوا بود. نمی‌دانم در انزوا چه یافته بود که نمی‌خواست هیچ گاه تماشایی شود و این انزوا با مرگ اندیشی او گره خورده بود. کاملی با همین انزوا از پیش ما رفت.

حامد جلالی هم خاطراتی از همراهی اش با روح الله کاملی گفت و افسوس خورد «که ای کاش این جلسه پیش از اینها برگزار می‌شد؛ حتا اگر به قول آقای اکبری، روح الله نمی‌آمد و غایب می‌شد. کاش درباره کارهایش قبلا می‌نوشتیم. او وظیفه‌ای داشت که می‌نوشت، ما وظیفه‌ای داشتیم که باید نقد می‌کردیم و او را می‌دیدیم، اما به وظیفه مان عمل نکردیم. کاملی خیلی از تعریف و تمجید دوری می‌کرد. نویسنده خوبی بود در مسیر شدن. در جهان خودش بود و یک چیزهایی از این جهان فوران می‌کرد.

در پایان بهروز انوار از نزدیکان کاملی با اشاره به گمنامی روح الله کاملی به آسیب شناسی این موضوع در قم پرداخت و گفت: با هم سال 86 عضو مجازی چوک بودیم. اتفاقی فهمیدم اهل قم است. دوست شدیم. داستان نویس‌هایی در قم زندگی می‌کنند که کسی آن‌ها را نمی‌شناسد. کافی است به لیست جشنواره‌های داستانی نگاهی بیندازید، می‌بینید چه تعداد شرکت کننده از قم مشاهده می‌کنید. این‌ها کجا هستند؟ چه اتفاقی در قم افتاده که با این همه نویسنده نشست‌های داستانی با تعدد اندک برگزار می‌شود؟ به نظرم نیاز به بازنگری داریم. نیاز است همه را ببینیم. شاید داریم افراد را طرد می‌کنیم و با یکسان سازی برخی را حذف می‌کنیم.








در کشور ما هیچ مقام مسئولی دلش برای فرهنگ و ادب نمی‌تپد








مرد طناز ادبیات و مطبوعات ایران پشت میزش در خانه احمدآباد مستوفی نفس‌های آخر را کشید و هنوز به ۵۰سالگی نرسیده جدی جدی با زندگی خداحافظی کرد و رفت.

به گزارش ایسنا، ابوالفضل زرویی نصرآباد هرچند که سال‌ها بود گوشه عزلت گزیده و از تهران و هیاهوهایش فاصله گرفته بود اما چنان کارنامه‌ای دارد که نام و تاثیرش همچنان حضور دارد. شنبه (دهم آذرماه) محمد زرویی نصرآباد با پیکر بی‌جان برادرش در خانه‌اش مواجه شد. تعدادی از طنزپردازان و دوستانش خود را برای دیدار آخر به خانه احمدآباد رساندند؛ همه در بهت و شوک. خبر هم دیگر پیچید و  آخرین خبر شامگاه شنبه شد خبر رفتن ابوالفضل زرویی نصرآباد در ۴۹سالگی.

یار قدیمی «گل‌آقا» رفت. او امید کیومرث صابری فومنی بود؛ گل‌آقا در پاسخ به این که «امیدتان در طنزنویسی امروز به کیست» گفته بود: «…قلمی که عبید و دهخدا در دست داشتند، الان بی‌صاحب نیست. طنز دارد جان می‌گیرد. یکی از مشهورترین طنزنویسان امروز ما ـ ملانصرالدین ـ (ابوالفضل زرویی نصرآباد) فقط ۲۳ سال دارد! چراغ‌ها دارند روشن می‌شوند. شهر چراغانی خواهد شد…». زرویی با نوشته‌هایش در مطبوعات، با کتاب‌های طنزش، با پژوهش‌هایش در عرصه طنز و شاید مهم‌تر از آن با آموزش طنزپردازان جوان و حمایت از آن‌ها چراغ طنز را روشن نگه داشت و به قول گل‌آقا شهر را چراغانی کرد.

سیدمهدی شجاعی هم با تجلیل از ابوالفضل زرویی با این جمله که «او نه تنها شخصیتی بی‌بدیل در ادبیات طنز معاصر بود که در تاریخ طنز ایران مثل و نظیر نداشت» انتقادهای تندی را خطاب به مسئولان مطرح می‌کند:خبر درگذشت برادرم ابوالفضل زرویی نصرآباد، خبری دهشتناک و تکان‌دهنده بود.
مردم ایران، به خصوص اصحاب فرهنگ و ادب و هنر و بالاخص اهالی خطه طنز شخصیتی شریف، وارسته، فاضل، آزاده، مهربان، جوانمرد، اهل درد و ادیب و هنرمند را از دست دادند که داغ فقدانش تا ابد بر دل‌ها خواهد ماند.
وسعت جای خالیش چنان بیکرانه و نامحدود است که هیچ چیز و هیچ کس، آن را پر نمی‌کند.
ابوالفضل زرویی نه تنها شخصیتی بی‌بدیل در ادبیات طنز معاصر بود که در تاریخ طنز ایران مثل و نظیر نداشت.
اگرچه مرگ حق است و سرنوشت محتوم و مختوم همه ما، اما داغ سنگین‌تری که سفر ناگهانی این بزرگمرد عرصه ادب، بر دل ما گذاشت، مرگ مظلومانه و غریبانه‌اش بود.
رحلت غریبانه ابوالفضل زرویی نشان داد که عرصه فرهنگ و ادب و هنر در کشور ما بی‌صاحب‌ترین است و هیچ قوه تمیز و تشخیصی که لعل و گوهر را از خزف بازشناسد و قدر بداند در هیچ سطحی از مدیران و مسئولان وجود ندارد.
رحلت غریبانه ابوالفضل زرویی نشان داد که در کشور ما هیچ مقام مسئولی دلش برای فرهنگ و ادب نمی‌تپد و سیاستگذاران و مدیران کلان در عرصه فرهنگ و هنر، از کمترین دغدغه‌ای برای اهالی این خطه برخوردار نیستند.
در رحلت مظلومانه این شخصیت بی‌بدیل عرصه ادب، همه مدیران و مسئولان عالی و دانی مسئول‌اند و باید در هر دو جهان پاسخگوی بی‌توجهی و سهل‌انگاری و بی‌رحمی خود باشند.
در این واقعه مؤلمه و مصیبت جانسوز هیچ کدام حق ندارند ابراز تاثر و تاسف کنند و پیام تسلیت بدهند و برای خود کسب آبرو کنند. کسانی که از وضعیت و شرایط این عزیز خبر داشتند و هیچ کدام هیچ قدمی برنداشتند. همان بهتر که ما را با غم خود رها کنند و به کار و بار خود بپردازند.
این مصیبت طاقت‌سوز را به یکایک عزیزان ادیب و طنزپرداز تسلیت عرض می‌کنم و برایشان از خداوند صبر و سلامتی می‌طلبم. بخصوص عزیزانی که ابوالفضل را از نزدیک می‌شناختند و با او رفاقت داشتند. عزیزانی که نمی‌دانند در کدام مصیبت بگریند؛ مصیبت از دست دادن رفیقی شفیق و بامعرفت، مصیبت فقدان ادیب و طنزپردازی بی‌بدیل یا مصیبت بی‌پناهی اصحاب فرهنگ و هنر.


حالا بعد از رفتنش، اکبر اکسیر می‌گوید: انصاف نیست مرثیه‌گوی شاعری باشیم که خود، نوشته‌هایش و قلمش برای خنداندن مردم بود؛ از طنزپردازان می‌خواهم برای تدفین او مراسم شادی برگزار کنند. او می‌افزاید: زرویی خدمات بسیاری به طنز کرد و طنزپردازان جوانی را به جامعه ادبی ما معرفی کرد، به خاطر همین کارش می‌توانیم برایش کف بلند بزنیم تا صدایش به بهشت برسد.

رویا صدر با اشاره به نقش بی‌نظیر او در جامعه طنز ایران اظهار می‌کند: استحکام ساختاری آثار و عمق و تلخی نگاه زرویی، او را از دیگر طنزپردازان متمایز می‌کرد.

ابراهیم رها هم با تأکید بر تأثیرگذاری او بر طنز ایران و این‌که تسبیح طنز کشور یکی از دانه‌های درشت خود را از دست داد به این وجه از کار زرویی نصرآباد اشاره می‌کند: زرویی خود را به امواج پرتلاطم پیرامونی نمی‌سپرد؛ تلاش داشت سنگ زیر آب باشد و کارهای ماندگار انجام دهد.

شهرام شهیدی می‌گوید طنز ایران یکی از بزرگ‌ترین و بی‌ادعاترین آدم‌هایش را از دست داد. او با بغض و گریه از خاطره ورودش به «گل‌آقا» و حمایت‌های زرویی نصرآباد یاد می‌کند.



 

ابوالفضل زرویی نصرآباد






 
نتیجه تصویری برای ابوالفضل زرویی نصرآباد ابراهیم نبوی




 
 
 

 


ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

شاعر،پژوهشگر و طنزپرداز

متولد 15 اردیبهشت 1348تهران

کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

آغاز به کار مطبوعاتی و فرهنگی از سال 1368

همکاری با نشریات:گل آقا ،همشهری،جام جم،ایرانیان،انتخاب،زن،مهر،کیهان ورزشی،بانو،جستجو،عرو.س و...

شهرت: ملانصرالدین
نامهای دیگر: چغندر میرزا، ننه قمر ، کلثوم ننه، آمیز ممتقی، میرزا یحیی، عبدل، توضیح: نامبرده، پای بعضی نوشته‌هایش در همشهری از اثر انگشت نیز استفاده کرده است

 

آثار منتشر شده:
تذکرة المقامات
افسانه‌‌های امروزی
وقایع نامه طنز ایران (کار مشترک او و خانم فریبا فرشادمهر)

کتاب گویای  با معرفت های عالم (اولین آلبوم صوتی شعر طنز )

رفوزه ها(مجموعه شعر)

حدیث قند(مجموعه مقالات)

غلاغه به خونه ش نرسید

 

آثار در دست چاپ:

مجموعه خاطرات سر حسنعلی خان مستوفی

«ماه شب چهاردهم» رمانی براساس زندگی حضرت ابوالفضل(ع)

خر پژوهی(خر در تاریخ طنز)

 

مشاغل:

- معاون سردبیر و عضو هیأت تحریریه هفته نامه ی گل آقا از بدو انتشار(1369)

-سردبیر ماهنامه ی گل آقا از بدو انتشار به مدت یک سال(71-1370)

-دبیر اجرایی سالنامه گل آقا(76-1373)

-دبیر سرویس طنز روزنامه ی همشهری از بدو انتشار به مدت یک سال(72-1371)

-پایه گذار و مدیر دفتر طنز حوزه هنری(1378 تا1383)

-همکاری با سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران(از سال 1380)

-تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی(از سال 1385)

 

سایر فعالیت ها:

-بنیان گذار نخستین شب شعر طنز در ایران"در حلقه رندان"(1380)

-بنیان گذار و دبیر نخستین جشنواره ی طنز دانشجویان سراسر کشور(1379)

-بنیان گذار نخستین شب نثر طنز ایران"شب خلوت"(1381)

-بنیان گذار دبیر نخستین جشنواره ی بین المللی طنز ایران(1382)

-طراحی و افتتاح شب های شعر طنز در بیش از 10 استان کشور

-داوری ادوار مختلف جشنواره های مطبوعات،جشنواره های متعدد دانشجویی و عضویت در شورای برنامه ریزی و داوری جشنواره های طنز تهران،شعر محلی و طنز کرمان و...

-برگزاری کارگاه ها و سمینارهای متعدد در دانشگاه های سراسر کشور و ایراد سخنرانی در مراکز فرهنگی و هنری با موضوعات گوناگون و مرتبط با طنز.

-برگزاری نشست های تخصصی بازخوانی متون کلاسیک طنز در کانون ادبیات ایران(از آغاز سال 1388)

-برنده ی سرو بلورین نخستین جشنواره شعر فجر به عنوان برترین شاعر طنزسرای پس از انقلاب اسلامی (این سرو بلورین در مراسم سالگرد در گذشت زنده یاد کیومرث صابری فومنی(گل آقا) به نشان قدردانی تقدیم مزار این بزرگمرد گردید)

-دریافت سرو بلورین تقدیر از سومین جشنواره شعر فجر(سی امین سالگرد پیروزی انقلاب)در رشته شعر طنز.

-طراحی و نگارش برنامه های متعدد رادیویی و تلویزیونی(از سال 1377)ادامه مطلب در  سایت  www.zarooee.ir













یک رمان اجازه می‌دهد که وقتی هنوز بیدارم رویا ببینم







  مترجم : مهرناز زاوه




 
 

به نقل از لیت‌هاب - بعضی کتاب‌ها از نویسندگان خود فراتر می‌روند. ما آن‌ها را می‌خوانیم، در مورد آن‌ها در کلاس‌های درس یا در میان دوستان بحث می‌کنیم و در این راستا اغلب به یک نتیجه فرهنگی کلی می‌رسیم. اما هرچه درباره رمان‌هایی که پایه فرهنگ ادبی ما را شکل می‌دهند بیشتر بدانیم بهتر است. به همین منظور نظر نویسندگان برخی از رمان‌هایی را که به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده‌اند، درباره شاهکارهایشان پرسیده‌ایم.

 
هاروکی موراکامی درباره «جنگل نروژی» و «کافکا در کرانه»
«جنگل نروژی» تنها رمان من است که در سبک رئالیستی نوشته شده است. البته که این کار را عمدا انجام دادم. می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌توانم یک رمان صد در صد رئالیستی بنویسم. و فکر می‌کنم این تجربه بعدا مفید واقع شد. این اعتماد به نفس را به دست آوردم که می‌توانم به این شیوه هم بنویسم؛ وگرنه کامل کردن کارهای بعد از آن کاملا دشوار می‌شد. برای من نوشتن یک رمان مثل خواب دیدن است. نوشتن یک رمان اجازه می‌دهد که وقتی هنوز بیدارم رویا ببینم. می‌توانم خوابِ دیروز را امروز ادامه دهم، کاری که نمی‌توان در زندگی معمول روزانه انجام داد. همچنین راهی است برای فرو رفتن در اعماق ذهنم. درنتیجه تا وقتی که آن را رویایی می‌بینم، خیال نیست. برای من رویا خیلی واقعی است.
«کافکا در کرانه» حاوی چندین معماست، اما هیچ پاسخی برای آن‌ها در نظر گرفته نشده. در عوض برخی از این معماها ترکیب می‌شوند و درنتیجه‌ی کنش متقابل آن‌ها، امکان یک راه حل شکل می‌گیرد. و فرمی که این راه‌حل می‌گیرد، برای هر کدام از خواننده‌ها متفاوت خواهد بود. این معماها به عنوان بخشی از راه‌حل عمل می‌کنند. توضیحش دشوار است اما این آن نوع رمانی است که من می‌نویسم.

 
کازوئو ایشی‌گورو درباره «بازمانده روز»
با شوخی‌ای که همسرم کرد شروع شد. روزنامه‌نگاری بود که می‌خواست برای رمان اولم با من مصاحبه کند. همسرم گفت جالب نمی‌شد اگر این آدم می‌آمد که این سوالات جدی و رسمی را درباره رمانت بپرسد و تو تظاهر می‌کردی که سرپیش‌خدمت من هستی؟ ما فکر کردیم که این یک ایده بامزه است، از آن به بعد سرپیش‌خدمت به عنوان یک نماد ذهنم را به خود مشغول کرد.
آن موقع خیلی آگاهانه تلاش می‌کردم که برای مخاطب بین‌المللی بنویسم. فکر می‌کنم این واکنشی بود علیه کوته‌بینی تصویرشده در داستان انگلیسی نسلی که پیش از من آمده بود. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم نمی‌دانم که این تنها یک وظیفه بود یا نه. اما این احساس آگاهانه در میان هم‌تایان من وجود داشت که ما مجبوریم به مخاطب بین‌المللی بپردازیم و نه فقط بریتانیایی‌ها. یکی از راه‌هایی که فکر کردم می‌توانم این کار را بکنم این بود که یک افسانه انگلیسی که در سطح بین‌المللی شناخته شده بود به کار بگیرم –در این مورد، آن سرپیشخدمت انگلیسی.

 
مارگارت آتوود درباره «سرگذشت ندیمه»
«سرگذشت ندیمه» یک رمان فمینیستی است؟ اگر این به معنی یک گستره ایدئولوژیک است که در آن همه زنان فرشته‌اند یا قربانی و ناتوان از انتخاب، نه. اگر منظورتان رمانی است که در آن زنان انسان‌اند –با تمام انواع شخصیت‌ها و رفتارها- و همچنین جالب و مهم‌اند و آنچه برایشان اتفاق می‌افتد برای موضوع، ساختار و طرح کتاب بسیار حیاتی است، بله. به این معنی بسیاری از کتاب‌ها فمینیستی هستند.

 
فیلیپ راث درباره «شکایت پورتنوی»
یکی از کتاب‌های اولیه‌ام که با روحیه‌ای بالا، شادی و روح رهایی‌بخش زمانه هدایت شده. بدون آنکه کاملا بدانم به درون‌مایه‌ام پی بردم –ناخالصی. ناخالصی ترکیب انسانی... وقتی در ۸۰ سالگی دوباره «شکایت پورتنوی» را خواندم شوکه و راضی بودم. شوکه از اینکه توانستم اینقدر بی‌پروا باشم و راضی از اینکه باید بی‌پروا می‌بودم.

 
اورسولا کی. لو گویین درباره «دست چپ تاریکی»
«دست چپ تاریکی» که در دنیایی بدون جنسیت اتفاق می‌افتد، نگرش ناآگاهانه من به فمینیسم بود. تنها اینقدر می‌دانستم که جنسیت خودش دارد به سوال تبدیل می‌شود. اما جنسیت چیست؟ جنسیت به عرصه‌ای رسیده است که داستان علمی تخیلی در جستجوی موضوعات جالب برای بازبینی و سوال دوباره است. فکر کردم خب هیچکس این کار را نکرده. درواقع چیزی که نمی‌دانستم این بود که کمی پیش از من، تئودور استورجن کتابی با عنوان «ونوس پلاس ایکس» نوشته. استورجن یک نویسنده بااستعداد و بامحبت بود و خواندن داستانش خالی از لطف نیست. او نویسنده بزرگی نبود اما قصه‌گوی بسیار خوبی بود و ذهن خیلی خوبی داشت. اما من البته به مسیر دیگری رفتم. می‌توان گفت که از خودم می‌پرسیدم زن بودن یا مرد بودن چه معنایی دارد؟ و اگر نبود چه می‌شد؟

 
هلن دوویت درباره «آخرین سامورایی»
در زمان نوشتن «سامورایی» بگومگوی بدی با پدرم داشتم. و فکر کردم ما پدر و مادرمان را خودمان انتخاب نمی‌کنیم. اگر می‌کردیم، من چیز بهتری را برمی‌داشتم. و بعد ایده‌ای برای یک کتاب به ذهنم رسید: چه چیزی نیاز است تا ممکن باشد که بتوانیم انتخاب کنیم؟ فکر می‌کنم کتاب‌های جالب، الگوهای جدیدی را کشف می‌کنند. اول درباره الگو فکر می‌کنی –می‌تواند مثلا این باشد: یک بازیکن شطرنج دنیا را چطور می‌بیند؟ یک کارشناس آمار دنیا را چطور می‌بیند؟- بعد به دنبال فرمی می‌گردی که این اثر را بسازد. اما این نوع کتاب‌ها زمان می‌برد تا به خوبی اجرا شوند. مساله فقط نوشتن هزاران کلمه در یک روز نیست.

 
دیوید فاستر والاس درباره «شوخی بی‌پایان»
می‌خواستم یک کار غم‌انگیز بکنم. یک کار بامزه، سنگین و روشنفکرانه کردم و هرگز یک کار غم‌انگیز نشد. و می‌خواستم تنها یک شخصیت اصلی نداشته باشد. کتاب عجیبی است. در مسیری که یک کتاب عادی حرکت می‌کند جلو نمی‌رود. یک عالم کاراکتر دارد. فکر می‌کنم حداقل تلاشی صادقانه می‌کند برای اینکه سرگرم‌کننده باشد و این جذابیت را داشته باشد که خواننده صفحه به صفحه جلو برود، بنابراین حس نمی‌کنم که یک چکش به دست گرفته‌ام و بالای سر خواننده ایستاده‌ام و می‌گویم: «هی، اینجا این چیز واقعا سخت و هوشمندانه را نوشته‌ام. ببین می‌توانی بخوانی‌اش؟» این کتاب‌ها را می‌شناسم و حقیقتا کفرم را در می‌آورند.



نوشتن، اعجاز تخیل است





 

  مترجم : مهرناز زاوه
 
 
 به نقل از لیت‌هاب - جویس کرول اوتس، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و رمان‌نویس امریکایی است که تاکنون دو بار موفق به کسب جایزه او.هنری شده و جایزه کتاب ملی را به دست آورده است. آخرین اثر او «خطرات سفر زمان» چند روز پیش از سوی انتشارات هارپرکالینز منتشر شد. در گفت‌وگوی پیش‌رو او از قفل ذهنی نویسنده، اولین کتابی که عاشقش شده و احساس گناه از نخواندن آخرین اثر جیمز جویس می‌گوید.
 
بیشتر از همه دوست دارید چه کسی کتابتان را بخواند؟
چه سوال غیرمنتظره‌ای! جواب صادقانه‌ام این است: «هیچ ایده‌ای ندارم.» هرگز کوچک‌ترین ایده یا انتظاری درباره مخاطب ندارم. همیشه از مواجه شدن با خوانندگانی که پیش‌بینی نمی‌کردم کارهایم را بخوانند شگفت‌زده می‌شوم. این حس را از خوانندگان در جشن امضای کتاب می‌گیرم که مسلما در هر مکانی متفاوت است.
 
بیشتر از همه دوست دارید در مصاحبه‌هایتان از چه حرف بزنید که تا به حال نشده؟
شاید سوالاتی درباره ماهیت این فن، تکنیک‌ها، ساختار، سبک و ... اما صحبت از این عناصر در مصاحبه دشوار است. آنالیز یک اثر داستانی در کلاس دانشگاه یا یک کارگاه آموزشی شاید بزرگ‌ترین پاداش باشد. در کارگاه‌های داستان‌نویسی‌ام می‌توانم کل یک ساعت را به یک داستان بسیار کوتاه از همینگوی اختصاص دهم.
 
چه ساعتی از روز می‌نویسید؟
صبح زود، اواخر صبح، بعدازظهر، اواخر عصر یا کمی بعد از نیمه شب –این‌ها ساعت‌های ایده‌آل من هستند. به نظر می‌رسد هرچه روز بیشتر پیش می‌رود فعال‌تر می‌شوم و در ساعات پایانی عصر احساس می‌کنم در کارم کاملا غوطه‌ورم. در این زمان احساس می‌کنم که کارم صرفا شخصی نیست.
 
قفل ذهنی را چطور پشت سر می‌گذارید؟
مطمئنا مردم حالا و همیشه هنگام نوشتن احساس «قفل‌ شدن» می‌کنند، چرا که به اندازه کافی رویاپردازی نکرده‌اند، طرح نزده‌اند و یا پیش از این یادداشت‌برداری یا تحقیق نکرده‌اند. هیچ‌کس با تایپ کردن اولین جمله نوشتن را شروع نمی‌کند. نوشتن، اعجاز تخیل است و باید با تخیلات فعال آغاز شود. بهتر است این تجربه را با قدم زدن یا بهتر از آن دویدن در یک مکان آرام زیبا و به دور از دیگران از سر بگذرانید. (وقفه‌ها و مشاجرات پیش پا افتاده، مرگ تخیل‌اند.)
 
کدام کتاب است که بارها و بارها به آن برمی‌گردید؟
«مجموعه اشعار» امیلی دیکنسون و «والدن» هنری دیوید ثورو.
 
کدام قطعه فرهنگی غیرادبی (فیلم، نمایش تلویزیونی، نقاشی، آهنگ) است که نمی‌توانید زندگی‌تان را بدون آن تصور کنید؟
«نتوانم زندگی‌ام را بدون آن تصور کنم...»؟ خیلی اغراق‌آمیز است. به وضوح، ما نمی‌توانیم زندگی‌مان را غیر از آنچه هست تصور کنیم. مردم اغلب می‌گویند «نمی‌توانستم بدون ... زندگی کنم» و ما فکر می‌کنیم که «اما مطمئنا می‌توانی، همانطور که من توانستم».
 
بهترین توصیه نویسندگی که از کسی دریافت کردید چیست؟
هیچکس تا به حال به من هیچ توصیه‌ای برای نوشتن نکرده و من هم هرگز درخواست نکردم.
 
اولین کتابی که عاشقش شدید چیست؟
«آلیس در سرزمین عجایب» و «آلیس آن‌ سوی آینه» لوییس کرول. آن زمان هشت سال داشتم –نیازی نیست که بپرسید چرا؟
 
یک رمان کلاسیک نام ببرید که از اینکه هرگز آن را نخوانده‌اید احساس گناه می‌کنید.
 یک روز با یک بچه‌گربه چمباتمه می‌زنم و «شب‌زنده‌داری فینگن‌ها»ی جیمز جویس را می‌خوانم. «اولیس» را بارها خوانده‌ام، عملا قسمت عمده‌ای از «دوبلینی‌ها» و «سیمای مرد هنرمند در جوانی» را از حفظم –اما تنها ۱۰۰ صفحه از «شب‌زنده‌داری» را خوانده‌ام.
 
کتابی هست که آرزو داشتنید شما آن را می‌نوشتید؟
جدا فقط یک کتاب؟ عملا تمام کلاسیک‌ها و بسیاری کتاب‌های دیگر که از نوشتن‌شان هیجان‌زده می‌شوم. نوشتن یک کتاب فوق‌العاده باید یک ماجراجویی خارق‌العاده باشد. به عنوان مثال نوشتن «روشنایی ماه اوت» فاکنر، «جنایت و مکافات» داستایوفسکی یا داستان‌ کوتاه‌های کافکا و «رنگین کمان» لارنس می‌تواند معادل هزاران زندگی در هزاران سیاره باشد.




خواندن داستان شبیه ملاقات دوستان قدیمی است






 

  مترجم : محمد حسن لو
به نقل از لیت هاب، سیگرید روزینگ نویسنده و فعال حقوق بشری اهل سوئد است ولی در حال حاضر در کشور انگلیسی زندگی می‌کند. او بنیادی با نام خودش در این کشور تاسیس کرده که هدف آن را حمایت از نویسنده‌های تازه‌کار قرار داده است. روزنیگ همچنین موسس و صاحب مجله ادبی گرانتا در انگلیس است. مجله لیت هاب مصاحبه‌ای با این نویسنده و ناشر انگلیسی انجام داده است که خواندنش برای نویسندگان جوان می‌تواند انگیزه بخش باشد. بخش‌هایی از این مصاحبه را می‌‌خوانید:
 
برای اولین سوال بهتر است مستقیم وارد موضوع نوشتن شویم. چه ساعاتی از روز می‌نویسید؟
هر موقع که وقت داشته باشم. مهم نیست کی باشد. البته کارهای مجله هم مشکلی هست برای خودش ولی سعی می‌کنم هر موقع از روز چند ساعتی برای نوشتن کنار بگذارم.
 
در یکی از شماره‌های مجله گرانتا درباره مانع نویسنده صحبت کرده بودید. یعنی چه؟
این واژه البته اختراع خودم است. خود نویسنده می‌تواند مانع اصلی نوشتن و خلق یک اثر جدید و عالی باشد. یعنی اگر نویسنده خودش قبل از نوشتن احساس خجالت کند یا نظر مخاطبان را در ذهن داشته باشد همین موضوع باعث می‌شود از نوشتن بازبماند. پس به نویسندگان جوان توصیه می‌کنم فکر کنید نوشته‌های شما خوانده نمی‌شود. پس بدون توجه به مخاطب با بهترین کلمات و جملات هرچیزی که در ذهنتان می‌گذرد را روی کاغذ بیاورید.
 
اگر بخواهید یک کتاب را چندین بار بخوانید، کدام‌ها هستند؟
خب فکر کنم کارهای جین آستن مثل منسفیلد پارک، غرور و تعصب و رمان ترغیب را بارها بخوانم. از جزئیات تاریخی استفاده شده در رمان‌های آستن لذت می‌برم. آثار ویریجینا ولف با آن جملات بلند و قوی و البته صریح نیز خیلی الهام بخش هستند. به طور کلی بیشتر از نوشتن عاشق خواندن داستان‌های دیگران هستم. خواندن داستان شبیه ملاقات دوستان قدیمی است.
 
بخش‌های غیر ادبی فرهنگ یک جامعه چه قدر در نوشتن تاثیر دارند. یعنی اصولاً فرهنگ و اجزای آن با هم ارتباط دارند؟
بله حتماً. تصور اینکه در موزه و گالری نقاشی نباشم غیرممکن است. اجزای فرهنگ مثل موسیقی، نقاشی، سینما و ... همگی به صورت تنگاتنگی با هم ارتباط دارند. یک نویسنده مثل من نصف وقتش در موزه و کنسرت‌ها می‌گذرد. تصور نبودن در این مکان‌ها برای سخت است.
 
بهترین توصیه‌ای که درباره نوشتن از شخصی گرفتید؟
کاش کسی چنین توصیه‌هایی به من می‌کرد. کاش یک نفر می‌آمد و می‌گفت فلان جای نوشته‌ات اشکال دارد ولی متاسفانه یا خوشبختانه همه چیزهایی که درباره نویسندگی یاد گرفتم از کتاب و رمان‌ها بوده است.



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox