تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - ادبیات دریچه‌ای برای دیدن اهمیت زندگی است

ادبیات دریچه‌ای برای دیدن اهمیت زندگی است

نوشته شده توسط:...
سه شنبه 22 خرداد 1397-04:34





ادبیات دریچه‌ای برای دیدن اهمیت زندگی است




نیلوفر خسروی‌بلامی


نخستین داستانی که ریچارد فورد برای گرانتا نوشت، در هشتمین شماره، «رئالیست کثیف»، در سال ۱۹۸۳ چاپ شد. فورد که زاده جکسون می‌سی‌سی‌پی بود، آن موقع در شرف چهل‌سالگی قرار داشت و تا آن زمان دو رمان به نام‌های «تکه‌ای از قلبم» و «واپسین بخت» را چاپ کرده بود. اما هیچ‌کدام از این دو آنطور که باید فروش نکرد و وقتی که داستان فورد، «راک اسپرینگز» در مجله گرانتا بیرون آمد، هیچ‌کدام از این دو رمان دیگر در نوبت چاپ قرار نداشتند. در آن شماره با عنوان «رئالیست کثیف»، نویسندگان دیگری نیز همچون ریموند کارور در کنار فورد وجود داشتند که به دلایلی از جمله فروش بیشتر مجلات ادبی، برداشتی همگون با چنین دیدگاهی اختیار کردند. اگر بتوان برای مجلات، روح و شخصیت (یا حتی خودآگاهی) تصور کرد، فورد و کاروِر تنها افرادی بودند که دست به شکل‌دهی روح گرانتا زدند. ریچارد فورد، چند سال پس از پدیداری «رئالیست کثیف»، رمان «خبرنگار ورزشی» (جز صدرمان برتر انگلیسی‌زبان به انتخاب مجله تایم) را چاپ کرد و همین اثر نوید چند کار پس از آن را نیز به خوانندگان داد که بعدها به چهارگانه فرانک باسکام معروف شد. فورد از آن زمان تابه‌حال به داستان‌نویسی ادامه داده و بهترین آنها نیز لابه‌لای همین صفحات پدیدار شده. داستان کوتاه و بلند ادبیات آمریکا در نشر گرانتا که نه‌تنها دو اثر برجسته‌ هنری به شمار می‌آیند، بلکه راهنمایی مناسب برای خوانش هرچه بهتر آثار خود فورد نیز قلمداد می‌شوند. فورد پس از «خبرنگار ورزشی»، «زندگی وحشی» را نوشت و پس از آن نیز رمان دیگری از فرانک باسکام با عنوان «روز استقلال» (برنده جایزه پولیتزر و پن‌فاکنر) چاپ کرد که تا به امروز تنها رمان تاریخ ادبیات بوده که همزمان موفق به دریافت دو جایزه ادبی پن‌فاکنر و کتاب ملی شده است. رمان‌های فرانک باسکام، پس از دو مجموعه داستان «زنان با مردان» (برنده جایزه پن‌مالامود) و «یک مشت گناه»، با دو کار دیگر به نام‌های «پستی‌وبلندی زمین» (نامزد نهایی جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا) و «بگذارید با شما روراست باشم» (نامزد نهایی جایزه پولیتزر) تکمیل شدند. «کانادا» (برنده جایزه فمینا، جایزه انجمن کتابخانه آمریکا و مدال اندرو کارنگی) آخرین رمان منتشرشده فورد است. آثار فورد توسط آرش خوش‌صفا (دانشجوی دکترای ادبیات انگلیسی که پایان‌نامه دکترایش نیز به جان فورد اختصاص دارد) به فارسی ترجمه و از سوی نشر روزگار منتشر شده است. رمان «زندگی وحشی» را هم کیهان بهمنی ترجمه و نشر افراز منتشر کرده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی تیم آدامز با ریچارد فورد درباره آثارش و «رئالیست کثیف» است؛ سبکی که او را در کنار نام‌های بزرگی چون ریموند کارور و جان آپدایک قرار می‌دهد.

وقتی نوشتن «پستی‌وبلندی زمین» را تمام کردید، رسما اعلام کردید که دیگر رمانی به این بلندی نمی‌نویسید. آیا هنوز هم سر حرفتان هستید؟

بله، حتی بیشتر از آن موقع. «پستی‌وبلندی زمین» یک کار پرزحمت و منحصربه‌فرد بود و خب بازخورد متناسبش از سوی خواننده‌ها هم گواهی بر همین مطلب است. همانقدر که دیگر نمی‌توانم فکر نوشتن رمان بلند دیگری را به سرم راه بدهم، از طرف دیگر هم نمی‌خواهم همان فشار مبنی بر درازا و پیچیدگی را هم به خواننده وارد کنم. البته دلم می‌خواهد دوباره رمان بنویسم، بله، ولی نه چیزی شبیه «پستی‌وبلندی زمین». بعضی چیزها تکرارشان فایده‌ای ندارد-به‌ویژه وقتی که بار اول به اندازه کافی درست وحسابی انجام می‌شوند.

چرا فکر می‌کنید خیلی از رمان‌نویسان آمریکایی-دان دِلیلو و حتی کسانی مثل جان آپدایک-درصدد بوده‌اند تا اینقدر مستقیم به حوادث ۱۱سپتامبر بپردازند؟

خب لابد چنین چیزی برایشان تکان‌دهنده بوده. هر دو آنها نویسندگان قابلی هستند و به شکل عجیبی می‌توانند هر چیزی را سوژه‌ نوشته‌هایشان کنند. اگر یکی مثل من چنین کاری نکرده خب حتما در ردیف این نویسنده‌ها قرار نمی‌گیرد. وگرنه من هم از چنین چیزی می‌نوشتم، نه؟!

به نظرتان، داستان‌ها آفریده می‌شوند یا‌ کشفشان می‌کنند؟

خب معلوم است، آفریده می‌شوند. اینگونه نیست که داستان‌ها یک جایی، در یک فضای ماورایی و افلاطونی جا خوش کرده باشند و شما هر وقت بخواهید عین ایمیل‌هایی که تا حالا بازشان نکرده‌اید بروید سراغشان، نه. این نویسند‌ها هستند که داستان را به وجود می‌آورند. اما به محض اینکه داستانی خوب از آب درمی‌آید، همه آن داستان را پیش‌فرضی قلمداد می‌کنند که انگار صرفا برای پرکردن یک‌جور فضای بااهمیت نوشته شده، اما چنین برداشتی اصلا درست نیست. مطمئنم. هر داستان، فضای منحصربه‌فرد خودش را به وجود می‌آورد و خودش هم از عهده پرکردنش برمی‌آید. نویسنده‌ها داستان‌هایشان را پیدا نمی‌کنند-اگرچه شاید بعضی‌ها این‌ریختی‌اند. این‌جور نویسنده‌ها دایره واژگانشان آنقدر گسترده نیست که از پسِ ابراز چیزی که می‌خواهند بگویند بربیاید، عین همینگوی که همیشه فکر می‌کرد پیچیدگی، آتشی است که به جان خرمن آدم می‌افتد.

من همیشه شما را به عنوان یک نویسنده جنوبی تصور می‌کردم، ولی شما در داستان‌هایتان مدام اصرار داشته‌اید به طریقی به سمت شمال رو کنید.

قصه دراز ولی جالبی دارد. نخستین رمانی که نوشتم، «تکه‌ای از قلبم»، در جنوب رخ می‌دهد چون آن سال‌ها فکر می‌کردم خب نویسنده‌های جنوبی باید آن‌ریختی بنویسند و آن‌طوری حرف بزنند. ولی بعد، دلم می‌خواست چیزی بنویسم که با وجود بسترش در جنوب، توجه هر کسی، جنوبی و غیرجنوبی، را به خوش جلب کند. یعنی می‌خواستم از قالب جنوب استفاده کنم ولی رمانی گسترده‌تر از بازه‌های یک رمان جنوبی بنویسم. فکر کنم فاکنر، فلانری اوکانر و یودورا ولتی سرمشق خوبی در این زمینه به حساب می‌آمدند. ولی وقتی رمان چاپ و نقدها نوشته شد، دیدم همه برچسب «رمان جنوبی‌نویس» بهش زده‌اند. و خیلی توی ذوقم خورد و باعث شد تا تلاش کنم رمانی بنویسم که دیگر به این راحتی نشود اینگونه دسته‌بندی‌اش کرد. بعد، رمانی نوشتم که بستر حوادثش در نیومکزیکو است و بعدش هم «خبرنگار ورزشی» را چاپ کردم که آن هم صحنه‌هایش عمدتا در نیوجرسی و میشیگان رخ می‌دهند. و بعد از آن حتی کتاب‌های دیگری نوشتم که بسترشان در مونتانا و حتی فرانسه شکل گرفته. و اینگونه شد که آن جنبه جنوب کمی در من افول کرد. البته بعدها فکر کردم نویسنده‌های دیگر (وِلتی، اوکانِر، پِرسی، فاکنِر، استایرن، رینولدز پرایس، بَری هنا) هم بوده‌اند و چه‌بسا چنین کاری را به مراتب بهتر از من انجام داده‌اند. پس چرا من سعی نکنم بهترین باشم؟

شما بارها در کارهایتان از عشق به شکار نوشته‌اید. آیا پیش آمده که چنین چیزی انگیزه اصلی نوشتن بعضی آثارتان بشود؟

بعضی از داستان‌ها، بله، دقیقا همان‌هایی که شکار در آنها نمود آشکار دارد: «کمونیست» و «گِرِیت فالز و ندا». اما در کل فکر کنم چنین چیزی یکی از علایق شخصی‌ام است و الزاما ارتباط مستقیمی با کارهایم ندارد. البته این را هم بگویم که اصلا دوست ندارم بنشینم و درباره شکار داستان بخوانم. هرچند من خودم «کمونیست» را در سال ۱۹۸۴ وقتی نوشتم که یک بار با تام مَک‌گوئین رفته بودیم مونتانا، شکار کبک. خود او بهم گفت یکی را می‌شناسد که دارد یک آنتولوژی از داستان‌هایی درمی‌آورد که درونمایه‌شان شکار است و اینکه اگر زمانی داستانی نوشتم که چنین مفهومی در آن بود، بهتر است یک نسخه‌اش را هم برای این شخص بفرستم. من پیش از آن هیچ داستانی با این درونمایه ننوشته بودم. ولی بعدش رفتم و نوشتم و نتیجه‌اش شد «کمونیست». و به نظر خودم هم دیگر هیچ وقت نتوانستم داستانی بهتر از آن بنویسم. قضاوتش البته با خود شما.

یک‌جور اخلاق‌گرایی ثابت در بسیاری از داستان‌های شما به چشم می‌خورد. روی حرفم بیشتر با داستان‌های مجموعه‌ «یک مشت گناه» است. اینکه نافرمانی، پیامدهای خاص خودش را دارد، حتی اگر هدف، فقط نمایش پوچی زندگی باشد. آیا این نوع اخلاق‌گرایی ناشی از شخصیت‌ها است یا یک اندیشه‌ پیش‌فرض بزرگ؟

پاسخ مشخصی نمی‌توانم بدهم. من معمولا نوشتن خیلی از داستان‌ها را با شخصیت‌ها آغاز نمی‌کنم، عمدتا چنین کاری را با یک موقعیت کلید می‌زنم یا سراغ جزئیات و تکه‌هایی می‌روم که یک داستان باید شاملشان بشود و داستان را با آنها پیش می‌برم. در این صورت اگر بخواهم پاسخ شما را بدهم باید بگویم پس این اخلاق‌گرایی پیش از هر چیز دیگری ایجاد می‌شود، یک‌جور نیروی نامحسوس است که خودش را در گزینش‌ها نشان می‌دهد. ولی من همیشه کاملا ناآگاه از این شکل‌گیری، کار را دنبال می‌کنم. من همیشه به نقل‌قولی که مارتین اَمیس از نورتروپ فرای یادآوری کرده فکر می‌کنم: ادبیات، کاربرد ازهم‌گسیخته‌ زبان است، نویسنده در آخر کار، عملا نباید برآیند شسته‌ورفته‌ای پیش رویش باشد. من نخست، موقعیت‌ها را با کمک زبان می‌چینم و بعد می‌بینم چه پیش می‌آید. خب اینگونه، دست‌کم از دید نظری، هر چیزی ممکن است پیش بیاید.

خیلی کم پیش آمده که برخلاف برخی نویسنده‌ها مثل توبیاس وولف از دوران کودکی بنویسید. آیا چنین چیزی هیچ وقت وسوسه خوبی برای نوشتن نبوده؟

من از کودکی نوشته‌ام. چندتا از داستان‌های «راک اسپرینگز» راوی نوجوان دارند، همانطور که «زندگی وحشی». و در مجموعه کتب نیوجرسی هم بچه‌های راوی نقش پررنگی دارند، به‌ویژه در «روز استقلال». البته شاید بر اساس تعاریف شما، نوجوان، کودک قلمداد نمی‌شود و شاید هم واقعا همینطور باشد. ولی خودم همیشه احساس می‌کنم از بچه‌ها نوشته‌ام-چون من یکی از آنهایی هستم که معتقدند نوشتن درباره بچه‌ها از بچه‌داشتن خیلی راحت‌تر است. و خب خودم هم بچه‌ ندارم.

فکر می‌کنید بالاتررفتن سنتان باعث شده یکدلی عمیق‌تری با شخصیت‌هایتان پیدا کنید؟

باید بگویم یکدلی من الان با همه‌چیز عمیق‌تر شده. به سن‌وسال مربوط می‌شود؟ شاید. ولی بیشتر به خاطر تجربه است. گراهام گرین می‌گوید-البته من خودم خیلی از این نگرش بیزارم-میرایی با افزایش سن ارتباط مستقیم دارد و با حس کنجکاوی، ارتباط عکس. این دیدگاه بیشتر به درد افرادی می‌خورد که هیچ‌وقت از هیچ‌چیز راضی نیستند. آنهایی که همیشه رو به افول‌اند. و چنین چیزی اصلا با من سازگاری ندارد. شاید چون حس کنجکاوی من هنوز هم قوی است.

پس ادبیات باید از ما مردها و زن‌های بهتری بسازد.

نمی‌دانم. من فقط این را می‌دانم که ادبیات به خواننده کمک می‌کند دریچه‌ تازه‌ای برای دیدن اهمیت زندگی داشته باشد، همانطور که باعث می‌شود پیامد حوادث را هم در نظر بگیرد. اینکه آدم بخواهد بهتر بشود یا نه یک تصمیم شخصی است. من خودم دلایلی دارم که خب شاید خیلی هم دقیق نباشند، هرچند بهترشدن با آرزوی بهترشدن فرق می‌کند.

نظرتان درباره لقب «رئالیست کثیف» از طرف گرانتا چیست؟

من یا شاید همه‌مان فکر می‌کردیم این «رئالیسم کثیف» دست‌کم می تواند بازار را تحت‌تاثیر قرار بدهد. فکر نمی‌کنم من، کارور یا توبی وولف یا جِین آن فیلیپس بر این باور بوده‌ایم که چنین لفظی، درونمایه‌ داستان‌هایمان را به درستی توصیف می‌کند. بیل بوفورد چنین چیزی را از خودش درآورد تا مجله‌ها در بریتانیا بیشتر بفروشند. هرچند خیلی‌خیلی خوب جواب داد. چون هنوزم بحثش ادامه دارد، نه؟ من آن موقع-دهه هشتاد-نه کتاب چاپ‌شده‌ای داشتم و نه خواننده‌ای، البته وضعیت دیگر رئالیست‌های کثیف اینگونه نبود. و اتفاقا این طرح بیل باعث شد من بتوانم برای خودم چندتا خواننده دست‌وپا کنم. هرچقدر از او تشکر کنم کم است.

آیا هیچ‌وقت همان روزها به این فکر کردید که کلا نویسندگی را بگذارید کنار؟

خیلی زیاد. با خودم فکر می‌کردم که خب من دیگر تمام تلاشم را برای رمان‌نویس‌شدن به کار گرفته‌ام و به هر دلیلی جواب نداده. همان روزها رفتم دفتر نشریه تصویر ورزشی، دنبال کار. ولی مدیرش قبول نکرد. رو کرد بهم و گفت من رمان‌نویسم (متلکش برایم گران تمام شد) و به همین دلیل نمی‌توانم خبر ورزشی بنویسم. این‌جوری شد که منم برگشتم خانه و شروع کردم به نوشتن رمان «خبرنگار ورزشی». ولی اگر بهم کار می‌داد، شک ندارم که با آغوش باز می‌پذیرفتم و خیلی هم خوشحال می‌شدم. در این صورت، حتما تا الان بازنشسته شده بودم و مستمری خوبی هم می‌گرفتم. زندگی خیلی خوبی از آب درمی‌آمد.

بر تمام نوشته‌های شما جوی حاکم است که حاوی نوعی حس فقدان است. آیا حس می‌کنید منبع چنین چیزی را باید در زندگی خودتان جست‌وجو کرد؟

بگذارید اول به‌ شما بگویم که نویسنده‌ای که از فقدان می‌نویسد الزاما نیاز ندارد در زندگی‌اش هم متحمل فقدان شده باشد. ما می‌توانیم فقدان را تجسم کنیم. کار نویسنده همین است. ماها همگی کارمان این است که یکدلی کنیم، بعد داستان را اِعمال کنیم و گاه یک تجربه کوچک را گسترش بدهیم. البته همینگوی در این رابطه می‌گوید فقط درباره چیزهایی که می‌دانید، بنویسید. ولی این هم به این معنا نیست که باید الزاما از کرده‌ها و تجربیات خودتان بنویسید و بس. در این صورت، قوه تخیل، بی‌مصرف و حس کنجکاوی محدود می‌شود و دیگر ظرفیت برجسته‌سازی باقی نمی‌ماند. در کل، یک رمان می‌تواند خواننده را در معرض یک موقعیت، تجربه، احساسات و رفتار خاصی قرار بدهد که او پیش‌تر از این به هیچ وجه چیزی ازشان نمی‌دانسته. البته خب نویسنده هم باید توانایی انجام چنین کاری را داشته باشد. بعضی از موضوعات هستند که به قول کاترین آن پورتر «آشوبی در ذهن به پا می‌کنند.» که این آشوب بازخورد یکی از کنش‌های خودِ ما روی همین کره خاکی است. در پاسخ به پرسشتان باید بگویم من ادعا نمی‌کنم که بیشتر از دیگران متحمل فقدان شده‌ام. من تک‌فرزند پدرومادری بودم که سنی ازشان گذشته بود و همیشه ترس مرگشان همراهم بود. و بیشتر خاله‌ها و خان‌عموهای ساکن آرکانزاس هم در دوران کودکی‌ام از دنیا رفتند. یکی از زنده‌ترین خاطراتم از آرکانزاسِ آن روزها مراسم خاکسپاری خاله لیزی‌ام و هیکل درازکشش توی تابوت است. یک خاطره‌ زنده اما خب طبیعی. بعد، وقتی شانزده‌سالم بود پدرم مُرد، درست توی بغل خودم، توی خانه‌مان. خب این خودش می‌تواند خیلی برجسته باشد. ما یک خانواده سه‌نفره‌ خیلی نزدیک و پرمحبت بودیم. طبیعی است که من از مرگ او و دیدن رنج مادرم از فقدان عشق زندگی‌اش تحت‌تاثیر قرار بگیرم. اینکه ما چه چیزی را چه‌جوری تجربه می‌کنیم خودش چیز بسیار پیچیده‌ای است.

به نظر من بزرگ‌ترین نویسنده‌های داستان‌ کوتاه آنهایی هستند که حس پایان‌بندی خوبی دارند. آیا شما هم حس می‌کنید که داستانی که دارید می‌نویسید باید فلان جا تمام شود؟

بله. من دقیقا نقطه پایان داستان را می‌دانم کجاست. و امیدوارم اگر این ویژگی تعیین‌کننده به شمار می‌آید، من را هم عنوان یکی از بهترین داستان‌نویس‌های موجود قلمداد کنند.

از ریموند کارور چه چیزهایی یاد گرفتید؟ منظورم هم در حوزه داستان‌نویسی است و هم خود زندگی.

یک چیزهایی یاد گرفتم. البته بعضی‌ها ازم می‌پرسند که آیا ریموند معلمم بوده یا نه که خب نه، چنین چیزی واقعیت ندارد. ما دوستان نزدیک و درعین‌حال همکار بودیم. ریموند خیلی از من بزرگ‌تر نبود، فکر کنم حدود هفت سال. می‌شود گفت به نوعی هم‌نسل بودیم. و هنوز هم باورم نمی‌شود که بیست سال از رفتنش می‌گذرد. ولی به‌هرحال یک چیزی که الان شاید جالب باشد، هرچند شاید آن موقع‌ها جالب نبود، این است که پدرومادر جفتمان هم تقریبا اهل یک جا بودند: آرکانزاس غربی. پدرومادر او برای کار رفته بودند سمت غرب و پدرومادر من آمده بودند سمت جنوب. همین ویژگی و اینکه من همیشه داستان‌های کارور را دوست داشتم و از خاستگاه نوشتاری‌شان هم خوشم می‌آمد سبب شد تا توانم را به کار بگیرم و بتوانم آنچه را که برایم جالب است به شکل یک داستان ارزشمند و قابل قبول بنویسم. من و ریموند از یک‌جور اعتمادبه‌نفس پنهان بهره می‌بردیم که از نوعی جان‌سختی مشترک ناشی می‌شد. اما ورای اینها، داستان‌های آن سال‌های ریموند و دوستی بین ما که درست وسط نوشتن کتاب دومش آغاز شد، در من انگیزه‌ای ایجاد کرد که خودم هم بنشینم و داستان بنویسم. من دهه هفتاد، داستان‌نویسی را گذاشتم کنار چون اصلا از کارهای خودم راضی نبودم. اما داستان‌های ریموند خیلی طبیعی به نظر می‌آمدند، انگار راحت نوشته شده بودند، (خیلی‌ها خواسته‌اند آنگونه بنویسند ولی حسابی خراب کرده‌اند) و همین باعث شد من هم دوباره تکانی بخورم و از نو بنویسم. دست‌کم چندتا از داستان‌های مجموعه «راک اسپرینگز» مال همان دوره‌اند. او همیشه مرا به نوشتن تشویق می‌کرد، هرچند مطمئنم بااین‌حال می‌دانست خودش خیلی بهتر از عهده چنین کاری برمی‌آید.
















امروزه فلسفه به دنبال ارائه‌های جذاب است






 جلال حیران‌نیا


 کتاب «فلسفه، نوشتن و ویژگی تفکر» اثر جدید پروفسور جان لایساکر استاد فلسفه دانشگاه اموری آمریکا منتشر شده است. لایساکر فیلسوف معروفی در سطح بین المللی و رئیس دانشکده فلسفه دانشگاه اموری آمریکاست.
وی نویسنده کتاب‌های بی شماری است که «بعد از امرسون» و «شما باید زندگی خود را تغییر دهید» از جمله آثار وی به شمار می‌رود.

در ادامه گفت‌وگوی اختصاصی خبرنگار ایبنا با این فیلسوف شهیر آمریکایی را درباره کتاب «فلسفه، نوشتن و ویژگی تفکر» می‌خوانیم.

جناب پروفسور لایساکر ضرورت نوشتن کتاب «فلسفه، نوشتن و ویژگی تفکر» چه بود؟

کتاب بدنبال پاسخگویی به چندین سوال است البته این سوالات یک مسیر مشخص یا یک چارچوب نظام‌مند و یکنواخت را در بر نمی‌گیرد و در واقع نظم و ترتیب سنتی را کنار گذاشته، اما در نهایت پاسخ به این سوالات در یکسری نکات کلیدی و مشخصی با هم جمع خواهند شد.
اولین سوال من درباره ابعاد ادبی و بیانی فلسفه است که با توجه به مشاهداتی که داشتم، نتایجی را به دنبال داشته است. نوشتن فلسفه ممکن است به چند روش صورت گیرد: نوشتن در قالب پند و موعظه و سخنان کوتاه، نوشتن در قالب خودزندگی نامه نویسی، وبلاگ‌های اینترنتی، گفت‌وگوها، مقالات روزانه یا مقالات حرفه‌ای وعلمی و یا رساله‌ و غیره.

کتاب من می‌خواهد بگوید که چگونه بین این روش‌ها می‌توان یکی را انتخاب کرد؟ اگر کسی بخواهد درباره یک موضوع کنکاش کند، چه کاری باید انجام دهد؟ در عین حال همه سوالات از این بخش نیستند. در واقع پشت نام‌گذاری بخش‌ها نوعی اهداف مختلف منطقی و بیانی از جمله نقل قول، طنز، صدا و الگوهای رسمی بحث و گفتگو مانند قیاس استثنایی وجود دارد که قابل توجه است. حالا با این گزینه‌ها، چطوری می‌توان در میان آن‌ها یکی را انتخاب کرد؟ وقتی کسی فلسفه نوشتن را انتخاب کرد، باید چه سوالاتی را از خودش بپرسد؟ (من خودم هم در ابتدا نمی‌دانستم بهترین پاسخ به سوالات چه خواهد بود.)

سوال دوم بدنبال پاسخ به سوال اول مطرح و با یک مشاهده شروع می‌شود. برخی خوانندگان (البته نه بیشتر آنان) سقراط را از طریق گفتگوهای افلاطون و از این طریق به عنوان یک تصویر فلسفی می‌شناسند.
رفتار سقراط با نشان دادن کارکرد فلسفه (اینکه فلسفه چه کاری انجام می‌دهد؟) به ما خواهد گفت که فلسفه چیست؟ اما این روش درباره همه متون فلسفی صحیح (و معتبر) نیست و (آیا) هرکدام از کارها(نمونه‌های فلسفی)؛ روش‌های خاص خود را دارا می‌باشند. (ندارند؟)
بنابراین من بدنبال این هستم که در مورد چیزی که با مثال توضیح می‌دهیم و یا وقتی که در ژانرها (و روش‌های) گوناگون و یا همراه با عملکرد منطقی و بیانی فلسفه بافی می‌کنیم، خوب فکر کنیم.

لذا این مسیر نه تنها بدنبال آن است که از ما نویسندگانی دقیق بسازد (چیزی که کتاب بدنبال آن است) بلکه از ما خوانندگان متعهد و ژرف نگری را خواهد ساخت. در عین حال این بخش از سوالات و مفاهیم به جنبه‌های بیانی و ادبی فلسفه مربوط است، اما بخش‌ها و جریان‌های عمیق‌تر آن به سلوک و شیوه اداره زندگی و مهمتر به اصول و قواعد اخلاقی و آن چه خودحساب‌گری گفته می‌شود، مربوط خواهد بود.

مسئله و سوال سومی که به کتاب جهت می‌دهد مرتبط با تاریخ فلسفه است. اگر من از نظر شرایط اجرایی و موضوعی اجازه داشتم که مجموعه متنوعی از نویسندگان را برای انجام کار با هم در یک کتاب جمع کنم، چه کتاب نتیجه بخشی بود؟

مجموعه اصلی شامل رالف والدو امرسون، جورج لوکاس، والتر بنیامین و استنلی كوول اما دیگر نویسندگان آلمانی مثل فریدریش نیچه W.E.B. دو بویز، جان دیویی، لودویگ ویتگنشتاین، سیمون دوبوار و جودیت باتلر. از یک سو حداقل بخشی از کتاب به فراخور سوالات بخش‌های اول و دوم درباره هرکدام از نویسندگان مذکور است.

چرا تاریخ فلسفه برای مطالعه شما حائز اهمیت بود؟ نگاه تاریخی چه کمکی به شما می کرد؟

من به تاریخ فلسفه هم پرداخته‌ام تا از طریق توجه به میراث گذشته بتوان از جنبه تاریخی نیز (به مسائل) فکر کرد. در مورد (کتاب) من- که یک خط فکری متنوع در فرایند تکاملی را شامل می‌‌شود- (باید بگویم که این کتاب) یک کلیت چند وجهی است.

این مسئله باعث شده تا نوشتار و متن کتاب حد وسطی از یک مقاله و یا مجموعه‌ای از جملات و نغز و کوتاه باشد. هرچند به نظرم این کتاب تلاش کرده تا به عنوان کلیتی واحد اثرگذارتر و بزرگتر از مجموعه بخش‌های جداگانه آن باشد. ( در عین حال من تاکیدی بر کلیت یک گفت‌وگو ندارم، اما این تلاش دارد تا نیروی آموزشی و اجرایی این بخش‌ها را در صدایی که خواستار پاسخگویی است، بکار گیرد.)
در عین حال کتاب یک معرفت‌شناسی شکننده را در بر می‌گیرد که اگرچه تفسیر جز به کل را رد می‌کند اما بطور همزمان تاکید دارد که هر فردی با توجه به روابط(خود) دارای شخصیتی منحصر به فرد است که آن شخصیت او را محدود می‌کند.

برای پاسخ به این سوالات چه فرضیه‌ای مطرح می‌کنید؟ بحث اصلی و محوری شما چیست؟

استدلال اول من این است که بطور کلی نوشتن باید براساس نوعی عادت و تجربه صورت گیرد نه تکنیک(فن و روشی خاص) که این به بحث قهرمانان در کتاب اخلاق ارسطو نیز راه می‌یابد. من در این ارتباط دلیل آوردم که در نوشتار فلسفی، «عادت و رویه» بهتر و مناسب تر از «سبک و تکنیک» است. به عبارت بهتر در فلسفه، نوشتن براساس عادت و رویه بهتر از نوشتن براساس قاعده و تکنیک است.

من سپس این موضوع را مطرح کردم که «نوشتن عرفی» حداقل باید سه سوال را در بر بگیرد: چگونه تاثیر و نفوذ یک بخش(ژانر) و یا اقدامی منطقی-ادبی، (محتوای) یک اندیشه و تفکر را آشکار و عیان می‌کند؟ این سوال از آن جا مطرح می‌شود که (نتایج یک) نوشتار فلسفی بیش از نتایج یک گزارش است.

این فرایند آشکارسازی به خودی خود و به طور متفاوتی در قالب جملات نغز و سخنان کوتاه در مقالات و یادداشت‌ها آمده است و در واقع با زبانی طنز گونه مثال‌ها و نمونه‌های ضدخود (مخالف خود) را بیان کرده است. (در ادامه مباحث، موضوع شکل قوی-ارجحیت محتویات (در نوشتار) را زیر سوال برده و مدعی هستم که هر کدام دیگری را تحت تاثیر قرار می‌دهد.)

بعد از بررسی شیوه‌هایی که در آن‌ ژانرها(بخش‌ها) و عملکردهای متنوع منطقی و بیانی بر افشا و آشکار شدن تفکرات تاثیر می‌گذارد (و با بیانی کنایه آمیز و طنز گونه عنوان شده)، به سوال دوم برمی‌گردم که در مورد ضرورت نوشتار عرفی و تجربی است.

در همین ارتباط سوال مهم این است که چه نوع رابطه‌ای میان ژانر و عملکرد منطقی و بیانی در این مرحله با مخاطبان ایجاد می‌شود؟ اگر از زمینه خودارتباطی فکری پاسخ دهیم، باید گفت که ژانرها و عملکردهای بیانی و منطقی مختلف، واکنش‌های مختلف خوانندگان را نیز تسریع می‌کند. این نکته‌ای است که من در مورد آن هم دارای مقاله حرفه‌ای هستم و هم زیاد در مورد آن بحث و جدل کردم.

در واقع برای شما زمینه تفکر و تاریخ بحث مهم است. در این خصوص توضیح بدهید لطفا؟

اندیشه، متن و خواننده با زمینه‌های مختلف تاریخی مواجه می‌شوند و براین اساس یک نوشتار تجربی و عرفی لازم است این سوالات را مطرح کند: چگونه ژانر و عملکرد منطقی و بیانی در لحظه تاریخی نقش ایفا می‌کند؟ آیا نخبگان ... و یا یک ... که بینش شان مدیون و متکی به دیگران است، تاریخ دارند و آیا تا کنون مورد بحث و جدل قرار گرفته‌اند؟ کارکرد یک مفهوم و یا عبارت فعلی در دوره تفکرات سوداگرانه یا کالایی و ضد روشنفکری چگونه است؟ در ادامه توضیح بیشتر پیرامون این موضوعات، تقابلات گسترش یافته با کتاب «روح مردم سیاه» دوبیوس و «خیابان یک طرفه» بنیامین را (به عنوان کتاب‌هایی که تلاش داشتند تا با زمانه و دوره خود همگون و همنوا باشند)، طی چند مرحله (بخش) تقسیم کردم. اشتیاق و آرزوی نوشتن به چه معناست؟ چگونه می‌توان موفقیت و یا شکست‌های نسبی در حوادث را سنجید و اندازه گرفت؟

مبحث نهایی من این موضوع است که متن به عنوان یک کلیت واحد می‌تواند خوانده و یا نوشته شود، که البته این بستگی به این دارد که کسی که متن را جمع آوری کرده، چگونه آن را به تفکرات مشخص آن، مخاطبان و زمان تاریخی‌اش مرتبط می‌سازد.

وقتی که یک متن به این روش خوانده و یا نوشته شود، آن نوشتار در واقع یک فلسفه را به تصویر کشیده است. این روش ساده شده، راهی است که فلسفه می‌تواند در آن قرار گیرد و در آن با تاریخ‌ها و با آن چه به آن تعلق دارد و آن چه در آن بطور اجتناب ناپذیری مشارکت داشته، به جدال برخیزد. براین اساس یک نوشته مانند یک شخصیتی است که (در زمینه مادی و استدلالی در سیاست مادی و جدلی) راه مشخصی را در زندگی نشان می‌دهد.

لزوم نوشتن این کتاب چه بود؟

تعداد انگشت شمار و محدودی در فلسفه در مورد رویای نوشتن اقدام به تهیه مقاله علمی می‌کنند. به نظر می‌رسد که امروزه فلسفه بیشتر خواستار ورود به ارائه‌های جذاب و سرزندگی بیشتر می‌باشد.
مقالات علمی (ژورنال) بیشتر در قالب‌های تکراری و پیش فرض حرفه‌ای، چیز دیگری غیر از یک انتخاب حساب شده و دقیق است و اغلب خسته کننده به نظر می‌رسند.
من می‌خواستم در این فضا فلسفه‌ای را مطرح کنم که برخلاف روندهای پیشین و بدون نگرانی نسبت به خوانندگان عمومی، در بازار جای خودش را پیدا کند.

شما این موضوع را در اثر قبلی خود با عنوان «بعد از امرسون» نیز دنبال کردید؟

بله من این هدفم را در اثر «بعد از امرسون»(2017) آغاز و توسعه دادم. این اثر هم نیازهای محققان و تفکرات علمی و دقیق را در بر می‌گیرد و هم به عنوان صدایی منحصر به فرد، بدنبال اثبات موضوع اصلی اثر، زبان، متن و برخی محدودیت‌های مختلف خود است.

اما آن اثری که در حال حاضر نیاز به معرفی و ارائه آن می‌باشد، "فلسفه، نوشتن وسرشت اندیشه" است.
من همچنین می‌خواستم یک روش ویژه فلسفی فکر کردن را نشان دهم که هم اصول علمی و دانش و هم محافظت از خود در اجتماع با دیگران را نشان خواهد داد. بخشی از عبارت کتاب در ادامه می‌آید: تو و من در گروه ما. فلسفه ما را مجبور به نوشتن خواهد کرد.

نوشتن بخش ذاتی فلسفه است و من نیاز داشتم که این رابطه میان نوشتن و فلسفه را به خوبی مورد کنکاش قرار دهم. با در نظر گرفتن «فرضیه دریدا» در کتاب «پیشرفت» باید گفت که نوشتن روندی در حال حرکت به سمت تمرکززدایی و انتشار یک موضوع است که با نشانه‌شناسی نویسنده و خواننده را (در چارچوب مشخصی) محدود و مقید می‌کند. 

وقتی من به این نتایج اذعان کردم، سوالات در مورد نوشتن همچنان ادامه داشت و براین اساس من ادامه سوالات را در  اثر "فلسفه، نوشتن و سرشت اندیشه" دنبال کردم. با این حال امیدوارم "نوشتن عرفی (دلبخواهی)" که کتاب آن را به تصویر و اجرا کرده است، با نوعی هم‌صدایی پاسخگو و مسئول همراه شود.





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox