تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - روشنفکران در تنگنای سیاست

روشنفکران در تنگنای سیاست

نوشته شده توسط:...
چهارشنبه 23 خرداد 1397-22:59






-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------    




از رمان فارسی تا رمان عربی



نتیجه تصویری برای رضا عامری




گفت وگوی ماجد تمیمی با رضا عامری



نویسند گانی كه صرفا تصویری از واقع بیرونی را برای ما حكایت نمی كنند ، بلكه روایتی می نویسند كه لایه های مختلفی دارد و هر خوانشگری بنا به پیشینه دائرة المعارفی داستانی خود از این متون لذت های متفاوتی می برد .یعنی دیگر كلام ما به ازای شیء نیست.دررمان فارسی هم نویسندگانی چون ابو تراب خسروی    و   محمدرضا كاتب    و  محمد رضا صفدری   و  شیوا ارسطویی   رابایستی در همین چارچوب خوانش كرد.





این گفت و گو که به صورت مکاتبه ایی و به سفارش سایت فرهنگی اجتماعی الحرشه صورت گرفت محصول ساعت ها گفت و گوی صمیمی با رضا عامری است

عامری نویسنده مترجم و منتقد متولد عبادان و ساکن تهران است سال هاست که در مجلات معتبر در حوزه نقد رمان فارسی و عربی می نویسد و علاوه بر آن ۲۰ رمان مدرن عربی را ترجمه کرده است
او طی این سال ها با حضور در پایتخت توانسته است جای رمان عرب را در محافل روشنفکری و بازار نشر کتاب باز کند…
در این گفت و گو سعی شده است هم زمان در باره رمان فارسی و عربی صحبت کنیم …

1.شما به واسطه ترجمه بیش از ۲۰ رمان مدرن عرب توانسته اید یک گفتمان وسیعی را در فضای ادبی ایجاد کنید٬ از طرفی دیگر در حوزه نقد رمان فارسی کارهای مهمی ارائه داده اید٬ رضا عامری از چه زاویه ایی به رمان امروز عرب و فارسی نگاه میکند؟

رمان عرب و فارسی جدای از رمان جهان نیست . و رمان امروز بامتغیراتی مانند عصر ارتباطات و اینترنت فاصله خود را با رمان كلاسیك قطع كرده است یعنی سینما وهنرهای تجسمی وهنرهای نمایشی …بر آن تاثیر گذاشته و آن را تغییر داده اند .
یعنی همچنان كه در جهان واقعی امر واقعی وامرمجازی فاصله اشان كم شده این امر هم در مورد رمان صدق می كند٬و به طور كلی میتوان گفت كه رمان امروزه استعاره ای ازجهان است نه خود واقعیت جهان یعنی امر رمانی با امر واقعی تفاوت دارد .

همین است كه امروزه در رمان عرب جای نجیب محفوظ و عبدالرحمن منیف را نویسند گانی چون الیاس خوری و ادوارد خراط و صنع الله ابراهیم گرفته اند . نویسند گانی كه صرفا تصویری از واقع بیرونی را برای ما حكایت نمی كنند ، بلكه روایتی می نویسند كه لایه های مختلفی دارد و هر خوانشگری بنا به پیشینه دائرة المعارفی داستانی خود از این متون لذت های متفاوتی می برد .

یعنی دیگر كلام ما به ازای شیء نیست . در رمان فارسی هم نویسندگانی چون ابو تراب خسروی   و  محمدرضا كاتب   و محمد رضا صفدری   و  شیوا ارسطویی  رابایستی در همین چارچوب خوانش كرد.

۲.مهمترین شاخصه رمان امروز عرب چیست؟ و چگونه توانسته است سوژه های خود را مسأله ساز کند و آن را در یک بستر جهانی مطرح سازد٬؟؟ برای مثال رمان موسم هجرت به سوی شمال « طیب صالح» آثار نجیب محفوظ٬ الیاس خوری و ....

رمان عرب به خاطر تكثر كشورهای عربی در وهله نخست از مساله ای به نام سانسور و سپس مركز گرایی و ناسیونالیسم بازی فرا روی كرده است . و دوم موسسات و سازمان هایی در كشورهای عربی با تشویق و جایزه به رمان و همچنین ترجمه آن باعث باز شدن عرصه رمانی در كشورهای عربی شده اند . و سوم اینكه تنوع و اختلاف باعث شده نگاه های بسته و یك سو نگرانه جایگاه های خود را از دست بدهند و فضای بالنسبه دموكراتیك و متكثری بوجود آمده كه خوراك رمان است . ..

منظورم این است که در چنین فضا هایی شخصیت های مساله دار و تجارب روایی امكان نشو و نمای فراوانی دارند . در چنین فضایی به نظر می رسد رمان عربی و كلا منطقه خاورمیانه در آینده نزدیكی همان جایگاه و شكوفایی را پیدا كند كه رمان آمریكای لاتین در دهه هشتاد و نود میلادی داشت …

۳.تا چه حد فهم تئوری رمان در میان نویسندگان عرب امکان مطرح شدن آنها را ایجاد کرده است؟ در ایران فهم تئوری رمان به چه شکل بوده و هست؟ رضا براهنی که یکی از مهمترین منتقدان ایران است معتقد است هوشنگ گلشیری تئوری رمان نمی داند!! نظر شما چیست؟؟ با توجه به اینکه شما دو کتاب در نقد آثار گلشیری نوشته اید؟؟

طبعا تئوری رمان بخشی از مساله است ولی با تئوری رمان نمی شود رمان نوشت . اگر این طور بود با این همه كلاس های قصه و رمان ما كلی نویسنده داشتیم ! واقعیت اینكه امروزه تئوری و داشتن روشی واحد برای نوشتن یا « سبك » داشتن به خرافه تبدیل شده است .

خوانش متن این نیست كه ما به تئوری خاصی تكیه كنیم تا بتوانیم متن را بفهمیم . بلكه درست تر این است كه هر متنی ویژگی های خاص خود را دارد و برای فهم آن بایستی شرایط تولیدش وشیوه توزیع حوادثش و زاویه دید آن را پیدا کرد..

یعنی خوانشگر یا ناقد در متن به دنبال چیزهایی نیست یا تئوری هایی كه ان ها را به شكل پیشینی میشناسد بلكه تاویل او را . به سوی كشف نقاط و جهان هایی می برد كه قبلا نمی شناخت به این معنا خوانش تبدیل به كشف می شود یا بگوئیم خوانش و نقدتبدیل به انتاج معرفت می شود . و این طوری همه متون را دوباره می توان خواند حتی متون مذهبی را می توان دوباره خوانی كرد منفك از تفسیر و تاویل…

۴.جدا از نسل بزرگان رمان عرب( محفوظ٬ عبد الرحمن منیف٬ غسان کنفانی٬ ابراهیم الکونی و …) نویسندگان امروز را تا چه حد میشناسید؟ نظرتان راجع به جایزه بوکر عربی و برندگان این جایزه که آثارشان به فارسی ترجمه شده است چیست؟؟ افرادی مثل: احمد سعداوی٬ سعود سنعوسی و بهاء طاهر…)

جایزه بوكر یك جایزه جدی نیست و در حقیقت جایزه «ناشرانه» است و برای تبلیغات و پروپاگاندا … ولی به هر حال همین نویسندگان هستند كه در
فرداها خوانندگان خوبی برای نویسندگان آوانگارد چون الیاس خوری و ربیع جابر و ادوارد خراط و صنع الله ابراهیم میسازند .. همچنان كه می دانیداین نویسند گان اخیر كتاب هایشان در تیراژ های پایین چاپ می شود وبیشترخوانند گان حرفه ای آثار شان را می خوانند .. به قول آدونیس در كشورهای عربی خوانند گان خوب نداریم…

۵. اگر قرار باشد فردی را به عنوان مهمترین نویسنده عرب معرفی کنید آن شخص کیست؟در صحبت های قبلی با شما نظرتان بر این بود که هوشنگ گلشیری مهمترین رمان نویس ایرانی است چه دلیلی برای این نظر دارید؟ نظرتان درباره محمود دولت آبادی که میتوان او را پر کارترین نویسنده ایرانی دانست٬ چیست؟

صنع الله ابراهیم نویسنده رمان های «ذات» و « تلك الرائحه .. »
كه متاسفانه كارهایش امكان ترجمه در ایران را ندارد
درباره گلشیری هم نظرم را در كتاب « نقشبندان قصه ایرانی » بخوانید كتاب دومم درباره گلشیری هم در راه است..

۶.در خوزستان افرادی تلاش میکنند به زبان عربی قصه٬ داستان و رمان بنویسند با توجه به سابقه داستان نویسی در خوزستان- البته به زبان فارسی- توسط نویسنگان عرب( قاضی ربیحاوی- مسعود میناوی- عدنان غریفی) این تلاش تا چه حد از دید شما امکان پذیر است؟؟

در میان نویسندگان جهان عرب نیز افرادی وجود دارند که به زبان فرانسوی مینویسند و به نویسندگان فرانکفونی معروفند افرادی مثل ( امین معلوف٬ طاهر بن جلون و لیلی سلیمانی که برنده جایزه معتبر کنگور ۲۰۱۶ شد) نظرتان درباره این نویسندگان چیست؟ و آیا نوشتن به زبان مادری در درجه اول اهمیت است یا خود اثر؟ به قول ادوارد سعید من به زبان عربی فکر میکنم و انگلیسی مینویسم… شما این گسست میان زبان مادری و امر نوشتار را چطور می بینید؟

همین طور كه قبلا هم گفتم رمان یك فضای دموكراتیك می خواهد … فضای گفتگویی .. و قتی ما هنوز یك مجله تخصصی ادبی در ایران در حد «‌مواقف »یا «‌الروایه» یا حتی « عالم الفكر » و « الآداب » نداریم .. نمی توانیم رمان نویسان بزرگی داشته باشیم ….

ولی مهم تر از این ها باید بیاموزیم بخوانیم باید بخوانیم … و حس نكنیم كه حروف نقاشی هستند و از رویشان بپریم .. باید حس كنیم كسی كه نوشته پوستش كنده شده و چیزی از روحش در كلمات به جا مانده …. یعنی به قول زبا نشناسان امروز در مفرده واحده معنایی نیست بایستی یاد بگیریم كلمات را در نسق شان و در توالی شان و در كثافت«انبوهی» اشان بخوانیم … كه هر كلمه در نسق خود معنایی خاص دارد
…به قول عمر مهیبل الجزایری باید « مرئی » بخوانیم .. خوانش مرئی در مقابل خوانش نامرئی…

عقل انتقادی امروز بر اساس تمایز شكل گرفته . و جهان امروز از بستگی گذشته خود بیرون امده و به سوی «‌تهجین » یا چند رگه بودن حركت كرده یعنی عصر ارتباطات فاصله ها را از بین برده است . لذا «‌« اختلاف » به معنای تنوع است . و اتفاقا جامعه چند فرهنگی ما از این زاویه جامعه ای غنی است .طبیعی است كه ما بایستی سعی كنیم این غنا را قدرت بیشتری بدهیم . یعنی به زبان های درون ملیت های خود نوشتن هم به خود زبان های بومی كمك می كندو هم در تاثیر و تاثرش زبان فارسی را غنا می بخشد .

آن هم زبان فارسی ای كه حد اقل 50 در صد واژگانش از دل زبان عربی بیرون آمده .. یعنی به این معنا در ایران به زبان عربی نوشتن كمك زیادی به فرهنگ ما می كند . و به این معنا اصلا نمیتوان تصور كرد كه در فارسی كسی مینویسد یا مهم ترنقد می كند و زبان عربی را نداند .

چرا كه اغلب متون مرجع ما در بلاغت و فقه و كلام و حكمت و قانون وتئوری ادبی به زبان عربی بوده اند . و البته این را به یاد داشته باشیم تا پیش از انقلاب ما كمتر پژوهشگر و منتقدی داشتیم كه با زبان عربی بیگانه بود … از بهار تا نیما تا فروغی و كسروی تا زرین كوب و حتی سپانلو و الخ …

7-در میان نویسندگان جهان عرب افرادی وجود دارندکه به زبان فرانسوی مینویسند وبه نویسندگان فرانکفونی معروفندافرادی مثل (امین معلوف ،طاهر بن جلون ولیلی سلمانی که برنده جایزه معتبر کنگور2016شد) نظرتان درباره این نویسندکان چیست؟ وآیا نوشتن به زبان مادریدر درجه اول اهمیت است یاخود اثر؟ به قول ادوارد سعید من به زبان عربی فکر میکنم وانگلیسی مینویسم…شما این گسست میان زبان مادری وامر نوشتار را چطورمیبینید؟؟

پس دوباره بر گردیم به این غنا و تنوع .. عقل انتقادی بر اساس تمایز شكل می گیرد و تمایز نشانه مدرن بودن است . یعنی ما گرمی را از مقابله باسردی می فهمیم و … { البته این را بایستی یادمان باشد بتوانیم بیرون از ثانویت خیر و شر و مطلقیت آن نگاه كنیم . یعنی به محض این كه یكی را كامل بگیریم ، نا چاریم دیگری را حذف كنیم }طور دیگری بگویم ،‌فاشیسم اختلاف را قبول ندارد و می گوید قوم برتر آریایی و آریائیت اصالت دارد .

و از نظر فاشیسم قبول اختلاف و چند رگه بودن « تهجین » به مثابه خیانت است . پس فاشیسم و عنصریت یعنی قوم گرایی یعنی شوونیست بودن . این را به این دلیل میگویم که مصدر و سرچشمه هر نوع ناسیونالیسمی در این دوران همین نگاه یكّه و اصیل و كامل داشتن است .

پس بایستی یاد بگیریم در گسست ها و خلاءها فكر كنیم .. اگر چیزی كامل وجود داشت خب یك كسی ان را به دست می اورد و به ما می فهماند و دنیا تمام وكمال می شد و اخر الزمان و همه می رفتیم بهشت … پس این ناقص بودن و این فقدان ها و خلاء هاست كه ما را به سمت زندگی می راند .. تا بتوانیم خلاء های زندگی را پر كنیم … با اینكه می دانیم پرشدنی نیستند .. یعنی به معنای روانكاوانه غریزه ها و میل های ما پایان ناپذیرند … اما باز به دنبالشان روانیم و هی تجربه می كنیم .. تا به اخرین تجربه ای برسیم كه تجربه شدنی نیست یعنی مرگ …

تجربه نوشتن به زبان عربی تجربه بی نظیری است … یعنی ما كه در ایران زندگی می كنیم علاوه بر استفاده از تجربیات ادبیات فارسی با جهانی غنی و پر از قصه و رمان و شعر هم به نام جهان عرب ور می رویم … و این غنای بیشتری به جهان ما می دهد طبعا … و از ان سو با تجاربمان از ترجمه های غربی .. از ما می تواند واقعا نویسند ه ای امروزی بسازد یعنی یك نویسنده چند رگه … با قاطعیت می توان گفت كه بزرگترین نویسند گان جهان نویسند گان چند رگه هستند از جویس بگیرید تا …. كافكا تا جبران خلیل جبران تا امین معلوف و…. بسته بودن یعنی بیماری«‌منیت»داشتن یعنی «دیگری » را قبول نداشتن …

از روزی كه شاعری چون رمبو گفت من دیگری است با همین یك جمله فلسفه را بالنسبه زیر و رو كرد … ما بایستی یاد بگیریم به شكلی گفتگویی امور را به پیش ببریم .. یاد بگیریم كه به دیگری دردین و كلام و تفكر و تن احترام بگذاریم …اگر واقعا اجدادمان این ها را درك كرده بودند چقدر می توانستند جلو جنگها و فجایعی از این دست كه امروزه در خاورمیانه می گذرد را جلو گیرباشند … تاریخ پر است از نخبه كشی و دیگری كشی به اسم زندیق و ملحد و … می دانید به اسم دین و نژاد همین چند سال پیش یوگسلاو ها چه كشتاری به راه انداختند اما این حرفها را به شكل اخلاقی و انشایی خیلی ها حتما بهتر از من بلدندو گفته اند و اتفاقی نیفتاده است …..

8-خیلی از منتقدان از جمله شما معتقدند رمان فارسی یک رمان بسته است و گشودن فضای رمان را یک ضرورت میدانند نظرتان در این مورد چیست؟؟ ودلیل بسته بودن فضای رمان های نویسندگانی مثل   محمد رضا کاتب    ابو تراب خسروی و   شیوا ارسطویی و…چیست؟؟

بله حتما باید جور دیگری دید این جور و طور دیگر همانی است كه لابلای این مصاحبه هم به ان اشاره كردم باید بتوانیم تمام انچه را در ذهن هایمان ته نشین شده اند .. یعنی اسطوره ها وكهن الگو ها را«‌واسازی » كنیم …

چگونه با رمان خواندن و شعر خواندن و حتما فلسفه خواندن و یك خورده روانكاوی خواندن و یك مقدار زبانشناسی خواندن … اما مهم تر از همه یادبگیریم گفتگو كردن را ( زیست انضمامی و بین مردم بودن …) و كم كم درگفتگو سعی كنیم از این سنگینی سوژه ای یا ذات خودی رها شویم – كه البته می دانیم ذات فردی هم گره خورده به همان ذات جمعی است یعنی ذات قبیله ای و طایفه ای و عشیره ای .{ كه بایستی طلاقش داد } .. … یعنی یاد بگیریم كه چگونه تبدیل بشویم به «‌سوژه ای مدرن » ..و سوژه مدرن هم یعنی طلاقیدن این گذشته و برای طلاق دادن نخست باید یادبگیریم «‌کَنده » شویم و به قولی از خود به در آمدن و ازدواج با این دیگری «‌ فالكلام ینبع من الاختلاف لیتم التواصل » .. این ازدواجیت راز سوژه مدرن است … كه در….. آن نه من بر ترم و نه او «‌دیگری » برتر ازمن .. این «تموقع » مهم ترین مساله امروز ماست…

اصلا برای اینكه هویت خود را كشف كنیم بایستی بتوانیم از ذات خود بیرون بزنیم تا چنین كشفی امكان پذیرشود و برای چنین كشفی نا گزیریم این سوژه را به عنوان مثلا عقل عربی انسان خوزستانی بشناسیم و برای این شنا خت ناگزیریم تاریخش را بدانیم ، پس به دائره المعارفی از این دست نیاز داریم ،كه اسطوره ها و فولكلور و مناسك و آیین ها و قصه ها و شعرها و متل هایش را كلاسه كنیم و همین طور حیات روزمره اش را و این ها علاوه بر اینكه از زاویه جامعه شناسی برایمان بسیار با اهمیت اند .. خوراك اصلی و ماده «‌نادر»شعر و قصه و رمان و ادبیات عربی منطقه ما هم هستند … با چنین امكاناتی آینده ادبیات این منطقه افقی وسیع دارد .

افقی كه از تجارب 22 كشور با زبان و فرهنگ عربی سرچشمه می گیرد،فرهنگ عربی ای كه تناقضاتش آن قدر زیاد است كه دیگر « عربی اصیل » نمی توان نامیدش . اما پروایی نیست چون یاد گرفته اند – بار دیگر – كه كلام از منطقه ای به اسم تعدد و اختلاف بیرون می آید . تعدد واختلافی كه كشور كوچكی را مثل مراكش صاحب مهم ترین متفكران عرصه فلسفی در شرق كرده است . یا لبنان رمان نویسان بزرگی دارد . و نمایش در سوریه و سینما درفلسطین وشعر در عراق وسیاست در تونس ……







چرا مینویسیم؟






مردیت ماران
برگردان فریبا جان نثاری







چرا نویسندگان مینویسند؟ احتمالا این سوال را هر کسی که به علامت مکانیاب روی صفحه کامپیوتر خیره شده و به آن بد و بیراه گفته از خودش پرسیده است. اما آنگاه که نوشتن اثر خوب پیش رود، آن لحظه که نویسنده از فرط آسودگی دستانش را مقابل الهه ی شعر(1) در هوا میچرخاند، با اولین جرعه ای که از فنجان قهوه اش مینوشد تمام ساعات پیشین را فراموش کرده و از خود میپرسد این همه خوش شانسی را من از کجا آورده ام که الان شغلم این است؟ البته روزها و شاید هفته ها و دهه های ملال آوری هم هستند که الهه ی مذکور وظیفه اش را نمیتواند انجام دهد و از آن رو نویسنده را دست به سینه وسط ماسه ها رها کرده و هر کلمه ای که نوشته میشود غلط و غلط و غلط است. آن وقت است که نویسنده بر سر بهشت و هرچه هست فریاد میکشد و میپرسد چرا من باید این کار را با خودم بکنم؟
در هر دو حالت یک کنجکاوی وجود دارد. چرا بعضی از آدمها جراح اعصاب، متخصص بهداشت دهان و سرمایه دار بانک میشوند در حالیکه  بعضی دیگر سراغ کاری میروند که جز بی پولی و رد شدن و شک به توانایی خود چیزی  در پی ندارد؟ آن آدمهای عاقل برای چه هر روز صبح حتی قبل از بیدار شدن بقیه یا طلوع آفتاب از خواب برمیخیزند و مشتاقانه راهی قفس خود میشوند؟
آیا حس پیروزمندانه موقع دیدن کلمات چاپ شده شان است که آنها را به این کار وامی دارد؟ آمار نشان میدهد این محرک چندان قابل قبولی نیست. طبق سایت پابلیشینگ اکسپلیند(2)، بیش از یک میلیون نسخه اولیه ی کتاب در حال حاضر به دنبال ناشری برای چاپ میگردند. تنها یک درصد از این تعداد کتابها از سوی ناشران پذیرفته میشوند. در پاسخ به سوال مطرح شده حتی نمیتوان حس رضایت بابت انجام دادن کاری به نحو احسن را برشمرد. همانطور که اسکار وایلد میگوید کتابها هیچ وقت تمام نمیشوند. آنها فقط به حال خود رها میشوند. نکته ی قابل توجه دیگر اینکه تنها سی درصد از کتابهای چاپ شده سودآور هستند، بنابراین انگیزه ی مادی کنار گذاشته میشود. خدا میداند که محض بالا بردن عزت نفس هم کسی نمینویسد! چارلی پاپلین زمانی گفته بود نویسنده ها بدنبال این اند که دست رد به سینه شان زده شوند، اگر نشود خودشان خودشان را رد میکنند. با همه این اوصاف چرا کسی باید سراغ نوشتن رود؟ برخلاف جراحی مغز، درست کردن دندان و معامله های بانکی، هر کسی میتواند یک تکه کاغذ، ژورنال، یا لپتاپی برداشته و مشغول خلق شعری، داستانی چیزی شود. و باز هم برخلاف  اینکه احتمال نتیجه بخش بودن این کار بسیار پایین است، افراد بسیار زیادی سراغش میروند. ما معمولا برای خودمان ژورنال درست میکنیم، رمان مینویسیم و کلاس تمرین نوشتن میرویم. با ولع میخوانیم و با هر جمله و شخصیت و پیچ داستانی از نویسندگان مورد علاقه مان سر ذوق میآییم. بعد از خود می پرسیم چطور اینجوری مینویسند؟ و اصلا چرا مینویسند؟
جورج اورول در مقالهای با عنوان چرا من مینویسم که سال 1946 نوشته  چهار علت اصلی برای نوشتن شرح میدهد که باین ترتیب است.
خودخواهی محض: اینکه در موردت حرف بزنند، بعد از مرگ به یادت بیاورند و انتقام کودکی ات از تمام آدم بزرگهای سخت گیر گرفته شود.
ذوق زیباییشناختی: از تاثیر یک  صدا بر صدای دیگر لذت ببری و از ریتم یک داستان خوب یا نثر قوی کیف کنی.
حس تاریخی:  میل به دیدن چیزها آنطور که هستند، چیزها را دقیق دانستن و ذخیره کردن آنها برای استفاده آتی
اهداف سیاسی:  این عقیده که هنر نباید در ارتباط با سیاست قرار بگیرد، خود نوعی نگرش سیاسی است.
سی سال بعد، جون دیدیون(3) همین سوال را در مجله ی نیویورک تایمز مطرح کرد و گفت  من مینویسم فقط و فقط به این منظور که بفهمم به چه می اندیشم، به چه نگاه میکنم، چه چیزهایی میبینم و چه معناهایی میدهند. از خیلی جهات نوشتن، عمل گفتن  من  است. عمل تحمیل کردن خود بر دیگران است، عمل گفتن اینکه بمن گوش دهید، مثل من ببینید، نظرتان را عوض کنید. نوشتن حتی یک جور عمل متجاوزانه و خشن است. شکی هم  نیست که چیدن کلمات روی کاغذ خود میتواند یک تاکتیک زورگویی یواشکی ، یک تعرض یا تحمیل احساسات نویسنده بر خصوصیترین فضای خواننده باشد.
در نهایت تری تمپست ویلیامز(4) نویسنده ی ناتورالیست در مجلهی نورثرن لایت سال 2001 چنین شرح میدهد: من مینویسم تا با چیزهایی که نمیتوانم کنترلشان کنم وارد صلح شوم. مینویسم تا در دنیایی که اغلب سیاه و سپید به چشم میآید بافتی بسازم. مینویسم تا کشف کنم. تا بر ملاکنم. من مینویسم تا با ارواح درونم ملاقات کنم. مینویسم تا دیالوگی راآغاز کنم. من مینویسم تا چیزها را به شکل دیگری تصور کنم، و در تصور کردن چیزها به شکل دیگر شاید جهان تغییر بکند.

ایزابل آلنده نویسندهای اسپانیایی زبان است که در همه جای دنیا خواننده دارد. نام او همیشه درکنار رئالیسم جادویی میآید، ژانری که توسط فرانتس کافکا در سال 1920 پایهگذاری شد و با نویسنده صد سال تنهایی یعنی گابریل گارسیا مارکز شناخته تر شد. قابل ذکر است که معمولا آلنده را با مارکز مقایسه میکنند. اما از آنجایی که کارهای آلنده از رمان تاریخی گرفته تا شرح حال را در بر میگیرد، دسته بندیشان کمی دشوار است. همانطور که آلنده نیز خود را متعلق به یک ژانر نمی داند.
آلنده در تاریخ 2 اوت 1942 در پرو متولد شد و از کودکی درکشورهای شیلی، بولیوی و لبنان زیست. در بیست سالگی ازدواج کرد و هرگز به دانشگاه نرفت. او هم اکنون با خانوادهاش در کالیفرنیا زندگی میکند. آلنده آثارش را به زبان اسپانیایی مینویسد و همگی آنها توسط مارگارت سایرس پدن به انگلیسی برگردانده میشوند. موسسه ای با نام او در سال 1996 تاسیس شد که در راستای حمایت از حقوق اولیه زنان و کودکان و نیرومندسازی آنان عمل میکند. کتابهای او به 36 زبان در دنیا ترجمه شده و 75 میلیون نسخه فروش داشته است. از جوایز و افتخارات او میتوان به جایزهی فمینست سال(1994)، جایزه آکادمی هنر و سخن(2004)، جایزه ملی ادبیات شیلی(2010)، و دوازده دکتری افتخاری بین المللی اشاره کرد.


نوشتن چرا؟
من نیاز دارم داستانی تعریف کنم. در واقع این یک وسواس است. هر داستان یک بذر درون من است که مثل توموری شروع به رشد میکند و من دیر یا زود باید با آن دست و پنجه نرم کنم. حالا چرا یک داستان بخصوص؟ این را لحظه شروع کار نمیدانم اما بعدتر خواهم فهمید.
در طول سالیان دراز متوجه شده ام هر داستانی که تابحال گفته ام یا زین پس خواهم گفت بنوعی در ارتباط با "من " است. اگر در مورد زنی در دوران ویکتوریا حرف میزنم که محیط امن خانه خود را ترک کرده و برای کشف طلا به کالیفرنیا می آید، دارم از فمینیسم، آزادسازی و جریان زندگی خودم سخن میگویم که در آن از یک خانواده کاتولیک مرد سالار خشک و ملاحظه کار ساکن در شیلی در عصر ویکتوریا فرار کردم و به جهان بیرون از آن راه یافتم. موقعی که شروع به نوشتن اثر میکنم هیچ نظری ندارم که قرار است چه شود. اگر رمانی تاریخی باشد، از قبل در مورد زمان و مکان آن تحقیق کرده ام اما اینکه چه داستانی قرار است بگویم را نمیدانم.
شاید خوانندگانم تعجب کنند اگر بفهمند من تا چه اندازه در مورد زبان سختگیرم. هر پاراگراف را با صدای بلند میخوانم و اگر کلمه ای در آن تکرار شده باشد خوشم نمیآید. ترجمه های انگلیسی آثارم را خط به خط میخوانم. مترجم انگلیسی هر بار بیست الی سی صفحه را برایم میفرستد، اگر کلمه ای ببینم که دقیقا آن چه من در ذهن داشته ام را نمیرساند، سراغ لغتنامه میروم. یافتن واژهای برای خلق یک حس یا توصیف موقعیتی خاص برایم خیلی اهمیت دارد. در مورد این مساله حساسیت ویژه ای دارم چرا که تنها مصالح کارم کلمات هستند. کلمات اما بهایی ندارند. هر تعداد بخش هم که داشته باشند لازم نیست برایشان پولی پرداخت کنی، میتوانی تا دلت بخواهد ازشان استفاده کنی، تا همیشه همیشه.
من سعی میکنم زیبا بنویسم اما جوری که قابل فهم باشد. در زبانهایی که ریشه لاتین دارند مثل اسپانیایی، فرانسه، و ایتالیایی کلمات ادبی زیاد است و بهمین جهت در این زبانها میشود جوری سخن گفت که در انگلیسی امکان پذیر نیست. مثلا همسرم میگوید هرگاه نامه ای برایش برسد قبل از باز کردن پاکت نامه میتواند حدس بزند زبان نامه اسپانیایی است. پاکت نامه سنگین است! در انگلیسی نامه ها اندازه یک پاراگراف اند. سریع میروی سراغ اصل مطلب. در اسپانیایی، این جور نوشتن بی ادبانه است.
خواندن به زبان انگلیسی و زندگی کردن در آن زبان به من یاد داده که چطور زبان را تا حد ممکن زیبا اما موجز کنم، و صفتهای اضافه با توصیف بیش از حد را کنار بگذارم. در واقع انگلیسی حرف زدن درهم و برهم بودن نوشته های مرا کمتر کرده است.


جهنم اینجاست!
من نوشتن تمام کتابهایم را در روز هشتم ژانویه شروع میکنم، حالا تصور کنید هفتم ژانویه برایم چه شکلی است! جهنم. هر سال روز هفتم ژانویه محل کارم را آماده میکنم. جز لغت نامه ها، نسخه اول کتابهایم و تحقیقات انجام شده برای کتاب جدید، بقیه کتابها را از آنجا میبرم. سپس هشتم ژانویه هفده قدم برمیدارم ، به آن طرف خانه میروم و وارد دفترم میشوم. مثل سفری است به دنیایی دیگر. زمستان است و معمولا باران هم میبارد. من همراه چترم و سگم به دنبال من به دفترم میرویم. بعد از آن هفده قدم من یک آدم دیگر در جهانی دیگر هستم. به آنجا که میرسم هم ترسیده ام و هم ذوق زده. نا امید هم هستم چون راستش ایدهای در ذهن دارم که درست شکل نگرفته است. هفته های دوم، سوم و چهارم معمولا هدر میروند. آنقدر پشت کامپیوترم مینشینم تا الهه شعر و ادب ظاهر شود. اگر با دعوت من هم نیاید، آخر سر یک جوری پیدایش میشود.
بهشت اینجا است. وقتی که داستان شروع به جان گرفتن میکند. شکل گرفتن شخصیتها را میبینم، صدایشان را میشنوم، کارهایی میکنند که من از قبل طرحش را نریخته ام، کارهایی که در تصورم هم نمیگنجد. آنجاست که میدانم کتاب بجایی رسیده است، من فقط باید پیدایش کنم و آن را کلمه به کلمه به دنیا بیاورم. سپس زندگی ام تغییر میکند. میشود یک فرایند ذوق و وسواس و اضطراب. تا چهارده ساعت میتوانم کار کنم. فقط نشستن برای این مدت زمان هم سخت است چه رسد به نوشتن. پسرم برنامه ای روی کامپیوترم ریخته که هر چهل و پنج دقیقه یکبار باید بلند شوم، اگر نشوم جوری خشک میشوم که اخرشب کلا نمیتوانم صاف بایستم.
خیلی باید مراقب دیالوگهایم باشم. چون کتابهای من به سی و پنج زبان ترجمه میشوند. ترجمه کردن دیالوگ کار دشواری است؛ اصطلاحات عامیانه عوض میشوند و اثر کهنه میشود. نمیدانی که بعدها مکالمات شخصیتهایت قرار است به زبان رومانی و ویتنامی ترجمه شود. این است که دیالوگ زیادی استفاده نمیکنم و همان مقدار کم را هم سعی میکنم ساده باشند.
شخصیت برده در جزیره ی زیر دریا، خیلی نباید با خودم تفاوت داشته باشد، چه از نظر احساساتش و چه ظاهر بدنیاش. زنی است افریقایی و قد بلند. من میدانم چه حسی باید داشته باشد. وقتی مینویسم ،یک برده میشوم. در مزرعه ام. بوها را میشناسم و گرما را بر بدنم حس میکنم.
در بند خلق داستان بودن یک مریضی است. من داستانهایم را با خودم همه جا میبرم. روز و شب، در خواب و بیداری. هر چیزی که میبینم و هر اتفاق جدیدی که میافتد مثل این است که جهان وارد مکالمه با من شده، چرا که همه چیز را به آن داستان ربط میدهم. هیچ چیز نمیتواند مرا از پا در بیاورد. شاید این خود ترسناک ترین داستان باشد ،اما من راضی ام. زمان نوشتن آخرین رمانم”جزیره زیر دریا” بقدری بیمار شدم که حتم داشتم سرطان معده دارم. دائم استفراق میکردم، نمیتوانستم دراز بکشم و مجبور بودم در وضعیت نشسته بخواب روم. همسرم معتقد بود بدن من در حال واکنش نشان دادن به داستانم است، و بعد از اتمام نوشتن آن داستان حالم خوب خواهد شد. و این دقیقا همان چیزی بود که اتفاق افتاد.


و اما بهشت
بهترین زمان در کار نوشتنم وقتی بود که رمان اولم را نوشتنم. سال ۱۹۸۱ بود و من دلبسته و امید وار به چاپ شدن کتابم نبودم. هیچ فشاری را حس نمیکردم. هنوز خودم نمیدانستم که یک نویسنده شده ام. این چیزی بود که بعد از نوشتن چهارمین کتابم متوجه شدم. بنابراین هیچ انتظاری هم نداشتم. بی هیچ دلیلی راحت و آسوده داستان میگفتم .دسامبر سال ۱۹۹۲ دخترم پائولا از دنیا رفت. هفت ژانویه سال بعد مادرم بمن گفت اگر فردا نوشتن را شروع نکنی خواهی مرد. زمانی که پائولا در کما بود، من صد وهشتاد نامه روی هم برای مادرم فرستاده بودم. او آنها را بمن داد و از آنجا رفت. شش ساعت بعد که برگشت من وسط دریایی از اشک بودم ، اما اولین صفحات “ پائولا” را نوشته بودم. نوشتن همیشه یک جور نظم به آشفتگی زندگی میدهد. زندگی و حافظه را سامان میبخشد. تا امروز پاسخهای خوانندگان مرا بر این احساس وا داشته که پائولا زنده است.
اما پس از نوشتن پائولا دچار یک بلوک نویسندگی شدم. دو سال بود هر روز سعی میکردم بنویسم. اما درون من چیزی نبود. خشک شده بود. بعد از دو سال ناکامی یک روز آنی کتابفروش محله را دیدم. از من در مورد حالم پرسید و من گفتم نمیتوانم بنویسم. چیزی که در جواب گفت این بود:
ایزابل، انبارهای ذهنی تو خالی شده. باید پرشان کنی. پرسیدم چطور؟ گفت خودت یک راهی پیدا میکنی. حق با آنی بود. من با همسرم و یکی از دوستانمان به هند سفر کردیم. تکان بزرگی برایم بود. بخودم گفتم چرا باید غر بزنم و ناله کنم وقتی این همه اندوه و شگفتی در دنیا است؟ من که هستم که آنقدر باید در مورد خودم بنویسم؟ این اتفاق بزرگی بود. وقتی به خانه برگشتم هنوز نمیتوانستم بنویسم. بنابراین یک ماموریت به خودم دادم. بخودم گفتم میتوانی در مورد هر چیز بنویسی، به استثنای فوتبال و سیاست.


آینده ادبی
ادبیات و داستانسرایی برای همیشه وجود خواهد داشت. اما شکل آن چگونه خواهد بود؟ آیا رمانها نوشته میشوند که به اجرا در آیند؟ نمیدانم. داستان های من امروزه جوری نوشته میشوند که در قالب کتاب چاپ شوند. در آینده اگر این راه داستان گویی نبود، من هم مطابق با فرم زمانه داستانهایم را میگویم .چیزی که برای من اهمیت فراوان دارد زبان است، خلق یک حس، تنش و آهنگ است.


توصیه به نویسنده گان:
1 -ارزش اثر به این است که کلمه دقیق برای توصیف هر حس یا موقعیت بکار برده شود. از مترادف یاب ها استفاده کنید. سراغ تخیلتان بروید، وآنقد سرتان را بخارانید تا کلمهای که میخواهید را پیدا کنید. اما کلمه تان را پیدا کنید!
2 -وقتی حس کردید که داستانتان آهنگ خود را پیدا کرده است، شخصیتها پیدایشان میشود. میتوانید آنها را ببینید، صدایشان را بشنوید. آنها دست به کارهایی خواهند زد که شما برایش تصمیم نگرفته اید، حتی به ذهنتان هم خطور نمیکرده است. آنجاست که کتاب به جایی رسیده و شما فقط باید آن را پیدا کرده و به این دنیا بیاوریدش.
3 -وقتی در آشپزخانه ایستاده اید و برای کسی داستانی تعریف میکنید، اشتباهات و تکرارهای زیادی در آن رخ میدهد. در ادبیات باید از این کار حذر کرد، با این حال داستان باید حس یک مکالمه را به خواننده بدهد، نه یک سخنرانی.
ایزابل آلنده











روشنفکران در تنگنای سیاست





مریم شهبازی



گفتگوبا اورهان پاموک




ردپای پررنگ استانبول در اغلب آثار شما دیده می‌شود، این توجه ویژه به زادگاه‌تان اتفاقی است یا به‌دنبال پیوند نامتان با آن هستید؟ البته قبل‌تر شنیده بودم که خودتان را نویسنده استانبول می‌دانید!
نه این‌طور نیست، نمی‌توانم دلیل خاصی را در پاسخ این سؤال بیاورم، وقتی ۶۵ سال از عمرت را در یک شهر سپری کنی طبیعی است که ناخودآگاه آن منطقه و اتفاقات مرتبط با آن به نوشته هایت نیز نفوذ پیدا کند.
سال‌هاست ساکن این شهر هستم، نه تنها من، دیگر نویسنده‌ها نیز در وهله نخست به سراغ موضوعات و چیزهایی می‌روند که آنها را خوب می‌شناسند. خانواده، دوستان، آشنایان و حتی جغرافیای محل زندگی، نخستین موضوعاتی هستند که ردپای آنها را می‌توان در داستان‌ها و رمان‌های هر نویسنده‌ای پیدا کرد. تمام چیزهایی که من با آنها رشد کرده و زندگی کرده‌ام در استانبول بوده و هستند. نکته دیگری که در پاسخ این سؤال باید بگویم این است که همه نویسنده‌ها به‌دنبال درج نشانه‌ها یا موضوعاتی در خصوص انسانیت در نوشته هایشان هستند. من هم به‌دنبال همین بودم و جالب است بگویم که نخستین بار انسان دوستی و خصائل اخلاقی مرتبط با آن را در زادگاهم یافتم.
    به‌دنبال اینکه استانبول با نامتان عجین شود نبودید؟
نه و تمام مواردی که به آن اشاره کردید کاملاً اتفاقی و بر طبق روالی بوده که پیش رویم قرار گرفته است. از اواسط دهه نود که کتاب هایم به کشورهای غربی و همچنین دیگر نقاط دنیا راه پیدا کرد و سرآغازی برای مشهورشدنم بود، منتقدان اروپایی- امریکایی این ویژگی را به آثارم پیوند دادند و گفتند که: «اورهان پاموک نویسنده استانبول است.» تا قبل از گفته‌های آنان حتی به چنین مسأله‌ای فکر نکرده بودم و تازه آن هنگام بود که توجهم به این مسأله جلب شد. البته بعد از آن آگاهانه از این گفته‌ها استقبال کردم و بدم نمی‌آمد که چنین لقبی را به من نسبت بدهند.
بعد از اظهارنظرهایی که منتقدان درباره استانبول در کتاب هایم مطرح کردند، کتاب «چیز غریبی در ذهنم» را در نتیجه همین تفکر نوشتم. برای نوشتن این رمان به دورترین محلات فقیرنشین استانبول رفتم و جاهایی را دیدم که تا قبل از آن تجربه‌ای از بابت دیدنشان نداشتم. معمولاً هر موضوع و داستانی برای نوشتن آثارم انتخاب کنم مدت‌ها به تحقیق درباره آن می‌پردازم. برای این رمان هم مصاحبه‌ها و گفت‌وگوهای بسیاری با ساکنان این محله‌ها انجام می‌دادم، باید به شناخت خوبی از آنان دست پیدا می‌کردم.
    اقبالی که آثارتان در جلب نظر مخاطبان جهانی پیدا کرده را بواسطه ویژگی‌های بومی نوشته هایتان می‌دانید یا دلیل دیگری را برای آن برمی‌شمارید؟
به گمانم مهم‌ترین عاملی که باعث اقبال جهانی به نوشته‌هایم شده موضوعاتی است که محور خلق آنها شده است. عشق، حسادت، رفاقت، خوشبختی و به عبارتی احساسات و عواطف انسانی موضوعاتی نیستند که بتوان آنها را به جغرافیا یا قومیت خاصی نسبت داد. در رمان‌هایم به این مسائل پرداخته‌ام و شاید همین مسأله است که باعث شده، مخاطبان قادر به برقراری ارتباط با کتاب هایم شوند.
   موضوع دیگری که در کتاب هایتان جلب توجه می‌کند، نگاهی است که به فلسفه و فرهنگ دارید، از سویی تعارض میان غرب و شرق هم به‌نظر می‌رسد یکی دیگر از علاقه‌مندی هایتان است. وجود این مفاهیم از ناخودآگاه ذهنتان نشأت گرفته یا حاصل پیگیری ضرورت خاصی است؟
هر دو مواردی که به آن اشاره کردید در این مسأله دخیل بوده است. توجهم به این مسائل در نتیجه ضرورتی است که حس کرده‌ام، از همین رو باید بگویم که آگاهانه به‌سراغ این موضوعات و مفاهیم رفته‌ام. توجه به تعارض میان غرب و شرق را به شکل موضوعی در رمان هایم آورده‌ام.
در ترکیه هم نظیر کشورهای روسیه و ژاپن در صد و پنجاه سال اخیر شاهد گسترش روند غربی شدن هستیم، البته در ترکیه روندی از بالا به پایین داشته و می‌توان گفت که بیشتر خواست حکومت بوده است. این مسأله تأثیر پررنگی در جامعه ترکیه گذاشته و موضوع بسیار مهمی در زندگی مردم به‌شمار می‌آید. از همین رو دست بر این موضوع گذاشته و آن را در قالب رمان‌هایم گسترش دراماتیک داده‌ام. توجهی که به این تعارض داشته‌ام آنقدر است که گاهی دوستان از من می‌پرسند: «باز هم مشغول نوشتن رمان شرق و غرب هستی؟» البته به آنها حق می‌دهم. هرچند که در همین رمان «چیز غریبی در ذهنم» این موضوع جای چندانی ندارد چراکه به گمانم این تعارض بیش از مردم عادی، موضوعی است که به مسئولان کشوری تعلق دارد و تقابلی است که طرحش آنان را ناراحت می‌کند!
   به غربی شدن از لایه‌های بالایی جامعه ترکیه اشاره کردید، این برخورد را تحمیلی می‌دانید؟
شاید بتوان گفت که بله، به هر حال این غربی شدن خواسته‌ای است که از حکومت و سیاستمداران آن به مردم دیکته شده است.
   با طرح این موضوع در نوشته هایتان، هدفتان کمک به مردمی است که گرفتار این تعارض شده‌اند؟
 اگر بگویم تنها خواسته‌ام، کمک به جوانان و مردم بوده شاید چندان صادقانه نباشد، اما این یکی از موضوعات مورد توجهم است و من را ناراحت می‌کند. اجازه بدهید توضیح بیشتری بدهم، به‌عنوان مثال در بحث نقاشی، نقاشان سیصد سال است که در فلان سبک مشغول نقاشی هستند، تصور کنید در چنین شرایطی یک دفعه تکنیک‌های جدیدی به اجبار وارد این هنر شود. طبیعی است که هنرمندان مقاومت به خرج داده و حتی ناراحت شوند. از طرفی تعدادی هم ممکن است علاقه‌مند به یادگیری سبک‌های جدید و به کاربردن آنها باشند. این تعارضات مسأله‌ای است که در تمام حوزه‌ها با آن روبه‌رو هستیم.
   گفتید تعارض میان شرق و غرب و مشکلات ناشی از آن آزارتان می‌دهد، با این تفاسیر می‌توان گفت که آثار «اورهان پاموک» انعکاسی از درد و رنج‌های انسان امروز، بویژه در ترکیه و منطقه خاورمیانه است؟
به هرحال ادبیات جدا از درد و رنج مردم نیست، اما اگر قرار باشد در ارتباط با نوشته‌های خودم بگویم این‌طور نیست که آثارم یک وجهی باشد و تنها به این مسأله پرداخته باشم. در رمان‌هایم، تنها از درد و رنج مردم نگفته ام، به انعکاس شادی‌ها و اتفاقات خوب زندگی هم پرداختم. اما به هر حال نمی‌توان منکر این شد که تا غم نباشد درکی از شادی نخواهیم داشت.
    با آنکه مسائل اجتماعی تنها هدفتان در نوشتن نیست اما تأکید دارید که درد و رنج مردم ناراحت تان می‌کند. این حس مسئولیتی که نسبت به مسائل اجتماعی در رمان‌هایتان دیده می‌شود در ارتباط با دیگر نویسندگان ترکیه، بویژه طبقه روشنفکر چطور است؟
نمی توانم پاسخ دقیقی به این سؤال بدهم، چراکه مستلزم بررسی است، تا جایی که در کشور خودم دیده‌ام روشنفکران اغلب عملکرد مسئولان را زیر نظر دارند و هر جا نقدی وارد باشد آن را مطرح می‌کنند. نقدهایی که برخی با آنها موافق و برخی به‌طور قطع هم مخالف خواهند بود. متأسفانه شرایط به‌گونه‌ای است که اگر نقدهای مذکور به مذاق مسئولان خوش نیاید آنها را به زندان می‌اندازند. حتی گاهی اوقات هم آنان را با عنوان روشنفکران کافه نشین خطاب می‌کنند تا کار آنان را کم ارزش جلوه بدهند. هر چند که به‌نظرم اطلاق این ویژگی‌ها هم ایرادی ندارد، اصلاً هر چه می‌خواهند بگویند، بگویند که روشنفکران عده‌ای افراد کافه نشین هستند فقط آنان را زندانی نکنند!
   آقای پاموک در جامعه نویسندگان ترکیه برخی چندان با شما خوب نیستند، آنچنان که گاه با مشکلاتی از سوی آنان روبه‌رو شده اید. این مسأله را ناشی از موضع گیری‌های سیاسی‌تان می‌دانید یا در نتیجه این نکته که پیش‌تر گفته بودید برخی نویسندگان بواسطه شمارگان بالای آثارتان با شما دشمن شده‌اند!
من چطور کسی را بفهمم که درکم نکرده! نمی‌دانم.
   توجه به ادبیات کلاسیک نه تنها در آثار شما، بلکه حتی در کتاب‌های دیگر نویسندگان ترکیه همچون خانم «الیف شافاک» هم دیده می‌شود. این علاقه‌مندی از کجا نشأت می‌گیرد؟
تا قبل از حدود ۲۰۰ سال قبل که سیاست‌های ترکیه به‌سمت و سوی غرب چرخید، در اغلب بخش‌های هنر و ادبیات، ترک‌ها متمایل به ایران و داشته‌های آن بودند. از همین رو بی‌هیچ اغراقی می‌توان گفت که فرهنگ و ادبیات ما درهم آمیخته است، همان‌طور که در دربار ایران در برهه‌ای از زمان به ترکی صحبت می‌کردند در دربار عثمانی هم شعر سراییدن به زبان فارسی باعث غرور و افتخار بوده است. این نزدیکی و قرابت فرهنگی ریشه در گذشته و تاریخ هر دو کشور دارد و چیزی نیست که بتازگی رخ داده باشد. بنابراین اگر در ادبیات معاصر ترکیه ردپای ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی را می‌بینید نباید تعجب کنید.
   بحث ادبیات ترکیه به میان آمد، زبان ترکی هم مانند فارسی با محدودیت جغرافیایی روبه‌رواست، با این حال طی سال‌های اخیر آثار برخی از نویسندگان شما مورد توجه منتقدان جهانی قرار گرفته و جوایز مطرحی کسب کرده است. روندی که ادبیات ترکیه در این مسیر طی کرده را در نتیجه نگاه مسئولان فرهنگی‌تان می‌دانید یا پتانسیلی که در آثار معاصرتان وجود دارد؟
این سؤالی است که همه از من می‌پرسند. نمی‌توان روی هیچ کدام از دو دلیلی که گفتید تأکید ویژه کرد چراکه هر دو آنها در دیده شدن ادبیات معاصر ترکیه مؤثر بوده است. هم نگاه سیاستگذاران فرهنگی مؤثر بوده و هم استعدادی که نویسندگان ترک در دهه‌های اخیر از خود نشان داده‌اند. ایرانی، ترکیه‌ای و حتی چینی یا کره‌ای بودن نویسنده فرقی در دیده شدن اثرش ندارد مهم این است که نویسنده بتواند نوشته‌هایش را به آن سوی مرزهای جغرافیایی کشور زادگاهش پرواز بدهد. خود من به‌عنوان مخاطب، اگر با اثری روبه‌رو شوم که خالق آن، زندگی در کشورش را به‌طرز باورپذیر و دور از اغراق منعکس کرده باشد حتماً آن را با عشق و علاقه خواهم خواند. با این حال بحث اعطای «گرنت» از سوی حکومت‌ها هم تأثیر بسیاری در معرفی ادبیات آنها به دیگر کشورها دارد که نمی‌توان منکرش شد. دولت ترکیه چنین حمایتی انجام می‌دهد، البته این تنها به ترکیه محدود نمی‌شود چراکه اغلب دولت‌ها چنین کاری را انجام می‌دهند. منتهی این کمک مالی باید به نحوی باشد که میان نویسندگان فرقی گذاشته نشود و فرصت بهره گرفتن از آن به شکل برابر برای همه فراهم شود. با اینکه همواره به دولت ترکیه نقد دارم اما نمی‌توانم منکر حمایت‌هایی شوم که در بحث ترجمه از نویسندگان سرزمینم دارد. خوشبختانه با این نگاه که باید آثار فلان نویسنده را بایکوت کرد یا فلان نویسنده تفکراتش بیشتر مطابق خواسته‌های ماست رفتار نمی‌کنند. البته در گذشته چنین نگاهی در ترکیه هم حاکم بوده که بر اساس آن بگویند اثر فلان نویسنده را ترجمه کنید اما فلانی را نه، اما حالا اینگونه نیست.
   بارها گفته اید که نویسنده سیاسی نیستید با این حال هر از چندی شاهد انتشار اظهارنظرهای شما در ارتباط با مسائل سیاسی و حتی موضع‌گیری هایتان هستیم!
هنوز هم می‌گویم که من سیاسی نیستم، اما مسأله اینجاست که شما خبرنگاران هستید که من را به این سمت و سو می‌کشانید. نخستین انگیزه‌های من برای زندگی و از همه مهم‌تر نوشتن سیاسی نبوده است، حول و حوش سن بیست و دو سالگی‌ام اغلب دوستانم بواسطه تفکرات سیاسی یا کارهایی که انجام داده بودند اسیر زندان شدند، اما درباره من اینگونه نبود. چراکه هیچگاه سیاسی نبودم و به‌دنبال این مباحث هم نرفتم. شما دوستان خبرنگار من را گرفتار سیاست کردید. وقتی از من درباره فلان تصمیم یا اقدام اردوغان می‌پرسند من هم عقیده‌ام شخصی‌ام را می‌گویم.
   آقای پاموک شما در ارتباط  با  کشتار ارامنه از سوی ترکیه موضع‌گیری خاص خود را داشتید اما درباره وقایعی که بر سر کُردهای کشورتان آمده سکوت کرده‌اید!
نه! این درست نیست، همان‌طور که گفتم کاری با سیاست ندارم، کشتار ارامنه را نه تأیید کرده‌ام و نه در رد آن چیزی گفته ام؛ تنها گفته‌ام که باید بررسی شود. درباره کردها هم همین طور، اظهار نظری نداشته‌ام و تأکیدم تنها بر لزوم بررسی و طرح مسأله برای پیدا کردن راه حلی برای آن بوده است.
   از آنجایی که آثار شما همواره با اقبال جامعه کتابخوان ایرانی روبه‌رو شده‌اید می‌توانید به آنها بگویید که تا چند وقت دیگر شاهد انتشار اثر تازه‌ای از شما خواهند بود؟
مشغول کار روی رمان «شب‌های طاعون» هستم و همان طور که در پاسخ سؤال قبلی گفتم به محض اتمام این رمان، رونمایی آن همزمان با امریکا در ایران انجام می‌شود. این کتاب، رمانی تاریخی است که وقایع آن مرتبط با سال ۱۹۰۰ در جزیره‌ای خیالی در دریای مدیترانه رخ می‌دهد. جزیره‌ای که در این رمان به تصویر کشیده‌ام به امپراطوری عثمان تعلق دارد. بیماری «وبا» در این جزیره همه گیر می‌شود و مردم به اجبار شرایط قرنطینه می‌شوند، هرچند که قرنطینه را دوست ندارند اما بواسطه گسترش بیماری باید به آن تن بدهند. در این بین آنان به مشکلاتی که ریشه در عرف و تابوها دارد مواجه می‌شوند، به‌عنوان نمونه یکی از کاراکترهای داستان مردی است که همسر و دخترش از این بیماری مرده‌اند و حالا علاقه‌ای ندارد که با پزشکی که برای معاینه آمده همکاری داشته باشد اما در نهایت برای نجات مردم ناچار به موافقت می‌شود. دکتر این جزیره جایی در دل مردم ندارد، خودش هم این را می‌داند اما به‌دنبال کمک به ساکنان جزیره است و نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. موضوع این رمان کاملاً منطبق بر علایق خودم است و امیدوارم بعد از انتشار مردم هم از خواندن آن لذت ببرند.
    وعده انتشار آن را برای چه تاریخی می‌دهید؟
سؤال سختی است، تا به حال پیش نیامده که از قبل زمان انتشار هیچ یک از کتاب هایم را مشخص کنم چراکه نمی‌خواهم نزد مخاطبانم بدقول شوم. هیچگاه قادر به اتمام کتاب هایم در تاریخی که از ابتدا مدنظرم بوده نشده‌ام. اگر شرایط طبق روالی که برنامه‌ریزی کرده‌ام پیش برود به احتمال بسیار پاییز ۲۰۱۹ یا بهار ۲۰۲۰ در ترکیه رونمایی خواهد شد.
  ‌ در آخر قدری هم از سفری که به ایران داشته اید بگویید، بویژه که این دومین تجربه‌تان از حضور در کشور ما بوده!
هم ایران و هم ایرانیان را خیلی دوست دارم، از اینکه برای دومین مرتبه، آن هم بعد از پانزده سال، فرصتی برای سفر به کشورتان یافته‌ام خیلی خوشحالم. هر چند که حسرت می‌خورم چرا زودتر از این به اینجا نیامدم. تجربه این سفر آنقدر برایم دلنشین بوده که بزودی باز هم میهمان شما ایرانیان خواهم شد. حالا که این سؤال را مطرح کردید اجازه بدهید تنها گلایه‌ام را از شما  بگویم. از اینکه قانون کپی رایت در خصوص ترجمه آثارم در ایران رعایت نمی‌شود ناراحت هستم، نه از جهت مادی آن، بلکه بواسطه ترجمه‌های شتاب زده‌ای که گاه از آثارم ارائه شده است. امیدوارم حداقل از این به بعد ترجمه کتاب هایم از سوی ارسلان فصیحی و با همکاری نشر ققنوس انجام شود. در تمام دنیا به این گونه است که یک مترجم و ناشر مشخص دست به انتشار آثار نویسندگان خارجی می‌زنند و هیچگاه همزمان چندین نفر و مؤسسه به سراغ آنها نمی‌روند.
از آنجایی که بحث کپی رایت در ایران رعایت نمی‌شود، تا کتابی از من یا دیگر دوستان نویسنده منتشر می‌شود مترجمان جوان بدون توجه به حتی یک دیکشنری سعی می‌کنند آن را با عجله و سرعت زیادی به فارسی برگردانند. این در صورتی است که مترجمان با سابقه و حرفه‌ای هرگز دست به چنین کاری نمی‌زنند، من به هیچ وجه دلم نمی‌خواهد این اتفاق برای نوشته‌هایی که چندین سال زمان صرف تألیف هر یک از آنها کرده‌ام رخ بدهد. مسابقه خوب است اما در نه در حوزه ترجمه و کتاب! ورود به چنین رقابت‌های نادرستی به ماهیت و محتوای اثر لطمه می‌زند، اتفاقی که متأسفانه تنها منحصر به کتاب‌های من نیست و دیگر آثار خارجی هم از عواقبش بی‌نصیب نیستند.  مخاطبان آثارم برایم بسیار مهم هستند و دلم نمی‌خواهد کتاب‌هایم را با تغییر بخوانند بنابراین به همراه نشر ققنوس تصمیم گرفتیم ازاین به بعد همزمان با امریکا، نسخه ترکی آثار تازه‌ام را برای  فصیحی، مترجم کتاب هایم هم بفرستم. در این صورت همراه با رونمایی نسخه انگلیسی، نسخه فارسی آن هم در ایران منتشر شده و به دست مخاطبان می‌رسد. از خوانندگان در همه نقاط جهان هم خواهش می‌کنم به ترجمه مترجمانی که خودم انتخاب کرده‌ام مراجعه کنند چراکه در این صورت به کتابی که از من به دست آنان می‌رسد اطمینان دارم. این مسأله مهمی است که باید درارتباط با آثار همه نویسندگان رعایت شود. از همین رو مجموعه‌ای یازده جلدی از آثارم را بزودی با همکاری مؤسسه نشر ققنوس در اختیار علاقه مندان به ادبیات خارجی قرار خواهیم داد تا خیالم از ترجمه مناسب آنها راحت باشد.





ادبیات هرگز نخواهد مُرد





ترجمه: آرزو مرادی

 دو شاهکار بی‌بدیل تاریخ ادبیات جهان «انتخاب سوفی» و «اعترافات نات ترنر» با کاراکترهای بی‌نظیرشان سوفی و ترنر، نام ویلیام استایرن (2006-1925) را برای همیشه در تاریخ ادبیات آمریکا و جهان جاودانه کرد: استایرن برای «اعترافات نات ترنر» در سال 1968 جایزه پولیتزر را از آن خود کرد و برای «انتخاب سوفی» جایزه کتاب ملی آمریکا در سال 1980 و به فهرست صدتایی رمان‌های بزرگ قرن بیستم لوموند راه یافت. دو اثر کوتاه دیگر استایرن که مهم نیز هستند، یکی «در تاریکی بخواب» است و دیگری «ظلمت آشکار: خاطرات افسردگی». از دیگر آثار استایرن می‌توان به «آتیشک‌خانه»، «راه بی‌پایان»، «این خانه را به آتش بکش» و «صبح تایدواتر» اشاره کرد. همه آثار استایرن با ترجمه افشین و آرش رضاپور از سوی نشر «هنوز» و «ماهی» منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی جورج پلیمپتون خبرنگار پاریس‌ریویو با ویلیام استایرن است که در سال 1999 انجام شده است.

-چرا می‌نویسی؟

کاش می‌دانستم. شاید می‌خواستم خودم را شرح دهم.

-آیا چیز دیگری برای گفتن داری؟

به‌نظرم هنوز هم مثل قبل است، اما حتی تصور اینکه چیزی احمقانه از دهانم خارج شود برایم غیرقابل قبول است.

-آیا از نوشتن لذت می‌بری؟

اوایل راستش نه! اما هنوز هم همینطور است. فکر می‌کردم شاید در آینده به آسانی آب‌خوردن شود اما اگر نگویم سخت‌تر شده، می‌توان گفت دست‌کم به سختی همان روزهاست. سخت است چون در شخصیت هر فردی توشه‌ای وجود دارد که در طول حیاتش آنها را به دوش کشیده تا به وقتش به ذهنیت خلاقانه‌ای راهگشا شود.

-چه چیزهایی در این توشه می‌تواند باشد؟

در مورد من، افسردگی مزمنم در گذشته.

-رابطه‌ات با موسیقی چطور است؟

اگر موسیقی به مثابه نیرویی در زندگی من نبود هرگز حتی می‌توانستم کلمه‌ای بنویسم. من از خانواده‌ای اهل موسیقی هستم. از همان اول من غرق موسیقی بودم و هرگز این احساس را که موسیقی انگیزش غایی و سرچشمه خلاقیت من است از دست ندادم. اوایل جوانی‌ام  از سبک کانتری و وسترن به وجد می‌آمدم و غرق جذبه آن شدم و بعدا هم موسیقی‌ای که هیلبیلی خوانده می‌شد. برای من موسیقی عطشی بود به انواع و اقسام آن نه صرفا یک سبک؛ کلاسیک، جاز، رقص و آواز دهه چهل، سرودهای حماسی روحانی پروتستان‌ها. در بهترین حالت ممکن همه این سبک‌ها می‌توانند مرا از خود بی‌خود کنند.

-ارتباط بین موسیقی و نوشتن چیست؟

به نظرم این احساس است که حرف اول را می‌زند. سال‌های بسیاری معیار تجربه موسیقیایی من، سمفونی‌های موتسارت برای ویولون و ویولا بود. احساسات آدمی را درمی‌نوردید، همچون گشودن  پنجره‌ به‌سوی تمام شگفتی‌های جهان. بعد از این همه سال من هنوز مرتبا به آن گوش می‌دهم و با آن از جایگاه یک نویسنده که انگیزش‌های الهام‌بخشانه‌ای را برای او فراهم آورده برخورد می‌کنم. اما صدها تصنیف وجود دارد و نه همه هم کلاسیک که با قدرتی مشابه بر من اثر می‌گذارند. درحال‌وهوایی مناسب عمیقا تحت‌تاثیر موسیقی بالاد یا تصنیفی از امیلو هریس شده بودم؛ همانطور که تحت‌تاثیر اثر «میسا سولمنیس» از بتهوون.

- در دهه پنجاه وقتی ازت پرسیده بودم یک رمان را با پلات آغاز می‌کنی یا شخصیت‌پردازی؟ گفته بودی شخصیت‌پردازی. هنوز هم همانطور است؟

زیرا شدیدا بر این باورم که درنهایت این شخصیت است که  امر لاینفک داستان را تشکیل می‌دهد. مشخصا فاکتورهای دیگری نیز وجود دارد؛ سبک و سیاق جذابیت‌بخشیدن به نثر، قدرت روایی. اما در آخر به نظرم، آثار بزرگ داستانی را برای شخصیت‌های‌شان است که به یاد می‌آوریم. برای مثال «مادام بوواری» برای همیشه در حافظه‌ام خواهد ماند؛ زیرا این زن فرانسوی  اصیل قرن نوزدهم است که در تصورات و ذهن فلوبر جان گرفت و به صفحه‌های کتاب راه یافت با چنان  اعتبار و اشتیاق و واقعیتی. او از هر شخص زنده‌ای که تابه‌حال با او برخوردم و در حیاتم بوده زنده‌تر است. فلوبر سبک نثرنویسی بسیار پرشوکتی در اختیار دارد و توانایی بالایی در استفاده از کنایه و بذله‌گویی، اما اساسا خلقِ شخصیتِ این زنِ تراژیک بود که کتاب را جاودانه کرد. باور دارم این امر برای بسیاری از آثار داستانی صدق می‌کند.

-شما صحبتتان را با شخصیتی آغاز کردید که در ذهن می‌ماند و از یاد نمی‌رود. آیا این شخصیت همانطور که پیش می‌روید تغییر می‌کند؟ مثلا «انتخاب سوفی» را در نظر بگیرید.

در ابتدای «انتخاب سوفی» صحنه‌ای وجود دارد درباره دوران کودکی سوفی در لهستان،  و  او شروع می‌کند به صحبت‌کردن از پدرش. من سعی می‌کردم تا شخصیت او را از رهگذر خاطره‌ای که از لهستان و پدرش داشت پی‌ریزی کنم. در جریان این مونولوگ که از غربال ذهنم عبور کرد و من آن را مکتوب کردم احساسی داشتم از این قرار که گویی به صوتی حقیقی گوش می‌دهم. او می‌گفت چگونه پدرش از پرفسوری در دانشگاهی در کراکو، بدل شد به جنگجویی مشتاق در دوران جنگ  تا یهودیان را از هجوم و غارت و پرده‌دری‌های نازی‌ها نجات دهد. سپس آن اتفاق جالب رخ داد؛ ناگهان به خود گفتم  دارد به من دروغ می‌گوید، این شخصیت داستانی که آن را می‌سازم دارد دروغی به من می‌گوید، این اتفاق می‌توانست رخ ندهد! می‌دانم باید برای مدتی طولانی در این کتاب  به انتظار بنشینم تا این دروغ برملا شود؛ اما فهمیدم که پدرش در واقعیت یک ضدیهودی رذل بوده. این همان مراد من از استقلال شخصیت داستان است: اینکه چگونه شخصیت‌ها بیش‌تر از واقعیت، واقعی می‌شوند. آنچه که مرا به وجد آورد این بود که درباره این زن متوجه شدم؛ آن وقت که درحال نوشتن بودم این توجه، این کشف، به ناگاه رخ داد. اما کاملا قانع شده بودم که همان بار اول حقیقت را می‌گفت و من تنها در درون خویش احساس کردم او داشت دروغ می‌گفت. این امر برایم گواهی است بر توانایی شخصیت‌ها در داستان -دست‌کم از آن نوعی که من در حال نوشتنش بودم- در اتخاذی حیاتی مستقل و منحصربه‌خویش.

- آیا  خود را در رقابت با دیگر نویسندگان می‌بینی؟

در آن روزها تنها با نورمن میلر. درواقع، اوایل آنقدرها هم با او در رقابت نبودم تا بعدها که رقابتی بین ما پیش آمد. زمانی که «راه بی‌پایان» را نوشتم احساس کردم ضرورتی نداشت تا با فردی خوش‌قلب همچون میلر، او که از اولین آدم‌هایی بود که نامه‌ای دوستانه درباره آن رمان برایم نوشت رقابت کنم. به نظرم رقابت ابلهانه است. در این بازی ما باهم هستیم. همیشه حس‌وحال رقابتی که به ندرت امری طبیعی جلوه می‌نمود وجود داشت، می‌خواستیم خودمان به آنچه می‌خواهیم برسیم  اما درنهایت به نظرم سخت است تا آنطور که هست بنویسیم. حرفه سختی است، ما باید از نویسندگان طرفدارمان حمایت کنیم، هربار یکی از معاصرانم کتاب خوبی نوشته، من بسیار زیاد خوشحال شده‌ام؛ زیرا که با تمام مسائل موجود، این امر حاکی از آن است که کلمه مکتوب دارد قدرت و نیرو به دست می‌آورد. این برای ما خوب است که  این رمان‌های خوب را در چرخه فرهنگی قرار دهیم.

- آیا نگران آینده کلمه مکتوب هستی؟

نه آنچنان. من از پیشترها احساس هشدارآمیزی را دریافته‌ام. نه خیلی قبل‌تر، در ایمیلی، یک پایان‌نامه دکترا با عنوان «انتخاب سوفی: دیدگاهی یانگی» دریافتم، که نشستم پایش و خواندمش. مستندی کاملا طولانی بود. در پاراگراف اول گفته شده بود که در این پایان‌نامه مرجع‌های من  فیلم «انتخاب سوفی» از آلن جی پاکولا خواهد بود. پانویسی هم وجود داشت که قسم می‌خورم نوشته بود هرجا که ابهامی باشد من به خود رمان ویلیام استایرن برای رفع آن ارجاع خواهم داد. این بلاهت، مدتی پرده‌ای تیره‌و‌تار  بر حیات من کشید؛ زیرا این امر همه ترس‌های غیرمنطقی که نسبت به  کلمه مکتوب داشتیم پیشِ رویم می‌آورد. یادمان هست که در قرن نوزدهم اعلام شد تمام راه‌آهن‌ها کلمه مکتوب را به خطر خواهند انداخت؛ در 1920 اعلام شد پیدایش فیلم‌های ناطق آمده‌اند تا رمان‌ها را درون گنجه‌ها دور از چشم‌ها پنهان کنند. و سپس تلویزیون. همه این ابزار ارتباطی به رضایت و خرسندی کنار هم و به موازات نوشتن زیستند. من حتی لحظه‌ای هم به این نمی‌اندیشم که ادبیات خواهد مُرد. پیشگویی‌های چهل سال پیش مارشال مک‌لوهان هرگز رخ نداد. حتی اینترنت و ایده کتاب الکترونیکی باور مرا محکم‌تر می‌کند، آنها کلمه مکتوب را هرگز  به خطر نخواهند انداخت، بلکه حتی مکمل نوشتن خواهند بود و شاید حتی فزاینده آن.

-شما حتما به سبب واکنش برخی از سیاه‌پوستان آمریکا  به «اعترافات نات ترنر» عمیقا آزار دیده بودی.

فکر نمی‌کردم که با چنین واکنشی مواجه شوم؛ زیرا من کتاب را با این منظر و عقیده نوشتم که می‌توانم به مردم بگویم بردگی چگونه بوده، مثلا با تلاش بر شخصیت مرد سیاه‌پوستس به نام نات ترنر و از گذر رنج، سختی‌ها، و بدبختی‌هایش، نشان دهم که  وحشت و هراس بردگی عرف‌شده و رسمیت‌یافته در این کشور، چگونه بود. من نهایت تلاشم را کردم و به ازای رنج و محنتی که کشیدم به شدت از سوی  منتقدان سیاه‌پوست سرزنش شدم. به گمانم آنها این امر را که مردی سفیدپوست  تلاش کرده تا شخصیت مرد سیاه‌پوستی را درخور نشان دهد، عملی بسیار گستاخانه تلقی کردند. آنها در گذشته و تا  قبل از نات ترنر، کاکاسیاه صدا زده می‌شدند، و ناگهان شدند سیاه‌پوست. باز پسرکی سفیدپوست پیدا شد و با تیله‌های پسرکی سیاه‌پوست گریخت. برای آنها مشاهده کتابی که   تاریخ آنها را به نحوی بازگو کرده که به اولین کتاب در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌ها راه یافته و جایزه پولیتزر را دریافت کرده، بسیار غیرقابل تحمل بود. درواقع فکر می‌کنم آنها از این امر ناراحت بودند که چرا یکی از ما سیاه‌پوستان این کتاب را ننوشت؟ بدین سبب بود که خشم و جنجال بسیاری پا گرفت. و فکر می‌کنم  کاملا درست بود اگر آن کتاب را به منزله مثالی از شوکت و شکوه مردی سفیدپوست به کار گرفت و نیز به همین سبب آن را مورد نکوهش قرار داد. آن زمان برایم زمان  جد و جهد و آزمایش بود و بایکوت کتاب توسط سیاه‌پوستان تا سال‌ها باقی ماند. در هر صورت من خوشحالم که بگویم متوجه شدم که اخیرا نظر برخی از اندیشمندان سیاه‌پوست به کتاب تغییر یافته و بسیار کتاب را مورد تایید و ستایش قرار دادند و باعث شد تا کتاب میان جامعه سیاه‌پوستان مورد پذیرش قرار گیرد.

-چطور توانستی وارد ذهن نات ترنر بشوی؟

من هرگز نمی‌توانستم با ارتباط با هارلم یا در اختیارداشتن تجربه‌ای از زیستن سیاه‌پوستان معاصر  کتاب این‌چنینی بنویسم؛ چون از چم‌وخم امروزی خبری نداشتم. هنوز هم ندارم. اما به این باور رسیدم و احساس کردم که نوشتن از برده‌داری در سال 1831 در ویرجینیا، همسازشدن با  تجربه‌ای بود که من به‌عنوان فردی همچون یک سیاه‌پوست از آن برخوردار و آگاه بودم؛ زیرا  سبک زیستن و طرز کلام، و مشخصا تمامی فرهنگ، کاملا برای من قابل دسترس بود، نه کمتر و نه بیشتر از نویسنده‌ای سیاه‌پوست. همچنین برای من اینگونه می‌نمود که انکارِ تلاش من در به قالب یک سیاه‌پوست رفتن از جانب سیاه‌پوستان، انکار انسانیت مشترک ما بود.

-آیا می‌توانستی در طول سال‌های  افسردگی  بنویسی؟

خیر  من در حالتی خاموش و مسکوت قرار داشتم. افسردگی بالینی ضدِ خلاقیت است: همه‌چیز در ذهن آدمی در رکود عمیقی قرار دارد. به مانند مه است که بر فراز عقل آدمی در گذر است. من یک‌بار نوشتم که عقل و هوش آدمی در طول افسردگی شدید به حماقت بدل می‌گردد، همچنین کار خلاقانه عملا غیرممکن است. متاسفانه جنبه مزمن افسردگی خفیف‌تر نیز که من از آن رنج برده‌ام بر خلاقیت و ابتکار من به طرزی جدی حمله‌ور شد. درهرحال چقدر شگفت‌انگیز می‌بود اگر این پیشرفت‌های بزرگ را می‌داشتم و قدرت خلاقیت را که به وضوح و مشخصا سعادتی است بزرگ، احساس می‌کردم.

-شما با آدم‌های بسیار  شناخته‌شده‌ای در جایگاه‌های بلندمرتبه ملاقات کرده‌اید  از جمله: جان اف کندی  و فرانسوا میتران و پرزیدنت کلینتون. دوستی و رفاقت تو با میتراند به‌طور خاصی  جالب است. فرانسوی‌ها علاقه بسیاری به کتاب‌هایت دارند.

آثار اول من توسط مادوریس ادگار کویندرا که مترجم آثار فاکنر بود و کم از یک اندیشمند نداشت، ترجمه شد. وقتی که در پرینستون تدریس می‌کرد به کتاب «این ‌خانه را به آتش بکش» رسید و بسیار آن را تمجید کرد و به گاستون گایمارد نوشت که باید آن را ترجمه کند. او این کار را کرد و به موفقیت بزرگی در فرانسه نائل شد. از آن موقع به بعد من در فرانسه احساس آسایش داشتم، گویی در وطنم به‌سر می‌بردم.

-و پرزیدنت میتران آن را خواند و تو را به شامی ربانی دعوت کرد.

به این سرراستی‌ها هم نبود. در طول  کمپین  اول میتران برای ریاست‌جمهوری، وقت بسیاری از خود را به مطالعه «انتخاب سوفی» گذراند که آن را بسیار پسندید. من این را از این و آن فهمیدم. او من و آرتور میلر را به افتتاحیه‌اش دعوت کرد. وقت بسیار خوشی داشتیم و میتران وقت را غنیمت شمرد تا یک‌ی دو، بعدازظهر را، با من در طول آن بزم و جشن‌ها به منظور گپ‌وگفت درباره ادبیات، که از علایقش بود سپری کند.

-تو نیز یک بعدازظهر را با ریگان گذراندی، درست است؟

یک بعدازظهر در کاتارین گراهام، دقیقا بعد از بحران لیبی بود. لحظاتی بسیار تاسف‌برانگیز. بعد از شام ما به میز قهوه رفتیم و ریگان  به مدت پنجاه‌وپنج دقیقه آنجا نشست و از قصه‌ای درباره هالیوود  در دهه سی با افرادی مانند جورج برنز و براداران وارنر و برادران مارکس سرهم کرد. همه اینها تا حدی خوب بود اما ما می‌خواستیم بدانیم که در لیبی چه اتفاقی در حال رخ‌دادن بود. او نمی‌خواست در این باب سخنی بگوید و مایل بود درباره جورج برنز و گراسی آلن صحبت کند.

-و پرزیدنت کلینتون چطور؟ او نسبتا بهتر از ریگان است. آیا او از سنخ میتران است؟

کلینتون به ادبیات اهمیت می‌داد و بسیار اهل مطالعه بود. ما چندسال پیش در خانه‌ام در جزیره مارتاوینیارد شام بسیار خوبی باهم خوردیم، جملاتی بر زبانش آمد که گویا دوست دارد گابریل گارسیا مارکز را که دوست من است، همچنین کارلوس فوئنتس را ملاقات کند؛ آنها به وینیار آمدند و ما وقت بسیار خوشی را باهم سپری کردیم. مارکز و  فوئنتس خواستند در زمینه تحریم کوبا بر کلینتون حساب باز کنند، اما من توانستم هاله‌ای از خستگی را که بر چشم‌های کلینتون موج می‌زد ببینم. دوست من متوجه شد که وضعیت چطور است و بسیار هوشمندانه بحث را به سمت کتاب کشاند. در آن حدی که در این بحث بسیار احساساتی شد. ما یک بازی با موضوع رمان مورد علاقه‌ات چیست را انجام دادیم. او می‌خواست تمام شب را درباره کتاب‌ها صحبت کند که کاملا بحثی نیروبخش بود.

-رمان مورد علاقه کلینتون چه بود؟

«خشم‌وهیاهو»، و در عرض چند دقیقه به نحوی درست و دقیق شروع کرد به کلمه‌به‌کلمه جملاتی را از فاکنر نقل‌کردن. رمان مورد علاقه مارکز، «کنت دو مونت کریستو» بود، فوئنتس هم «دن کیشوت» و من «هاکلبری فین».

-اگر  لازم باشد که یک نویسنده خلق کنی، چه خصوصیاتی به او خواهی داد؟

دقیقا نمی‌دانم، اما اولین عامل حتما پیش‌زمینه‌ای از مطالعه خواهد بود. یک نویسنده آن زمان که آغاز به نوشتن می‌کند باید کتاب‌های بسیاری را خوانده باشد. یادم می‌آید اولین‌باری که قصد کردم نویسنده شوم، در سن هجده‌سالگی، تنها خودم را غرق کتاب‌ها کردم، کتابخانه دانشگاه دوک را بی‌رحمانه جست‌وجو می‌کردم. هرچه که دم دستم بود می‌خواندم. درهم و برهم می‌خواندم، شعر، درام، رمانی پس از رمانی دیگر. آنقدر خواندم تا متوجه شدم چشم‌هایم در حال آسیب‌دیدن است. نوعی میل و عطشی فرَار بود. عامل دوم آن است که باید زبان را دوست داشته باشی. باید به شدت به زبان عشق بورزی و آن را بپرستی و با آن بازی کنی و آنچه را که به انجام می‌رساند دوست داشته باشی. باید دایره لغات وسیعی در اختیار داشته باشی. بسیاری از نویسندگانی که مرا ناامید کرده‌اند آنهایی هستند که دایره لغات وسیعی در اختیار ندارند، آنها  گویی احساس چندانی به کلمه ندارند. داشتن موضوع نیز مهم است. ملویل می‌گوید: و احتمالا به نحوی پرآب‌وتاب، برای نوشتن یک کتاب قدرتمند باید موضوع قدرتمندی داشت. مطمئنم که دلیلی برای این امر وجود دارد. لازم نیست موضوع بسیار پرطمطراقی داشته باشی، اما باید موضوع مهمی داشته باشی. باید تلاش کنی تا درباره چیزهای مهم بنویسی، اگرچه یک نویسنده حقیقتا خوب با امور به ظاهر نه‌چندان مهم تعامل می‌کند  و به آنها به نحوی متعالی غنا و اهمیت می‌بخشد.





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox