تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - در ایران ما، نویسندگان خوب از هنر خود برای پنهان‌کردن خود استفاده می‌کنند

در ایران ما، نویسندگان خوب از هنر خود برای پنهان‌کردن خود استفاده می‌کنند

نوشته شده توسط:...
چهارشنبه 23 خرداد 1397-06:42







آیا انباشته شدن دانش فلسفی در ذهن به معنای تفکر است؟








 ابوذر شریعتی



 هایدگر به ما می گوید که ما اندیشه نمی کنیم، او صراحتاً می گوید حتی آنان که به صورت تخصصی فکر می کنند، یعنی سر و کارشان با قلم و کاغذ و یا عدد و ارقام یا حتی فلسفه است و دانش، آنان نیز نمی اندیشند، و همگی دچار «فقر تفکریم» ادعای بزرگیست، یعنی چه که ما نمی اندیشیم، مگر اندیشه چیست؟

هایدگر به خوبی نشان می دهد که؛ انباشتن اطلاعات در ذهن، پر کردن اطلاعات از انواع و اقسام علوم در ذهن، به معنای اندیشه کردن نیست، کتاب هایی که یک دانشجوی رشته فلسفه می خواند، سقراط یک دهم اش را هم نخوانده بود حتی به خواب هم ندیده بود، اما با این وجود آلفرد وایتهد می گوید؛ «تمامی تاریخ فلسفه غرب، تنها حاشیه ای ست بر سقراط»

اشتباه و خطای انسان این عصر آن است که انباشتن اطلاعات در ذهن و کسب هر اطلاعاتی را اولا دانش می پندارد و ثانیا گرچه دانش هم که باشد، اما انباشته شدن دانش در ذهن به معنای تفکر نیست اما او تفکر اش می انگارد.

 آیا انباشته شدن دانش فلسفی در ذهن به معنای تفکر است؟ انباشته کردن اطلاعات ولو اینکه اطلاعات درجه یک و به روز شده ای باشد، که مرض بشر امروز نیز همین است که می خواهد هر چه که در هر جا رخ می دهد سریع همان را بفهمد و سریع هم هضم اش کند، یعنی در پی «سرعت بخشیدن به امور است» حتی سرعت بخشیدن به «خواندن»، «تفکر  کردن» اما آیا اندیشه سرعت بر می دارد؟

راه اندیشه، اتوبان نیست که سرعت بردار باشد، سرعت برداشتن و سریع بودن در وادی اندیشه به معنای مبتذل کردن و سطحی نمودن آن است، و امروز به وسیله شبکه های اجتماعی حتی فیلسوفی مثل هایدگر نیز در حد چند پستی که کل تفکر او را به داعش یا فاشیزم نسبت دهند تنزل پیدا کرده است، این سطحی نمودن، و تنزل بخشیدن و به ابتذال کشدن امور و وادی اندیشه بهترین گواه بر نیاندیشیدن انسان امروز و این سخن که؛ «اندیشه بر انگیز ترین امر در زمانه اندیشه بر انگیز ما آن است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم.»

او خود را یا بی نیاز از بررسی می داند، یا به حدی مساله را تنزل می دهد و سطحی اش می کند که ارزش آن چنان وقت گذاشتنی نداشته باشد، می خواهد راجع به هایدگر صحبت کند، یا هر فیلسوف دیگری، ابتدا او را و اندیشه اش را تا حد یک نازی بودن تنزل می دهد، قامت اندیشه او را به قامت قد کوتاه اندیشه او قامت گرفته و تنزل داده و سپس که هم قد شدند، و مساله سطحی شد، در همین سطح و سطح ابتذالی شروع به، به لجن کشیدن آن متفکر می کند چرا که بدون تنزل بخشیدن و بدون سطحی کردن و پایین کشیدن او نمی تواند او را تنزل دهد و از ارزش ساقط کند!

چیزی که ذهن ما را به خود مشغول کند، اندیشه نیست، هزاران هزار پست بی ارزش در همین فضای مجازی و هزاران هزار کتب حاوی مطالب سطحی، و هزاران هزار شبکه ی اجتماعی است که ادعای آگاهی دارد و در عین حال بسط جهل می کند، اما این که صرفاً با این ها ذهن ما مشغول می شود به معنای اندیشه کردن نیست، پس مشغولیات ذهن را نمی شود اندیشه نامید یا دانست، هایدگر نیز همین را می گوید، و اضافه می کند که؛ ما با این که قابلیت اندیشیدن را داریم اما نمی اندیشیم، یعنی چنین نیست که قابلیت اندیشه را نداشته باشیم، داریم اما در مثال او همانند زمینی شخم زده هستیم که شخم زده شده اما بذری در آن کاشته نشده! (اشاره به بی ریشه شدن انسان امروز) 

اگر مشغولیات ذهنی، اندیشه نیست و نمی توان آن را اندیشه نامید، پس چه چیز است که آدمی را به اندیشه فرا می خواند؟ طبیعت؟ تکنولوژی؟ جامعه؟ اقتصاد؟ فرهنگ؟ دین و دیانت؟ فلسفه؟ علوم انسانی؟ تجربه؟ 

این ها که همه در ذیل همان انباشتن اطلاعات و کسب دانش قرار می گیرد، پس «چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟» was heisst denken

چه چیز ما را به «اندیشه کردن و اندیشیدن دعوت می کند؟»

همانطور که در رابطه با فهمیدن، «عمل فهم داریم» و «فهمیدن هم یک نوع عمل» است، اندیشه نیز چنین است، هایدگر اندیشه را یک عمل و تجربه می داند، از «تجربه تفکر» سخن می گوید، او از تجربه تفکر و آموزش اندیشه سخن می گوید، و همین است که برای او مهم است، یعنی آموزش اندیشه است که مهم است، و نه «انباشتن اطلاعات».

این تجربه تفکر چه نوع تجربه ای است؟ و چه چیز ما را به «اندیشیدن» و یا «عمل اندیشیدن و تجربه تفکر» دعوت می کند؟ هایدگر می گوید؛ این خود «اندیشیدن» است که ما را به اندیشیدن دعوت می کند!

وقتی اندیشیدن و تفکر، یک عمل و تجربه باشد و ما بدانیم و بیاموزیم که به چه طریق می شود آن اندیشه را تجربه کرد، در آن صورت خواهیم دانست که چگونه اندیشیدن ما را به اندیشیدن، دعوت می کند، گفتیم که اندیشیدن یک عمل و تجربه است، اما چه نوع تجربه ای ست؟ تجربه ای است که در «راه» به دست می آید، پس اندیشیدن می شود چیزی که در راه به دست می آید، اما نباید فراموش کنیم که هایدگر سریعاً می گوید که غایت مهم نیست، پایان راه مهم نیست، اصلاً این راه پایانی ندارد، که مهم باشد یا نباشد، اندیشیدن «کسب دانش» نیست، همانطور که حتی انباشتن اطلاعات درجه یک نیز اندیشه نیست، پس این چه راهی ست که انسان با قدم نهادن در آن، اندیشیدن را تجربه می کند؟





در ایران ما، نویسندگان خوب از هنر خود برای پنهان‌کردن خود استفاده می‌کنند



بیژن بیجاری بعد از وقفه‌ای شانزده‌ساله یک‌بار دیگر با بازنشر آثارش به ویترین ادبیات داستانی معاصر فارسی بازگشته است: حضوری هرچند فعلا با بازنشر آثارش که سال‌ها پیش توسط نشر نیلوفر (به‌همت زنده‌یاد هوشنگ گلشیری) و مرکز منتشر شده بود، اما جای بسی خوشوقتی است که به‌تازگی یوسف علیخانی که سال‌ها یپش در حکم روزنامه‌نگار و داستان‌نویس با وی در کتاب «نسل سوم داستان‌نویسی امروز» مصاحبه کرده بود، حالا به‌عنوان ناشر، سه مجموعه‌داستان (عرصه‌های کسالت‌، پرگار، قصه‌های مکرر) و دو رمان (تماشای یک رویای تباه‌شده، باغ سرخ) را در دو کتاب از سوی نشر آموت منتشر کرده. بیژن بیجاری بیش از چهار دهه است که می‌نویسد. کارهای اولیه او در نشریات معتبر دهه پنجاه -فردوسی و نگین-و بعدها در دهه هفتاد-آدینه، دنیای سخن، تكاپو و كلک-منتشر می‌شد. با انتشار کتاب‌های بیجاری در دهه هفتاد، نویسنده‌ها و منتقدان در ستایش آثار او قلم زدند، از جمله شهریار مندنی‌پور و خسرو دوامی. بیجاری متولد ۱۳۳۰ در اصفهان است که از اواخر دهه هفتاد به آمریکا مهاجرت کرد.آنچه می‌خوانید گفت‌kateb1وگویی است با او به‌مناسبت بازنشر آثارش.

داستان‌های شما بسیار فرمیک هستند و این فرمیک‌بودن گاهی خواننده را درگیر درک و شکل داستان می‌کند. به چه شیوه‌ای تعادل میان فرم و محتوا را برقرار می‌سازید؟ و آیا هیچ‌وقت دغدغه این را داشته‌اید که شاید در خوانش اول خواننده نتواند از سد فرم داستان آنطور که باید و شاید عبور کند؟

واقعیتش این است، تصور می‌کنم برای بسیاری که «تجربی» می‌نویسند نیز همین‌طوری‌هاست-که وقتی سطرهای اول را می‌نویسیم، فقط می‌خواهیم مثلا آن صدا، آن عطر، آن رویا، آن خبر و... را آن‌ طوری بنویسیم که می‌پسندیدیم، اگر می‌خواندیمش در اثر یک نویسنده‌ فرضی دیگر و مثلا در درون خود. در مورد من، واقعیتش این است که، من در وهله‌ اول حتی بدان نمی‌اندیشم که آن سطر-که بعدتر یک متن خواهد ش-آیا روزی خوانده خواهد شد یا نه. باری و همین‌طوری‌هاست که می‌روم سراغ سطور بعد. و بعدتر، و در مرحله‌ای که فکر می‌کنم تا حدودی خبر/محتوای متن «درآمده»، بله از آنجا به‌بعد است که در بازنویسی‌های بعدی، تلاش می‌کنم آرام‌آرام به متن فرم/شکل هم بدهم. درواقع در مورد نوشته‌های منتشرشده‌ام، عرض می‌کنم: با توجه به آموخته‌ها/تجربیات/سلیقه‌های ادبی‌ام در طول بیش از چهل‌سالی که نوشته‌ام، تلاش کرده‌ام محتوا را در فرم و قالبی جای دهم که «درخور» آن محتواست. و پرمعلوم است که نتیجه‌ کار ممکن است با سلیقه‌ خواننده و آن‌هم در خوانش اول، جور درنیاید. اما در پاسخ پرسش دقیق شما که اشاره دارد به عبور از «سد فرم داستان» توسط خواننده باید عرض کنم-اگر حرف شما درست باشد-راستش نشده که فکر کنم، من دانسته چنین کرده باشم. بگذارید من نیز باز به‌سهم خود آن کلیشه را تکرار کنم که: فرم و محتوا-در همه‌ آثار هنری، از نقاشی، موسیقی، تئاتر، معماری و... گرفته تا ادبیات-اگر آن اثر «درآمده» باشد، نتیجه‌ کار، همانا برآمده از «درهم‌آمیختگی» فرم و محتواست و آنها از هم تفکیک‌ناپذیر و همزاد هم‌اند. و از طرف دیگر، کیست که نداند، اتفاقا اگر مخاطب یک اثر هنری، به‌دلخواه و با هر انگیزه‌ای، باز برود سراغ آن اثر، این یک دستاورد است برای خالق آن اثر؟

در مجموعه «قصه‌های مکرر» و رمان «باغ سرخ» تاکید دارید که آدم‌ها و شخصیت‌ها خیالی‌اند. چنین تاکیدی از چه جهت رخ داده و ضرورت بیانش از چه جهت است؟

واقعیتش این است که، پایاب نوشتن «باغ سرخ» خواندن یک خبر بود در صفحه‌ حوادث روزنامه‌. پدری دخترانش را کشته بود. من خود دو دختر دارم و عاشق خانواده‌ام. چند روزی نمی‌توانستم از این کابوس رها شوم و از خود می‌پرسیدم چگونه ممکن است پدری فرزندان خود بکشد. در آن روزگاران-و بسا اکنون-روزنامه‌ها مملو بود از اینگونه خبرهای هولناک و باورنکردنی. و من از دل آن خبر روزنامه-و برای رهایی از آن کابوس-برای خودم «قصه/رمانی» ساختگی ساختم. بعدتر هم، و پیش از انتشار «باغ سرخ» بسیاری از صفحاتی را که نوشته بودم به‌عمد حذف کردم، تا شاید عمق فاجعه، از میان سطرهای حذف‌شده بیشتر دیده/خوانده شود و به‌قول شما اثر«فرم» منسجم‌تری بیابد. خب من آن پدر و دخترانش و... را به‌زعم خود در خیال ساختم و بقیه‌ حوادث را از خودم درآوردم و مجموع آنها را نوشتم و... اما نهایتا و اخلاقا باید تاکید می‌کردم بر پیشانی آن رمان و می‌نوشتم که «...و توضیح واضحات: آدم‌ها و حوادث این رمان، همه برآمده و ساخته‌ ذهن نویسنده است. حتی تاریخ‌ها و وقایع تاریخی نیز با حوادث روز و واقعیات روزمره‌ شهری آن روزها نمی‌خواند-به‌عمد شاید. یعنی: «تاریخ» فدای قصه شده. و مگر کار قصه‌نویس چیست-اگر بخواهد قصه بنویسد؟ در مورد همین تاکید و بر پیشانی «قصه‌های مکرر» نیز، این توضیح واضحات دلیل اصلی‌اش این بود که، پس از انتشار «تماشای یک رویای تباه‌شده» از جانب بسیاری از دوستان که پیش و پس از انتشار آن متن، رمان را خوانده بودند، مورد سوال قرار می‌گرفتم که چقدر از محتوای رمانت واقعی است؟ و پاسخ من هم این بود که، درست است که، واقعیت-یا به‌هرحال جزئی از آن-سکوی پرش است برای خالق اثر، اما «اثر» را دخالت‌های دست نویسنده و تخیلات او می‌سازد و آن نوشته را مثلا تبدیل می‌کند، دست‌کم به یک اثر «خواندنی». و باری، نوشتن و تاکید بر خیالی‌بودن «حتی راوی» بر پیشانی «قصه‌های مکرر» نیز شاید آبشخورش، همین‌ها بوده باشد.

مهاجرت گاهی باعث ویرانی هویت‌ها می‌شود و یک مهاجر بالاجبار کوشش دارد با زبان و فرهنگ آن جایی که مشغول زندگی است کنار بیاید تا به هویت دوم خود برسد. شما به‌عنوان یک نویسنده طبیعتا بین دو هویت قرار می‌گیرید. بیژن بیجاری در این مسیر به کدام وجه از شخصیت خود توجه داشته تا توانسته با یک هویت سوم، خودش را تعریف کند؛ هویتی که برساخته نیازهای ادبی‌اش بوده؟

درباره‌ بخش اول پرسش شما، بدیهی است که حرف شما درست است؛ اما توضیح درباره‌ بخش دوم پرسش شما که من به‌ کدام وجه از شخصیت خود توجه داشته‌ام تا بتوانم «هویت سوم»ی را تعریف کنم؛ و هویتی که برساخته‌ نیازهای ادبی‌ام بوده و...، واقعا کار دشواری است و شاید دست‌کم از من برنمی‌آید. به‌خصوص که مجموعه‌ فعالیت‌های ادبی من در خارج از کشور (مگر معدودی)، برای شما و مخاطبان شما غیرقابل دسترس است. راستش اینکه، اگر خیلی مختصر بخواهم پاسخی داده باشم که صادقانه باشد، این است که نوع و نگاه من به‌مقوله‌ ادبیات و روند صعودی/نزولی‌اش همان است که بوده و فقط شاید جغرافیای این آثار تغییر کرده باشد- به همراه تجربیاتی که متاثر است از گذر عمر، و طبعا نوع زند‌گی متفاوتی که در ایران داشته‌ام. بدیهی است اینجا و در آمریکا، هیچ «ممنوع»ی برای نوشتنم وجود ندارد و زند‌گی آرامی می‌گذرانم در این بستر امنی که در جغرافیایی دیگر و سرزمینی دیگر سرنوشت ساخته برایم. نمی‌دانم شاید این نوع زندگی و در «نوع نوشتن»م بی‌که دانسته باشم، تاثیر داشته، که حتما داشته اما خودم را در جایگاهی نمی‌بینم که بتوانم تفاوت‌ها و چگو‌نگی تغییراتی را که در این مسیر در نوشته‌هایم رخ نموده مشخص کنم-مگر اینکه، خُب اینجا، حتما از آن خرده‌خودسانسوری احتمالی در درونم حالا دیگر کاملا دور شده‌ام. و هرچند در ایران هم که بودم از این بابت هم راستش فکر می‌کنم، در بسیاری مواقع من از «معلول‌ها»ی ممنوع می‌نوشتم. اما این ممنوع‌ها آنطور «عینی» نبودند که مانع از انتشار نوشته‌هایم شوند و... اما درعین‌حال، هیچ‌گاه از فعالیت‌های جمعی برای تغییر شرایط نهراسیدم. در این فرصت، و برای اینکه از منظری دیگر به فعالیت‌های ادبی‌ام در خارج از کشور-البته به ایجاز و اشاره-بپردازم که شاید به جنبه‌ای دیگر از پرسش شما نیز مربوط باشد، عرض می‌کنم که، طی این سال‌های دور از ایران از من مجموعه قصه‌ای باعنوان «خانه آخر» در سال 1387 منتشر شده؛ ضمنن شش‌هفت سخنرانی در دانشگاه‌ها و مجامع ایرانی داشته‌ام؛ هفت‌هشت قصه کوتاهم را در نشریات و سایت‌های خارج از کشور منتشر کرده‌ام؛ چهارپنج مقاله‌ام در نشریات و سایت‌های فارسی‌زبان منتشر شده و... ضمنا از زمان خروجم از ایران همچنان دارم روی متن رمانی کار می‌کنم که، اگرچه مدت‌هاست تمامش کرده‌ام اما چون هنوز تصمیم به انتشارش ندارم، باز گهگاهی می‌روم سراغش و هی بالاوپایینش می‌کنم. بخشی از این رمان در ماهنامه‌ وزین «تجربه» در ایران، و بخش دیگرش را در خارج از ایران منتشر کرده‌ام؛ مجموعه قصه‌ کوتاهی نیز در دست نوشتن دارم با عنوان «هزار بیشه». اما شرافتمندانه‌اش این است که باور کنید حجم کارهای نیمه‌تمام منتشرنشده‌ام، چه آنهایی که در ایران نوشته بوده‌ام و چه آنها که در خارج از ایران نوشته‌ام (و هنوز از نظر خودم تمام نشده و درنیامده)، از مجموع آثار منتشرشده‌ام در ایران و در خارج از ایران، اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست. و البته، این نکته را به‌عنوان شاید منفی‌ترین نکته در روند نوشتنم-سوای دیگر نکات منفی-یادآور شدم، تا عرض کنم و باز بنویسم که، من نویسنده‌ای «تجربی» هستم. و دیگر در این سن‌وسال هم، راستش دیگر رمقی هم نمانده برای امیدداشتن به رفتن سراغ آن نوشته‌های پیشین. چه که، این روزها، اگر بخواهم چند سطری بنویسم، ترجیح می‌دهم بروم سراغ «تجربه‌»ای تازه.

آیا در حال حاضر نوشتن برایتان از همان اهمیتی برخوردار است که هنگام نگارش اولین اثرتان دارا بود؟

خیر، و تصور می‌کنم برای خیلی‌های دیگر نیز چنین است. مثلا حالا که به سال‌های دور فکر می‌کنم، فقط یادم هست که احساسی درونی فرامی‌خواندم که چند سطری بنویسم؛ بعدترها «منتشرشدن» انگیزه‌ اصلی بوده؛ و این آخری‌ها-و مثلا از هنگام نوشتن رمان «تماشای یک رویای تباه‌شده»- باز همان نیاز درونی، پی برده‌ام که پایاب این نیاز درونی، همانا نوعی خوددرمانی یا تراپی‌ است که بی‌آن نمی‌توانم با پیرامونم ارتباط حتی‌المقدور معقولی برقرار کنم.

در بعضی از داستان‌های کوتاهتان مخاطب را واداشته‌اید تا نظاره‌گر قاب‌هایی از زندگی آدم‌ها باشد که به نوعی روزگارشان را در رفت‌‌وبرگشت زمانی به رخ می‌کشد. آیا هنگام نگارش هم هدفتان القای همان قاب‌ها بوده؟

خب به این «قاب»ها به‌قول شما، هر مخاطبی نگاهش ممکن است با نگاه خواننده‌‌ای دیگر متفاوت باشد. اما فکر می‌کنم، نهایتا، اگر اثری از من، توانسته باشد با مخاطبش ارتباط برقرار کرده باشد، حال او از هرمنظری بدان اثر نگریسته باشد، بله برداشت شما-به‌خصوص اگر منظورتان چگونگی قرارگرفتن آن قاب‌ها و در کنار/ پی هم قراردادن آنها باشد-حق با شماست. هرچند، من خود نمی‌دانم، به‌طور کلی کدام‌یک از آن آثار به ادبیات نزدیک‌تر شده است. ضمن آنکه، نه اصلا به‌هنگام نوشتن متن، هدفم القای همان قاب‌ها نبوده. این کار معمولا و بسا که ناخواسته و در پرداخت‌های نهایی هر متن و در روند بازنویسی‌ها صورت پذیرفته است.

آیا هنگام تهیه و جمع‌آوری یک مجموعه، می‌خواستید داستان‌هایتان در سایه یک ایده خاص به زندگی خود ادامه دهند و فضاها و کاراکترهای شما را با یک فکر اصلی توضیح دهند؟

واقعیتش این است که، اگر روزگاری قرار شود از من به‌عنوان «نویسنده» یاد شود، ترجیح می‌دهم که، خواننده‌ام مرا نویسنده‌ای «تجربی» بخواند. به‌عبارت دیگر، من از درون و نگاه خود خودم، قصه درمی‌آورم و برداشت‌هایم از واقعیات پیرامونم. یک بار دوست عزیز نویسنده‌ای به من گفت که در نوشته‌های تو، فاصله‌ «ذهن و تخیلات»ات با «دست و متن» خیلی کم به‌نظر می‌رسد. و البته ایشان تاکید می‌کرد که نمی‌داند آیا این یک فضیلت و ارزش است یا یک ضدارزش. این مقدمه را عرض کردم که توضیح داده باشم، در روند و گذر عمر، خب ماها نگاه و برداشت‌هایمان هم-و در اینجا در مقوله‌ ادبیات-جدای آنکه به‌زند‌گی روزمره‌ و واقعیات پیرامونمان وابسته است، تجربیاتمان از خوانده‌ها/آموخته‌ها و اصولا سلیقه‌های مثلا ادبی‌مان نیز دچار تحول می‌شود. در این روند، گاهی پیش می‌آید که همان جزئی از واقعیت حادث‌شده در آن روزمرگی، آنچنان داستانی و البته خودبه‌خودی در ذهن شکل می‌گیرد که، پیش از جان‌گرفتن در صحن سپید کاغذ، انگار در پسله‌ ذهن نویسنده ثبت شده‌اند. در اینطور مواقع، پس از نوشته‌شدن، خالق اثر مثلا آن‌ متن‌ها را کنار هم می‌گذارد و در یک مجموعه منتشر می‌کند. خواننده هم حق دارد فکر ‌کند که چون مثلا در همه‌ قصه‌های آن مجموعه، شخصیت اصلی قصه‌ها با یک نام خوانده می‌شود و مثلا وسیله ارتباطی هم در همه‌ قصه‌های آن مجموعه مثلا تلفن است، حدس بزند که نویسنده، عمدا و براساس یک ایده‌ خاص آن مجموعه را جمع‌آوری کرده. اتفاقی که شاید در مجموعه نوشته‌های من، مجموعه قصه‌ کوتاه «قصه‌های مکرر» عینی‌ترین مثال است. اما واقعیتش این است که من خود، پس از انتشار آن مجموعه متوجه این نکته شدم. اما از سوی دیگر، تصور می‌کنم، همان اشاره‌ آن دوست به کمی فاصله‌ «ذهن» با «دست/دخالت‌های نویسنده» و نیز آن روند زمانی پیوسته‌ای که هر یک از این آثار-با تاثیرپذیری شخصی نویسنده از عمری که بر او گذشته-شاید عمده‌ترین دلیلی باشد برای برداشتی که شما در پرسشتان مطرح کرده‌اید. وگرنه، من چنین قصد و عمدی نداشته‌ام.

در «تماشای یک رویای تباه‌شده» بابک می‌نویسد تا به گونه‌ای پی به حقیقت ببرد یا دنبال درمانی برای دردش باشد. آیا در زندگی خودتان هم نوشته‌هایی بوده‌اند که حکم درمان برایتان داشته باشند؟

اتفاقا، من ابایی ندارم از بیان این اعتراف که از هنگام نوشتن این رمان و در پروسه‌ نگارشش، دیگر پذیرفتم که «نوشتن» برای من در حکم داروست. از بیش از 20سال پیش بارها تکرار کرده‌ام: «این نوشتن است که مرگم را به تعویق می‌اندازد.» حالا البته اگر راستش را بخواهید، در این فرصت صادقانه عرض می‌کنم، من آدم بسیار خوش‌شانسی بوده‌ام که سوای دوستان یکدل‌ و اساتید یگانه، همواره از دلگرمی‌های خانواده نیز برخوردار بوده‌ام.

رابطه‌ والد و فرزندان در داستان‌های شما از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. از «همسایه آب» گرفته تا «تماشای یک رویای تباه‌شده» و «باغ سرخ».

اصولا خانواده از مهم‌ترین مضمون‌های مورد علاقه‌ من بوده که، شما نیز به‌درستی بدان‌ اشاره کردید-در چند نوشته‌ دیگرم هم که در خارج از ایران منتشر شده، باز بدین مضمون پرداخته‌ام.

مساله جنگ و انقلاب و تغییرات به صورت موتیف در کارهایتان وجود دارد، آدم‌ها با مشکلات اقتصادی یا دیگر مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کنند اما هیچ‌گاه به توصیف آنچه که در جامعه وجود دارد و اوضاع و احوال نمی‌پردازید. دلیل چنین برخوردی با جامعه‌ای که آدم‌ها را درون خودش پرورانده و آنها را به نمایش گذاشته، آیا جهان داستان شما را قوام می‌بخشد؟

شاید حق با شما باشد. احتمالا این برداشت شما، شاید از آنجا ناشی شده که من، می‌خواسته‌ام، با تاکید بر معلول‌ها، علت‌ها را نمایان کرده باشم و این معلول‌ها هم بیشتر، پایابشان ذهنی است-هرچند نویسنده‌ اثر نهایتا از علت‌هایی کاملا عینی و در بعضی مواقع حتی واقعیات بدان مضمون اندیشیده و درونی خودش کرده-آنچنان که در متن بیشتر معلو‌ها خوانده می‌شوند.

شما را می‌توان نویسنده‌ای متفاوت‌نویس نامید.

راستش درباره‌ این «متفاوت‌نویس»بودن مورد اشاره‌ شما، حرف دیگری به ذهنم نمی‌رسد، مگر اشاره به این نکته که اینگونه قضاوت‌ها-جدای اینکه اصولا تا کجا از سوی نویسنده واقعی به‌نظر می‌رسند و حتما هم قابل احترام هستند-اما ممکن است در پروسه‌های زمان تغییر کنند-ضمن آنکه، من خود راستش، پایاب چنین قضاوتی را نمی‌دانم. این احتمالا ممکن است نظر برخی از مخاطبان باشد. مثل اگر اجازه داشته باشم، شاید بجا باشد که، اشاره کنم به چکیده و بخش‌هایی از نقد دقیقی که به جنبه‌ای دیگر از این ادبیات و قضاوت‌های مترتب در «گذر زمان» سال‌ها سال پیش منتشر شد: پیمان برادری دهه‌ها؛ نگاهی به پیچیده‌نویسی در دهه‌ شصت با مرور مجموعه‌داستان «عرصه‌های کسالت» نوشته رسول آبادیان، همشهری 10آبان 1382: «... به‌عنوان مثال پدیده پیچیده‌نویسی که بعد از منتشرشدن بعضی از آثار از جانب بسیاری از اهالی ادبیات آثار اینچنینی را ژست‌های مدرن قلمداد می‌کردند و نوشته‌هایی از این دست را معجونی می‌نامیدند که فقط حد نویسنده می‌تواند سر بکشد. اما به‌هرحال، آن نوشته‌ها ماندند و لزوم نگارش خود را به اثبات رساندند [...] خواننده مجموعه «عرصه‌های کسالت»، شاید برای اولین‌بار بود که در اواخر دهه شصت با داستان‌هایی از این‌دست روبه‌رو بود. داستان‌هایی که به سختی سنگ‌اند ولی به‌مرور زمان انعطافی لذت‌بخش به خود می‌گیرند و به برون‌افکنی هرچه بیشتر فضاهای اسرارآمیز خود می‌رسند [...] درست است که عرصه‌های کسالت در زمانه‌ انتشارش کار سخت و دیریابی بود؛ اما باید پرسید که این حس دیریابی و سخت‌نویسی هنوز هم بر این کتاب حاکم است یا خیر؟»

از آثار شما چنین برمی‌آید که شما با مسائل عصر خود پیش‌ رفته‌اید و درواقع هر اثر از اتمسفر آن دوره از زمان نشأت گرفته. این نشان‌دهنده این است که شما نویسنده‌ای هستید که با زمان خودش پیش می‌رود. به نظرتان این هم‌عصربودن نویسنده چقدر مهم است و البته درگیر زمانه خود بودن؟

با توجه به محتوای پرسش/داوری پرسش پیشین شما، درباره اینکه، من نویسنده‌ای «متفاوت‌نویس هستم»-سوای اینکه، من خود هنوز نمی‌دانم مبنای این قضاوت احتمالا مهربانانه‌ شما، پایابش چیست و اصول«متفاوت‌نویس‌بودن» آیا فضیلت است یا نه؟-اجازه بدهید خوشحالی‌ام را بیان کنم از اینکه شما با هوشیاری، این دو پرسش را در پی هم مطرح کرد‌ه‌اید: «متفاوت‌نویسی» و «هم عصربودن». در اینجا می‌توانم اشاره کنم، به گفت‌وگوی مفصلی که مریم منصوری با من انجام داده بود و در دو شماره‌ روزنامه اعتماد 24 و 25فروردین 1387 منتشر شد که مزین به دو یادداشت بود. اولی را شهریار مندنی‌پور نوشته بود با عنوان «نقلی بر بیژن بیجاری» و دومی را خسرو دوامی، با عنوان «راوی کابوس‌های مکرر». مندنی‌پور در پایان یادداشتش-که به‌زعم من به‌پرسش شما هم برمی‌گردد-نوشته: «بیجاری از اینگونه نویسندگان است و نکته مهم درباره‌ کار او این است که او معمولا از زندگی خود داستان می‌سازد یا استخراج می‌کند. در ایران ما، کمتر نویسنده‌ای جرات داشته که خودِ خود را در داستان‌هایش بکارد. در ایران ما، نویسندگان خوب از هنر خود برای پنهان‌کردن خود استفاده می‌کنند. این کار در دنیای نویسندگی رایج است، اما وقتی ریا خواهد بود-و ضدنوشتن-که نویسنده تلاش کند قهرمانی را نشان دهد که نبوده و نیست. اما بیجاری هرگاه خود را در یکی از داستان‌هایش احضار یا مجموع کرده، بی‌محابا، برخلاف ریای رایج ایرانی، از احساسات خود و ترس‌های خود نوشته، و به‌همین دلیل هم مجموعه‌ آثار او، سوای ارزش ادبی‌شان، نمونه‌های خوبی هستند از شرایط زیست، وضعیت، تنهایی و تخیلات ترسناک یک نویسنده ایرانی.»

در رابطه با تعدادی از داستان‌های شما و با توجه به تاریخی که در انتهای هر اثر درج شده، نطفه‌ تعداد زیادی از آنها در ایران شکل گرفته. تا چه میزان در ویرایش نهایی این آثار از ذهن و تخیل دورشده‌ شما از ایران را بر خود پذیرفته‌اند؟

تاجایی‌که به آموخته‌ها، تجربیات و سلیقه‌های شخصی‌ام و تاجایی‌که به مقوله‌ ادبیات قصوی برمی‌گردد، من خود دقیقا نمی‌توانم به میزان این تأثیرپذیری-که ظاهرا کم هم نبوده در آنچه در خارج از ایران منتشر کرده‌ام- اشاره کنم. اما تصور می‌کنم اشاره‌ شما شاید مربوط باشد به مجموعه قصه‌ «قصه‌های مکرر» که زمانی در ایران منتشر شد که یکی، دو سالی می‌گذشت از اقامت من در آمریکا. پیش از انتشار آن مجموعه، حتی چند قصه‌اش در ایران منتشر شده بود. پس درواقع، می‌خواهم عرض کنم که، در آن روزگاران، من هنوز، آنطور در خارج از ایران «جا» نیفتاده بودم، که ذهن و تخیل من، از خارج از ایران تاثیری پذیرفته باشد. شاید فقط مکان ویرایش نهایی بعضی از آن آثار، آمریکا قید شده باشد.

مرگ درونمایه بسیاری از داستان‌هایتان است. نگاهتان به مرگ چگونه است؟

من ‌هم اگر راستش را بگویم، نگاهم به مرگ، همچون بیشتر آدم‌هاست. از مرگ می‌ترسم-به‌خصوص حالا که نزدیک 68،69 سال سن دارم. اما این نیز خوب می‌دانم که به‌هرحال، آن «ناگهان» فراخواهدرسید. سعی می‌کنم به تعویقش بیندازم. می‌دانید من حالا انگیزه‌های بسیاری دارم برای دیرتررفتن از این دنیا. هنوز آرزوهای بسیار دارم چه در زند‌گی شخصی‌ام و همین‌طور به‌اتمام‌رساندن نوشته‌هایی که در «کشو» داشته‌ام از سال‌ها سال پیش. شاید روزگاری بود، وقتی که هر صبح چشمم بیدار می‌شد، به‌خود می‌گفتم: اَه، باز یک روز دیگر... اما حالا مدت‌هاست که، با امید روزی بهتر، هر صبح را آغاز می‌کنم. و فکر می‌کنم، همین زندگی روزمره نیز، برای خودش زیبایی‌های خاص خودش را می‌تواند داشته باشد. با خود همه‌اش می‌گویم: یادت باشد، پس از رسیدن آن لحظه‌ ناگهان، همسر، دختران، نوه‌ها و نیز دوستان دلبندت، چه حالی خواهند داشت-دست‌کم برای چند روز یا حتی چند ساعت. بله درمورد زند‌گی شخصی‌ام، درست است که از مرگ می‌ترسم، اما می‌دانم که، هیچ‌چیز در زند‌گی بیش از مرگ واقعیت ندارد. نگاهم در نوشته‌هایم به مرگ را نیز تصویر می‌کنم، «بنا به محتوا/ساختار هر قصه‌/رمان»م باید در چارچوب همان اثر حرف بزنیم. بدیهی است که نگاهم در قصه‌ «همسایه‌ آب» (در مجموعه قصه‌های «عرصه‌های کسالت») متفاوت است با نگاهم در قصه کوتاه «فرشته‌ بی‌لبخند» (در مجموعه‌ «قصه‌های مکرر») یا رمان «باغ سرخ».











من اما به شانس و پشتکار زیاد اعتقاد دارم






وی. اس. نایپول، نویسنده انگلیسی، برنده جایزه بوکر سال 1971 و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 2001 در سن 85 سالگی درگذشت. به همین بهانه بخشی از سخنرانی وی در مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات را با هم مرور می‌کنیم.


 «این اتفاق برای من عجیب است. همیشه کتاب‌خوانده‌ام و هیچ‌وقت سخنرانی نکردم. به مردمی که از من درخواست سخنرانی کردند گفته‌ام که سخنی برای گفتن ندارم. این حرف حقیقت دارد. شاید عجیب باشد. مردی که 50 سال با کلمات، احساسات، و ایده‌ها کار کرده است باید حرفی برای گفتن داشته باشد. اما هر حرف ارزشمندی دارم در کتاب‌هایم است. هر چیز اضافی در من باشد به طور کامل شکل نگرفته است. از بخش‌های دیگر ذهنم خیلی کم اطلاع دارم. شاید در کتاب بعدی ظهور یابد. اگر کمی خوش‌شانس باشم هنگام نوشتن کتاب بعدی به سراغم می‌آید و شگفت‌زده‌ام خواهد کرد. هنگام نوشتن منتظر همان عنصر شگفتی هستم. اینگونه کارهای خود را قضاوت می‌کنم؛ که البته اصلاً کار آسانی نیست.
 
پروست خیلی خوب تفاوت یک نویسنده را به عنوان یک نویسنده یا نویسنده به عنوان موجودی اجتماعی را به نگارش درآورده است. عقایدش در این باره در مجموعه مقالاتش تحت عنوان «علیه سِنت بو» آمده است.
 
سِنت بو، منتقد فرانسوی قرن نوزدهم اعتقاد داشت برای درک بهتر یک نویسنده باید بخش بیرونی و جزئیات زندگی فرد را دانست. البته استفاده از نویسنده برای درک اثر کار درستی نیست. بی‌تردید همین‌طور است. اما پروست این کار را بسیار متقاعدکننده انجام داد. پروست می‌نویسند: «این روش سنت بو از یاد برده است که آشنایی به خود تا چه اندازه آموزنده است: اینکه کتابِ محصولِ نویسنده به عنوان یک انسان متفاوت از فردی است که در فعالیت‌های روزانه و زندگی اجتماعی‌مان نشان می‌دهیم. اگر تلاش کنیم این خودِ متفاوت را درک کنیم و بار دیگر بسازیمش شاید به آن برسیم.»
 
همه جزئیات زندگی، پیش‌فرض‌ها، و دوستی‌هایش می‌تواند سازماندهی شده باشد اما راز نوشتن همچنان باقی می‌ماند. هیچ سند یا مدرکی، هر چقدر جذاب، نمی‌تواند ما را به این مرحله برساند. زندگینامه یک نویسنده یا حتی خود‌نو‌شت‌نامه هیچ‌وقت کامل نیست.
 
من همیشه به حس ششم خود اعتماد کرده‌ام. در آغاز این کار را کردم و هنوز همین طور است. نمی‌دانم در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد یا در کتاب بعدی چه خواهم کرد اما همیشه به حسم اعتماد کردم تا موضوعی جدید برایم بیابد و سپس بر اساس همان حس نوشته‌ام. وقتی شروع به نوشتن می‌کنم ایده‌ای دارم، فرمی دارم اما همیشه چند سال پس از نوشتن کتابم می‌فهمم دقیقا چه نوشته‌ام.
 
هر کتاب، مخصوصاً کتاب داستان با حس ششم من رو به جلو می‌رود و از آنچه قبلاً نوشته‌ام بهره می‌گیرد و از میان خاکستر آثار قبلی به دنیا می‌آید. احساس می‌کنم در همه مراحل زندگی ادبیِ من هر کتابِ جدید دربرگیرنده همه آثار دیگرم بوده‌اند.
 
شاید به دلیل گذشته‌ام چنین شده است. گذشته من در آغاز به شدت ساده و سپس به شدت گیج‌کننده است. من در ترینیداد به دنیا آمدم. جزیره کوچکی که در دهانه روخانه اورینیکویِ ونزوئلا قرار دارد. بنابراین ترینیداد به طور کامل بخشی از آمریکای جنوبی یا کارائیب نیست. وقتی من در سال 1932 به دنیا آمدم حدود 400 هزار نفر جمعیت داشت که 150 هزار نفرش هندی بودند. هندوها و مسلمانانی که اصالتاً چوپان بودند.
 
جامعه کوچک من اینگونه بود. این حجم مهاجرت از هند پس از سال 1880 رخ داد. مهاجرین طبق قرار دولت‌های دو کشور پنج سال به دولت خدمت می‌کردند و پس از آن تکه‌ای زمین، فکر می‌کنم 5 هکتار، یا بلیتی برای برگشت به کشور خود دریافت می‌کردند. این قرارداد در سال حضور 1917 و به رهبری گاندی ابطال شد. شاید به همین دلیل و دلایل دیگری دیگر به کسی زمین داده نشد و این گروه از مردم فقیر شدند. در خیابان می‌خوابیدند و من در کودکی همیشه می‌دیدمشان. البته آن موقع درک نمی‌کردم که این آدم‌ها فقیر هستند و بعدها متوجه شدم. ذهنیت بدی نیز در من ایجاد نکردند. این اتفاق بخشی از ظلم استعماری آن دوره بود.
 
دانش در انتظار یک کودک فرانسوی است. دانشی که به طور غیرمستقیم از زبان رهبرانش، تلویزیون، و رادیو به دست می‌آورد. یا در مدرسه و آثار چند نسل از نویسندگان، که در متون مدرسه آورده می‌شود، ایده خوبی از فرانسه و فرانسوی‌ها به کودک می‌آموزد.
 
اما در ترینیداد یک کودک باهوش مثل من هم در میان تاریکی گیر می‌کند. مدرسه هیچ‌چیر به من نیاموخت. ذهن من پر از حقایق و فرمول بود. همه چیز باید حفظ می‌شد و همه چیز برای من انتزاعی بود. هنوز هم باور نمی‌کنم که هدف خاصی پشت تصمیم مدرسه وجود داشت. آموزش استاندارد را ارائه می‌کردند اما با پیشینه اجتماعی محدودی که داشتم امکان ورود تصورم به جوامع دیگر وجود نداشت. عاشق ایده کتاب‌ها بودم اما خواندنشان برایم سخت بود. در بهترین شرایط نوشته‌های آندرسون و ایسپ را می‌فهمیدم که ماندگار بودند اما خاص نبودند. در بالاترین دوره کالج توانستم آثار مولیر را بفهمم که آن هم شاید به دلیل شباهت آثار مولیر به قصه‌های شاه‌پریان ممکن شده بود.
 
حالا دیگر در انتهای حرفه‌ام قرار دارم. خوشحالم کاری را انجام داده‌ام که می‌خواستم و خودم را تا جایی که می‌توانستم به این سمت هُل دادم. به دلیل اینکه با حس ششم خود می‌نویسم و همچنیی به خاطر طبیعت گمراه‌کننده نوشته‌هایم هر کتاب برای من برکتی آورده است. هر کتابی که نوشتم شگفت‌زده‌ام کرد. تا لحظه‌ای که شروع به نوشتن کردم نمی‌دانستم چنین چیزی در من وجود دارد. معجزه بزرگ من این بود که بالاخره شروع کردم. احساس می‌کنم-و همچنان این اضطراب در من وجود دارد- که اگر شروع نمی‌کردم هیچ‌وقت وارد این مسیر نمی‌شدم.
 
پایان حرفم را مانند آغاز با سخنی از پروست به پایان می‌رسانم. «چیزهای زیبایی که در صورت وجود استعداد می‌نویسیم در درون ما هستند، نامعلوم، درست مانند خاطره یک ملودی که در ذهن‌مان جاری است اما توانایی اجرایش را نداریم. افرادی که همیشه به خاطره مبهم از حقیقتی فکر می‌کنند که هیچ‌گاه خبری از آن نداشتند بااستعداد هستند...استعداد درست مانند خاطره‌ای است که در نهایت اجازه می‌دهد موسیقی نامعلوم و مبهم را به خود نزدیک کنند، آن را خوب بشنوند و بنویسند.»
 
پروست به استعداد اعتقاد داشت. من اما به شانس و پشتکار زیاد اعتقاد دارم.











من هیچ تصمیمی برای خوانندگان خودم ندارم.






 

  مترجم : مهرناز زاوه



 

 به نقل از میوزیک‌ اند لیترچر- اریک شویار، رمان‌نویس پست‌مدرن فرانسوی است که به خاطر رمان‌هایش چندین جایزه ادبی در فرانسه کسب کرده است. او اولین رمان خود «مردن مرا سرد می‌کند» را در بیست‌وسه سالگی نوشت و تاکنون بیش از بیست اثر داستانی نوشته است.

قوه تخیل شما بی‌حد و مرز و تمام‌نشدنی به نظر می‌رسد. نمی‌توان اریک شویاری را تصور کرد که خسته و بی‌حوصله باشد و بالطبع، یک خواننده‌ اریک شویار که چنین باشد. شما در ژانرهای بسیاری کار کرده‌اید: رمان، داستان کوتاه، نقد، مقاله، بلاگ. آیا این محدوده وسیع و گوناگون ژانرها از ترس‌تان از بی‌حوصلگی می‌آید؟
مثل دکترها، نویسندگان متخصص هم داریم: رمان‌نویس، مقاله‌نویس، شاعر، گزین‌گو و ... و نویسنده عمومی؛ من یکی از همین مورد آخری‌ام. پاسخ من به نگرانی‌ها، چالش‌ها، بحران‌ها و تمام رویدادهای مختلف زندگی، یک پاسخِ نوشتاری است. نه منحصرا اما کمتر پیش می‌آید که احساس نکنم نیاز است با نوشتن چیزهایی که برایم اتفاق می‌افتد مقابله کنم. این راه گول نخوردن از سرنوشتی است که برایم مقدر شده. اگرچه، قوه تخیل زیادی ندارم؛ می‌دانم بعضی از رمان‌هایم آنقدر وحشیانه‌اند که مردم ممکن است فکر کنند این‌گونه‌ام، اما واقعیت این نیست. من به قوه تخیل به عنوان نوعی فضای ذهنی فکر می‌کنم که در آن بعضی نویسندگان راحت و بی‌دردسر این طرف و آن طرف می‌روند و کاراکترهای داستان‌هایشان را ملاقات می‌کنند. و درنتیجه کتاب‌هایشان شبیه گزارش‌هایی است که از این سرزمین درونی می‌آید. هیچکدام از این‌ها در مورد من صدق نمی‌کند. برای من همه چیز در لحظه نوشتن با هم در جمله می‌آید. داستان‌های من از انرژی محض زاده می‌شوند.

اما جمله اول اگر از تخیل‌تان نمی‌آید پس از کجا می‌آید؟
آغاز همیشه کار اراده است. من همیشه تعمدا اولین جمله را عجیب و غریب می‌نویسم تا فضای کشف‌نشده‌ای را باز کنم. حداقل اینطوری می‌توانم مطمئن باشم اولین نفری هستم که بر این ساحل پا می‌گذارم. لحظه‌ای را که رمان «درباره جوجه‌تیغی» را با این جملات شروع کردم خوب به یاد دارم: «دقیقا شبیه به یک جوجه تیغی ساده و گرد است، این حیوان، آنجا، روی میزم.» عملا یک نوشته اتوماتیک بود. هیچ هدف مشخصی نداشتم. قضیه سورپرایز کردن خودم است تا آن عبارات کلیشه‌ای در ادبیات را به کار نبرم. من معتقدم که هنر در کل و ادبیات به طور خاص این شانس را به ما می‌دهد که محدوده آگاهی‌مان را به خوبیِ نواحی تجربیاتمان وسعت ببخشیم، تا از قطار در حال حرکت افکار بپریم و خودمان را از شرایط خاصی که باعث زحمتمان شده برهانیم.

جایی خواندم که در هشت سالگی نوشتن را آغاز کردید. و حالا کتاب کودک هم می‌نویسید. آیا خاطره‌ای یا نسخه‌ای از اولین چیزهایی که در بچگی نوشتید دارید؟ آیا اینکه در بچگی می‌نوشتید در این سال‌ها بر اینکه نویسنده کودک بشوید تاثیری داشته؟
این اشتیاق جوانی به نوشتن عجیب است، زیرا از لذت خواندن زاده شده است. تلاش‌هایم شدیدا ابتدایی بودند. تقریبا هیچ چیزی از آنها باقی نمانده، تنها یک شعر احمقانه و یک داستان کوتاه ملودرام که دیرتر نوشتم، به نام «شورش در بخارست». بچه‌ها نویسنده‌های کودک پیش پا افتاده‌ای هستند، زیرا قدرت و اقتدار یک قصه‌‌نویس یا خلاقیت یک نویسنده را ندارند. داستان باید توسط آدم‌های بزرگ‌تر گفته شود. به طور ایده‌آل توسط یک پدربزرگ با ریش بلند سفید. از چهارده یا پانزده سالگی تا اولین پیش‌نویس‌های رمان اولم، هر سال چیزهایی را که سال قبل نوشته بودم نابود می‌کردم؛ بلوغ تازه به دست آمده‌ام باعث می‌شد از آنها خجالت بکشم. اما امروز می‌توانم ساعت‌ها پای آن ورق‌های قدیمی وقت بگذارم.

اگر این درست باشد که ادبیات واقعی است، امید دارید که چه ارتباطی بین واقعیت شما و خواننده به وجود بیاید؟ و وقتی صحبت از کارهایتان در بلندمدت می‌شود، امید دارید چه واکنشی دریافت کنید؟
من هیچ تصمیمی برای خوانندگان خودم ندارم. بهتر است از آنها بپرسید تصمیمشان در قبال من چیست و می‌خواهند با کتاب‌های من چه کار کنند. با این همه، شخصیت خواننده، به عنوان یکی از کاراکترها (و مطمئنا غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ترین آنها) در کتاب‌های من حضور دارد. او به طور غیرمستقیم درگیر است. به او نیاز دارم تا رازهای کوچکم را شرح دهم، صفحه به صفحه، تا خواندنش را به جلو ببرم. بدون آن ادامه دادن به نوشتن کتاب برایم بی‌فایده خواهد بود. خوانندگان در کتاب های من درگیرند و من رویشان حساب می‌کنم.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox