تبلیغات
محمد رضا کاتب [ما... ] انسان سفر من است به سوی ما - چطور رمان می‌تواند در برابر توانایی سینما و تلویزیون بقا داشته باشد

چطور رمان می‌تواند در برابر توانایی سینما و تلویزیون بقا داشته باشد

نوشته شده توسط:...
شنبه 15 مهر 1396-01:03






چطور رمان می‌تواند در برابر توانایی سینما و تلویزیون بقا داشته باشد







بهار سرلك

 

 آكادمی سوئد سال گذشته با انتخاب باب دیلن، آهنگساز و ترانه‌سرای امریكایی از روال همیشگی خود فاصله گرفت اما امسال با معرفی كازوئو ایشی‌گورو، رمان‌نویس انگلیسی ژاپنی‌تبار، دست از سنت‌شكنی برداشت. اما با این حال ایشی‌گورو، نویسنده‌ای است كه در فهرست نامزدهای انتخابی اغلب منتقدان، نامی از او برده نشده بود.
«اگر آثار جین آستن و فرانس كافكا را با یكدیگر تركیب كنید، نثر كازوئو ایشی‌گورو به دست می‌آید اما باید كمی هم مارسل پروست به این تركیب بیفزایید.» این گفته سارا دانیوس، دبیر دایمی آكادمی سوئد است. «او از كسی پیروی نمی‌كند، او جهان زیبایی‌شناختی متعلق به خود را می‌آفریند.» در كنفرانس خبری كه روز پنجشنبه در دفتر ناشر او در لندن برگزار شد، درباره دریافت این جایزه معتبر ادبی گفت: «وقتی به همه نویسنده‌های بزرگ كه در حال حاضر زنده هستند و این جایزه نصیب‌شان نشده، فكر می‌كنم، احساس می‌كنم فریبكارم. » ایشی‌گورو گفته است: «این جایزه اتفاقی نبود كه انتظارش را داشته باشم وگرنه امروز صبح موهایم را می‌شستم. آشفتگی محض است. نماینده ادبی‌ام تماس گرفت تا خبر برنده شدنم را بگوید اما این روزها آنقدر خبر كذب هست كه آدم نمی‌داند كدام را یا چه كسی را باور كند، در نتیجه این خبر را باور نكردم تا اینكه تماس‌های روزنامه‌نگارها شروع شد و بعضی از آنها پشت در خانه‌ام جمع شدند.»
او كه دریافت این جایزه را افتخاری بزرگ می‌داند، گفته است: «امیدوارم برخی از مضامین تاریخی و شیوه و رسوم حكومتداری و رفتار و منش مردم كه در آثارم آورده‌ام، بتواند كمكی به حال و هوای این روزهای بشریت كند. چرا كه ما وارد دوره‌ای نامشخص از تاریخ جهان شده‌ایم.»
این آكادمی داستان‌ها و رمان‌های ایشی‌گورو را به خاطر پرده‌برداری از دنیای پر رمز و رازی كه احساسات وهم‌آمیز ما بر پایه ارتباط با جهان بنا شده، ستوده است.
برنده جایزه نوبل ادبیات ٢٠١٧، سال گذشته در داستانی كوتاه به شرح فضایی كه در سال‌های دهه ١٩٨٠ و خلق رمان «هنرمندی از جهان شناور» تاثیر داشته، پرداخت. ایشی‌گورو در این داستان كوتاه كه در روزنامه گاردین منتشر شد، تلاش‌های كشورش برای تغییر را بر رویكرد او در رمان‌نویسی به خاطر می‌آورد.
نوشتن «هنرمندی از جهان شناور» را سپتامبر ١٩٨١ در زیرزمین آپارتمانی در شپردز بوش لندن آغاز كردم. ٢٦ سال داشتم. رمان اولم «منظره پریده‌رنگ تپه‌ها» آماده انتشار بود اما در آن برهه دلیل معقولی برای باور اینكه زندگی یك رمان‌نویس تمام‌وقت پیش‌ رویم است، نداشتم.
من و لورنا تابستان آن سال به لندن بازگشته بودیم (قبل از آن در كاردیف زندگی می‌كردیم) در پایتخت مشغول به كار شده بودیم اما سرپناهی نداشتیم. چند سال قبل‌تر، هر دوی ما عضو گروه جوانان بی‌بندوبار، متمایل به چپ و نامتعارفی بودیم كه در مسكن‌های موقتی حول‌وحوش لادبروك گرو و همراسمیت زندگی می‌كردیم و برای پروژه‌های خیریه یا گروه‌های تبلیغاتی كار می‌كردیم. حالا كه بی‌خیالی آن زمان به هنگام آمدن به شهر را به خاطر می‌آورم به نظرم عجیب می‌آید كه حتم داشتیم، می‌توانیم در خانه‌ای مشترك یا خانه دیگری بمانیم تا جایی مناسب برای خودمان پیدا كنیم. همان‌طور كه معلوم شد، اتفاقی پیش نیامد تا اعتماد به نفس ما به چالش كشیده شود و خیلی زود زیرزمینی نقلی در خیابان پررفت‌وآمد گولدهاوك اجاره كردیم.
ساختمان ما كنار استودیوی پیشتاز ضبط موسیقی «ویرجین ركوردز» بود و اغلب چشم‌مان به مردهای موبلندی می‌افتاد كه تجهیزات ضبط موسیقی را به داخل یا خارج از ساختمان بی‌پنجره و دیوارهای رنگین می‌بردند و می‌آوردند. اما عایق صدای این ساختمان محشر بود و وقتی پشت میز ناهارخوری‌مان می‌نشستم و پشتم به باغچه پشتی خانه‌مان بود، فضای قابل قبولی برای نوشتن داشتم.
لورنا هر روز سفری طولانی به محل كارش داشت. او كارگزار اجتماعی سازمانی منطقه‌ای در لویشام، آن سوی شهر بود. محل كار من هم یك قدم با خانه‌مان فاصله داشت- من «مامور اسكان مجدد»در سرینینز غرب لندن شده بودم؛ سازمانی شناخته‌شده كه برای بی‌خانمان‌ها كار می‌كرد. برای اینكه من و لورنا جانب انصاف را رعایت كنیم، با یكدیگر توافقی كردیم: هر روز همزمان از خواب بیدار شویم و زمانی كه لورنا پا از در خانه بیرون می‌گذارد من پیش از عزیمت به محل كارم، پشت میزم بنشینم و آماده ٩٠ دقیقه نوشتن صبحگاهی‌ام شوم.
بسیاری از شاهكارها را نویسندگانی خلق كرده‌اند كه سراغ شغل‌های پرمسوولیت نرفتند. اما من همیشه به طرزی رقت‌انگیز و اغلب روحی، نمی‌توانم ذهنم را به چند مساله معطوف كنم و تلاش‌های آن چند هفته پشت میز ناهارخوری همزمان با بالا آمدن آرام‌آرام خورشید برای پر كردن زیرزمین‌مان از نورش، تا به امروز تنها تلاشم در نویسندگی «پاره وقت» محسوب می‌شود. خبر از موفقیتی بی‌حدوحصر نبود. یك روز متوجه شدم به برگه‌های سفید خیره شده‌ام و با میل بازگشت به رختخواب مبارزه می‌كنم. (طولی نكشید كه شغل روزانه‌ام كم‌كم سنگین‌تر شد و مجبور بودم تا شب سر كار بمانم.) چیزی هم مثل مقاومت لورنا در مقابل اینكه من روزم را با صبحانه‌ای افتضاح كه از فیبر سنگین با خمیر و دانه گندم، شروع می‌كنم، كمكی نمی‌كرد؛ دقیقا دستور غذایی كه گاهی باعث می‌شد وقتی پشت میز نشسته‌ام، روی شكمم دولا شوم. با این وجود، طی همین دوران بود كه كم و بیش شالوده- داستان و فرضیه اصلی- داستان «هنرمندی از...» در ذهنم شكل گرفت. آن را به شكل داستانی ١٥ صفحه‌ای درآوردم (بعدها در نشریه Granta  با عنوان «تابستان پس از جنگ» منتشر شد)، اما با وجودی كه این داستان را نوشتم، می‌دانستم لازم است داستانی بلندتر بنویسم، داستانی با معماری پیچیده‌تر برای بنا كردن این ایده در ساختمان رمانی كه آن را با شوق و اشتیاق تمام در تخیلاتم پرورده بودم. در همین دوره بود كه مطالبات كاری‌ام نقطه پایانی بر نوشتن‌های صبحگاهی‌ام گذاشت.
تا زمستان ١٩٨٢ مشتاقانه پای نوشتن «هنرمندی از... » ننشستم. در آن زمان، «منظره پریده‌رنگ تپه‌ها» منتشر شده بود و برای نویسنده‌ای نوقلم سروصدای قابل توجهی به پا كرد. این كتاب ناشرانی در امریكا و چندین زبان دیگر پیدا كرده بود و من را در فهرست ٢٠ رمان‌نویس برتر جوان بریتانیایی گرانتا كه بهار آینده منتشر شد، گنجاند. حرفه نویسندگی‌ام هنوز هم ظاهری متلاطم داشت، اما دیگر دلایلی برای شهامت به خرج دادن داشتم بنابراین از شغلم استعفا دادم تا نویسنده‌ای تمام‌وقت شوم.
به جنوب شرقی لندن نقل‌مكان كردیم تا در طبقه آخر ساختمان بلند سبك ویكتوریایی در محله‌ ساكت آپرسیدنهام ساكن شویم. آشپزخانه‌مان ظرفشویی نداشت و مجبور بودیم ظرف‌های كثیف را در چرخ‌دستی قدیمی سرو چای بگذاریم و برای شستن آنها را به سوی حمام هدایت كنیم. اما حالا به محل كار لورنا نزدیك‌تر بودیم و می‌توانستیم زنگ ساعت را خیلی جلوتر تنظیم كنیم. خبری از آن صبحانه‌های افتضاح هم نبود.
مالك خانه مایكل و لنور مارشال بودند؛ زوج فوق‌العاده‌ای كه تازه پا به دهه هفتم زندگی‌شان گذاشته بودند و طبقه پایین خانه ما زندگی می‌كردند و طولی نكشید كه در پایان روز كاری در آشپزخانه آنها (كه ظرفشویی داشت) برای نوشیدن چای، خوردن كیك مستر كیپلینگ و حرافی كه اغلب درباره كتاب، سیاست، كریكت، صنعت تبلیغات، بی‌قاعدگی‌های انگلیسی بود، جمع می‌شدیم. (چند سال بعد، پس از مرگ ناگهانی لنور، كتاب «بازمانده روز» را به او تقدیم كردم.) در همین حال و احوال بود كه پیشنهاد كاری از شبكه‌ ٤ Channel كه قرار بود راه بیفتد، گرفتم و این تجربه نویسندگی در تلویزیون (در نهایت دو درام تلویزیونی نوشته من از این شبكه پخش شد) بود كه تاثیری شگرف اما خلاف واقع بر نوشتن «هنرمندی از... » داشت.
با وسواس فیلمنامه‌هایم –به خصوص دیالوگ‌ و كارگردانی‌ها- را با رمان‌های منتشر شده‌ام، مقایسه می‌كردم و می‌پرسیدم: «ادبیات داستانی‌ام به اندازه كافی با فیلمنامه‌ام فرق دارد؟» بریده‌هایی از داستان «منظره پریده‌رنگ...» به نظرم به‌شدت شبیه فیلمنامه بود- پس از دیالوگ، «كارگردانی» و بعد از آن دیالوگ بیشتری آورده بودم. دلسرد شدم. اگر قرار است رمانم كم‌وبیش همان تجربه‌ای‌ را منتقل كند كه مخاطب با روشن كردن تلویزیون به دست می‌آورد، پس چرا خودم را به زحمت ‌بیندازم؟ اگر رمان به عنوان یك قالب نمی‌تواند تجربه‌ای خاص، تجربه‌ای كه باقی قالب‌ها نمی‌توانند به درستی آن را انجام دهند عرضه كند، بنابراین چطور رمان می‌تواند امید آن داشته باشد كه در برابر توانایی سینما و تلویزیون بقا داشته باشد؟ (باید بگویم كه اوایل دهه ١٩٨٠ رمان معاصر اوضاع وخیم‌تری نسبت به امروز داشت) از تلاش‌های آن صبح‌های شپردز بوش، ایده‌ای واضح از داستانی كه می‌خواستم بنویسم، داشتم. اما حالا در سیدنهام وارد دوره‌ای طولانی از آزمایش روش‌های متفاوت داستانسرایی شده بودم. مصمم بودم رمان جدیدم نباید «فیلمنامه‌ای منثور» باشد. اما پس چه چیزی از آب درمی‌آمد؟
در همین دوران بود كه ویروسی من را از پا انداخت و چند روزی را در رختخوابم گذراندم. وقتی بدترین حال ممكن را پشت سر گذاشتم و دیگر احساس نمی‌كردم بی‌وقفه باید بخوابم، متوجه شدم كتابی كه به رختخواب برده‌ام، چیزی كه در لحافم غلت می‌خورد، جلد نخست ترجمه كیلمارتین و اسكات‌‌مونكریف از «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست است كه تازه منتشر شده است. ممكن است شرایط بیماری‌ام و گذران روزها در رختخواب زمینه‌ای مبسوط برای این خواندن اثر فراهم كرده باشد (در آن زمان و حتی حالا طرفدار پروپاقرص پروست نبوده‌ و نیستم: ردپاهای نویسندگی او خیلی برایم كسل‌كننده است)، اما كاملا شیفته بخش‌های «پیش‌درآمد» و «كومبره» شدم. بارها و بارها سراغ این بخش‌ها رفتم. جدا از زیبایی والای این متون، از دیدن آنچه بعدها در ذهنم (و بعدها در نت‌های موسیقی‌ام) آن را «شیوه‌های حركت» پروست نامیدم، حیرت كردم؛ شیوه‌های حركت ابزارهایی هستند كه او با توسل به آنها یك بخش را به بخش دیگر هدایت می‌كند. نظم رویدادها و صحنه‌ها از نیاز شرح ترتیب وقایع یا نیازهای افشای تدریجی روایت خطی پیروی نمی‌كند. در عوض، تداعی‌ افكار وابسته به محیط، تغییر [تخیلات] حافظه به نظر رمان را از بخشی به بخش دیگر رهنمون می‌شود. گاهی تصور اینكه بخشی را كه در حال خواندنش هستی، بخش قبلی‌اش شكل داده، این سوال را ایجاد می‌كند كه «چرا؟» به چه دلیل این دو لحظه غیرمرتبط در ذهن راوی كنار یكدیگر قرار گرفته‌اند؟ حالا می‌توانم راهی مهیج و آزادانه‌تر برای نوشتن رمان‌هایم متصور شوم؛ راهی كه می‌تواند غنا را روی كاغذ خلق كند و حركات درونی ارایه می‌كند كه غیرممكن می‌توان آنها را روی پرده نقره‌ای‌ آورد. اگر می‌توانم طبق تداعی‌های افكار و خاطره‌های شناور راوی از بخشی به بخش دیگر بروم، می‌توانم تقریبا به شیوه هنرمند نقاشی انتزاعی كه جای اشكال و رنگ‌ها را روی بوم انتخاب می‌كند، بنویسم. می‌توانستم صحنه‌ای از دو روز قبل را درست كنار صحنه‌ای از ٢٠ سال پیش بگذارم و از خواننده بخواهم درباره ارتباط این دو تامل كنند. اغلب لازم نیست راوی خودش دلایل عمیق این مجاورت مشخص را بداند. روش نوشتنی را یاد گرفته بودم كه می‌تواند به درستی لایه‌های در هم‌تنیده خودفریبی و انكار كه دیدگاه هر آدمی از خودش و گذشته‌اش را پوشانده است، عرضه كند. برای یك رمان‌نویس نقاط عطف همان اتفاق‌های كوچك شلخته خصوصی است. حالا كه به گذشته نگاه می‌كنم، می‌بینم آن سه روزی كه برای بهبودی در تختخوابم در خانه‌ام در سیندهام به سر بردم، خواندن همان ٢٠ صفحه از پروست نقطه‌ عطفی در زندگی نویسندگی‌ام محسوب می‌شود؛ باید بگویم خیلی پررنگ‌تر از گرفتن جایزه‌ای معتبر یا قدم زدن روی فرش قرمز افتتاحیه یك فیلم است. هر آنچه پس از آن نوشتم با آشكارسازی‌هایی كه طی این روزها بر من روشن شده بود، تعیین می‌شد.
باید در اینجا چیزی را در مورد جنبه ژاپنی داستان «هنرمندی از...» بگویم. از لحاظ ادبی، این داستان، ژاپنی‌ترین رمانم محسوب می‌شود كه تمامی داستان در ژاپن و با شخصیت‌های ژاپنی روی می‌دهد. اگرچه خود رمان را به زبان انگلیسی نوشته‌ام اما زبانی كه در این رمان به كار بردم- منظورم روای شخص اول و دیالوگ‌ها است- بیانی ژاپنی دارند. به عبارت دیگر، قرار بر این است كه تصور كنید این كتاب نوعی ترجمه است؛ یعنی پشت جملات انگلیسی، جملات ژاپنی قرار دارند. این شیوه برای هر واژه‌ای كه روی كاغذ آورده‌ام، دلالت‌هایی دارد. می‌خواستم زبان جاری باشد و طبیعی جلوه كند و با این حال خیلی محاوره یا خیلی «انگلیسی» نباشد. گه‌گاه می‌دیدم در حال ترجمه عبارات ژاپنی و بذله‌گویی‌های عینی بودم. اما اغلب اوقات تركیبی از اكتشاف ‍[زبانی] پرظرافت و در عین حال كمی قلمبه‌سلمبگی كه نشانی از ریتم‌ها و سبك خاص رسمی زبان ژاپنی دارد مدام پشت زبان انگلیسی در جریان است.
در آخر، اجازه می‌خواهم صحبتی درباره زمینه اجتماعی گسترده‌ای كه رمانم را در آن خلق كردم، داشته باشم. داستان «هنرمندی از... » را بین سال‌های ١٩٨١ تا ١٩٨٥ نوشتم، سال‌های تغییر و انتقال اساسی، اغلب متمرد و تلخ در بریتانیا. دولت‌ مارگارت تاچر بر اجماع سیاسی پساجنگ در مورد دولت رفاه و شرایط مطلوب اقتصاد «مختلط» نقطه پایان گذاشته بود. طرحی شفاف و بحث‌برانگیز برای انتقال كشور از اقتصادی تولیدی و صنایع سنگین با نیروی كار سازماندهی شده بزرگ به اقتصادی كه عمدتا بر پایه خدمات بنا نهاده شده با نیروی كار بدون اتحادیه در دست بود. دوره اعتصاب كارگران معدن، نزاع وپینگ، راهپیمایی‌های كمپین خلع سلاح هسته‌ای، جنگ فالكلند، تروریسم ارتش موقت جمهوریخواه ایرلند و نظریه اقتصادی «پول‌گرایی» كه كانال‌هایی عمیق به خدمات عمومی به عنوان درمان ضروری برای شفای اقتصادی بیمار، زده بود. یادم می‌آید سر میز شام با یكی از قدیمی‌ترین و نزدیك‌ترین دوستانم وقتی دیدگاه‌های مخالف یكدیگر را در مورد اعتصاب كارگران معدن شنیدیم، بدجوری بحث كردیم. رمان «هنرمندی از...» در ژاپن پیش و پس از جنگ جهانی دوم روی می‌دهد اما بریتانیا، كشوری كه در آن زمان در آنجا زندگی‌ می‌كردم، در شكل‌گیری آن نقش به‌سزایی داشت: فشاری بر مردم بود كه ‌باید در هر حركتی از زندگی‌شان موضع‌گیری سیاسی می‌كردند؛ یقین‌های بی‌چون و چرا، حق به جانبی و خشم‌های منحوس حزب‌های جوان پرتب و تاب؛ دلنگرانی‌هایی درباره «نقش هنرمند» در زمانه تغییرات سیاسی وجود داشت. و برای شخص من این طور است كه چقدر دشوار می‌توان حس درماندگی واضح و روشن تعصب‌های كوته‌فكرانه زمانه‌ات را ببینی و ترس اینكه زمان و تاریخ نشان می‌دهد فردی با وجودی كه نیت‌های خوب داشته اما از هدفی اشتباه، شرم‌آور و حتی اهریمنی حمایت كرده و بهترین سال‌ها و استعدادهای خود را حرام آن كرده است.




خواندن داستان جدی گاهی هزینه دارد


گفت‌وگو با دیوید فاستر والاس درباره‌ی آینده و ادبیات




دیوید فاستر والاس در سال‌های آخر قرن بیستم صدای بلند تغییر بود، صدای الگوهای جدید داستان‌گویی که می‌خواست داستان را از بقیه‌ی روال‌های روایت مثل تلویزیون و سینما جدا کند، صدایی که ادبیات را خالص می‌خواست، به فرم‌هایی بدیع رو می‌آورد و همان‌قدر نامطمئن و مخاطب‌گریز پیش می‌رفت. در انتهای قرن بیست ادبیات نگران آینده بود؛ آینده‌ای که به نظر می‌رسید شبکه‌های اجتماعی و فناوری‌های جدید نابودش خواهد کرد، بنابراین همه دنبال راه‌های تفاوت می‌گشتند. فراداستان، داستان مستند‌نما، بازی‌داستان‌ها و همه‌ی فرم‌هایی که شبیه راه نجات یا تمایز بود. والاس درباره‌ی این راه‌های جانبی و تلقی‌اش از ادبیات و آینده در این مصاحبه می‌گوید و این‌که چرا بعضی فرم‌های روایت را تجربه می‌کرده.

تلویزیون پیچیده‌تر از چیزی است که بیشتر مردم فکر می‌کنند اما خیلی کم پیش می‌آید مخاطبش را «به هم بریزد» یا «به چالش بکشد»، آن کاری را بکند که تو دلت می‌خواهد با داستان‌هایت بکنی. آیا همین حس چالش و رنج است که آثار تو را جدی‌تر از برنامه‌های تلویزیونی می‌کند؟
یک زمانی معلمی داشتم که ازش خوشم می‌آمد، او می‌گفت کار داستان خوب این است که به‌هم‌ریختگی را آرام کند و آرامش را به هم بریزد. حدس می‌زنم بخش بزرگی از هدف داستان‌های جدی این است که به خواننده، که مثل همه‌ی ما در کاسه‌ی سرش منزوی شده، دسترسیِ خیالی به دیگر آدم‌ها بدهد. از آن‌جا که رنج ‌کشیدن بخش ناگزیری از آدم ‌بودن است، بخشی از دلیل ما برای رفتن سراغ هنر هم تجربه‌ی رنج ‌کشیدن است، در واقع می‌خواهیم یک نوع رنج نیابتی را تجربه کنیم، یک‌ جور عمومیت‌ دادن به رنج. منظورم روشن است؟ همه‌ی ما در این جهان به‌تنهایی رنج می‌کشیم، همدلی واقعی ممکن نیست اما اگر تکه‌ای از داستان بتواند به ما این تخیل را بدهد که درد شخصیتی را بشناسیم، آن وقت ممکن است خودمان هم راحت‌تر بتوانیم تصور دیگران از دردهای خودمان را بشناسیم. این تجربه‌ای بالنده و رهایی‌بخش است؛ از تنهایی ما، درون خودمان، کم می‌کند. شاید به همین سادگی باشد اما حالا تلویزیون و فیلم‌های عامه‌پسند و بیشترِ هنر «سطحی» ـ یعنی هنری که هدف اصلی‌اش پول‌ درآوردن است ـ سودآورند چون فهمیده‌اند که مخاطب لذتِ صددرصدی را به واقعیت ترجیح می‌دهد که چهل‌ونه درصدش لذت است و پنجاه‌ویک درصدش رنج. در حالی که هنر «جدی»، که هدف اصلی‌اش خالی‌ کردن جیب آدم نیست، بیشتر استعداد این را دارد که اذیتت کند، یا مجبورت کند که برای رسیدن به لذت سخت تلاش کنی، همان‌جوری که در زندگی واقعی هم لذتِ حقیقی محصولِ کار سخت و به‌هم‌ریختگی است. به همین دلیل مخاطب‌های هنر، به‌خصوص جوان‌ها که عادت کرده‌اند هنر برایشان صد درصد لذت‌بخش باشد و این لذت بی‌زحمت باشد، دیگر سخت می‌توانند داستان جدی بخوانند و قدرش را بدانند. خب، این خوب نیست. مسئله این نیست که خواننده‌های امروز «احمق»اند. فکر نمی‌کنم باشند. فقط این‌که تلویزیون و فرهنگِ هنر تجاری مخاطب را طوری تربیت کرده که توقعاتش کاهلانه و بچگانه باشد و این باعث شده که تلاش برای درگیر کردنِ خواننده ـ چه از نظر تخیلی و چه فکری ـ به‌طرز بی‌سابقه‌ای سخت باشد.

خودت چه تصویری از خواننده‌هایت داری؟
به‌نظرم آدم‌هایی‌اند کم‌وبیش شبیه خودم، شاید بیست تا چهل‌ساله، و آن‌قدر باتجربه و آموزش‌دیده که فهمیده‌اند کار سختِ خواندن داستان جدی گاهی هزینه دارد؛ کسانی که در فرهنگ تجاری آمریکا بزرگ شده‌اند و با آن درگیرند و ازش باخبرند و مجذوبش هستند اما همچنان به چیزی نیاز دارند که هنر تجاری نمی‌تواند از پسش برآید. فکر کنم طبقه‌ی متوسط شهری و روشنفکرهای جوان‌تر، همچین چیزی. فکر می‌کنم همه‌ی نویسنده‌های جوان‌تری هم که من ستایش‌شان می‌کنم برای همین آدم‌ها می‌نویسند اما باز در بیست سال اخیر شاهدِ تغییرات بسیار بزرگی در رابطه‌ی نویسنده و خواننده بوده‌ایم، در این‌که خواننده باید چه انتظاری از هر نوعِ هنر داشته باشد.




اشکال «در لحظه زیستن» چیست؟







مولف : کی‌رن ستیا

مترجم : علی کوچکی

برای برخی هدف‌ها یک نقطۀ پایان متصور است. مثلاً قبول‌شدن در دانشگاه، یا خریدن یک خانه. اما دستۀ دومی از اهداف هم وجود دارند که ماهیتاً تمام‌نشدنی هستند. آن‌ها نه در نقطه‌ای از زندگی که در کلِ فرایند زندگی ما حضور دارند. مثلاً وقت‌گذراندن با خانواده یا دوستان. بسیاری از ما فکر می‌کنیم زندگی باید وقف رسیدن به اهدافِ دستۀ اول شود، اما سرچشمۀ معنا و اهمیتِ زندگی معمولاً در اهداف دستۀ دوم پیدا می‌شود.


 این روزها بسیاری از ما ترجیح می‌دهیم که در زمان کنونی زندگی نمی‌کردیم؛ زمانۀ بحران‌های پی‌درپی، بلاتکلیفی سیاسی و ترس. نه آن‌که آینده بهتر به نظر می‌رسد؛ آینده‌ای زیر سایۀ پیشرفت‌های تکنولوژیک، تهدید بیکاری گسترده و مخاطرۀ تغییرات فاجعه‌بار آب وهوایی. جای شگفتی نیست که بعضی‌ها فریفتۀ تسلایِ گذشته‌ای شده‌اند که با حسی نوستالژیک به تخیل در می‌آید.

شاید این شعار تسلی‌بخش که «در لحظه زندگی کن!» در نگاه نخست امیدبخش آید، اما به سرعت ابهام‌آمیز می‌شود. «زندگی در لحظه» چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ زندگی کردن در هر روز به گونه‌ای که گویی آخرین روز شماست و بی‌ آنکه اندیشناک آینده باشید، صرفاً رهنمودی بد و دستورالعملی برای بی‌مسئولیتی است. این ایده که فرد می‌تواند با عزلت گرفتن از هر چیزی جز زمان حال، خود را از خطر محفوظ دارد، یک توهم نامسئولانه است. به رغم این، می‌شود با الهام از ارسطو، از «زیستن در لحظه» تفسیری داشت که بتواند به ما کمک کند تا با بحران امروز و بحران‌های پی‌درپیِ زندگی مواجه شویم؛ بحران‌هایی که با آن‌ها دست به گریبانیم و در آن‌ها شکست می‌خوریم. بصیرتی در این شعارِ خودیاری وجود دارد که فلسفه تسلی‌بخش است.

در اینجا سرآغاز حکمت، اندیشیدن دربارۀ کارهایی است که انجام می‌دهیم. ما به همه گونه فعالیت می‌پردازیم: خواندن یک مقاله در روزنامه، تامل دربارۀ زندگی، حضور در یک راهپیمایی، آماده‌کردن یک گزارش، گوش‌سپردن به موسیقی، رانندگی به سمت خانه، آماده‌کردن شام، وقت‌گذرانی با خانواده و دوستان. اگرچه همۀ این فعالیت‌ها وقت می‌گیرند، تفاوت تعیین‌کننده‌ای وجود دارد که این کارها چگونه با لحظۀ حاضر ربط پیدا می‌کنند.

با به‌کارگیری واژگان زبان‌شناسی می‌توانیم فعالیت‌ها را به دو گونۀ بنیادین تقسیم کنیم. فعالیت‌های غایتمند -برگرفته از «تلوس»، واژه‌ای یونانی برای قصد و هدف- که به وضعیتِ پایان ارجاع می‌دهد که با رسیدن به آن، هدف کامل می‌شود. خواندن همین مقاله یا رانندگی به سمت خانه را در نظر بگیرید. هنگامی که به هدف می‌رسید، کارتان تمام می‌شود: نقطه‌ای از فعالت که به آن می‌رسید. می‌توانید آن کار را دوباره انجام دهید، اما فقط از باب تکرار. همۀ فعالیت‌ها از این دست نیستند. پاره‌ای از فعالیت‌ها غیرغایتمند هستند: آن‌ها را به قصدِ رسیدن به وضعی نهایی انجام نمی‌دهیم. هر اندازه هم دربارۀ زندگی تأمل کنید یا با خانوادۀ خودتان وقت بگذرانید، نمی‌توانید این فعالیت‌ها را کامل کنید. شاید در نهایت، از انجام آن‌ها دست بکشید، اما آن‌ها را به این قصد انجام نمی‌دهید تا به نقطه‌ای برسید که دیگر چیزی از آن‌ها برای انجام نمانده باشد.

ارسطو همین تمایز را با مقابل نهادن دو نوع فعل یا پراکسیس۱ قائل می‌شود: حرکت۲ و فعلیت۳. افعال حرکتی غایتمند و در نتیجه ناکاملند؛ همانگونه که ارسطو در «مابعدالطبیعه»اش نوشته است: «اگر دارید چیزی می‌آموزید، قبلاً آن را نیاموخته‌اید.» هنگامی که مشغول افعال غایتمند هستید، کارهایی مثلِ نوشتن یک گزارش، ازدواج‌کردن یا پختن شام، رضایتمندی، همواره، یا در آینده است یا در گذشته. این رضایت قرار است به دست آید و پس از آن سپری شود. فعالیت‌های غایتمند تمام‌شدنی‌اند؛ در واقع، آن‌ها به تمام‌شدگی خود معطوفند. ازاین‌رو، آن‌ها خودتخریبی خاصی بروز می‌دهند. در ارزشیابی و نیز پی‌جوییِ چنین فعالیت‌هایی، قصد ما کامل‌کردن آن‌ها است و بعد از زندگی‌مان کنارشان می‌گذاریم.

در مقابل، فعالیت‌های غیرغایتمند، طبیعتاً به غایتی نمی‌رسند و ناتمام نیستند. در تعریف چنین فعالیت‌هایی می‌توانیم بر آنچه ارسطو گفته، تأکید ورزیم: آن‌ها در حال حاضر کاملاً تحقق یافته‌اند: «انسان همزمان می‌بیند و دیده است، می‌فهمد و فهمیده است، می‌اندیشد و اندیشیده است.» کاری لازم نیست انجام دهید تا فعالیت غیرغایتمند انجام پذیرد، جز آنچه هم‌اکنون بدان مشغولید. اگر آنچه در فکر آنید، تأمل دربارۀ زندگی یا وقت‌گذارنی با خانوده یا دوستان است و این همان چیزی است که دارید انجام می‌دهید، در مسیرِ رسیدن به غایتی نیستید: پیشاپیش همان جایی هستید که می‌خواهید باشید. در این صورت، زیستن در لحظه و آنچه با انجام این توصیه بدان دست می‌یابیم، چه معنایی خواهد داشت؟

در لحظه زیستن، ارج نهادن به ارزش فعالیت‌های غیرغایتمندی همچون رفتن به پیاده‌روی، گوش‌سپردن به موسیقی، وقت‌گذرانی با خانواده و دوستان است. پرداختن به این فعالیت‌ها برای تمام‌کردن و کنارگذاشتن آن‌ها از زندگی‌تان نیست. ارزش آن‌ها در گرو آینده یا واگذارشده به گذشته نیست، بلکه ارزش آن‌ها این‌جا و اکنون تحقق یافته است. از این روست که اهمیت دادن به فرایند آنچه انجام می‌دهید، فقط در طرح‌هایی نیست که قصد کامل کردنشان را دارید.

این توصیه به راحتی دچار بدفهمی می‌شود. زیستن در لحظه، ارزش فعالیت‌های غایتمند و ایجاد دگرگونی در جهان را انکار نمی‌کند. چنین برداشتی، اشتباهی وحشتناک است. علاوه‌برآن، نمی‌توانیم از پرداختن به چنین فعالیت‌هایی بپرهیزیم. اما اگر همۀ آنچه بدان اهمیت می‌دهیم، طرح‌هایمان باشند، زندگی‌مان به چیزی خودتخریب‌گر تبدیل شده و در جهت نابودی سرچشمه‌های معنایی که در دل آن‌ است، پیش می‌رود. «زندگی در لحظه» اهمیت دادن بیش از حد به طرح‌ها، به دستاوردها و نتایج را رد می‌کند؛ یعنی چیزهایی که هیچ ارزش ذاتی‌ای برای خود فرایند قائل نیستند.

در لحظه زیستن، گریختن از کار سخت و کشمکش نیست. در کنار طرح‌هایی که در حرفه یا در حیات سیاسی‌تان دلمشغولتان می‌کنند (فعالیت‌های غایتمندی که برایتان اهمیت دارند)، فرایند غیرغایتمندی وجود دارد که در آن به بی‌عدالتی و سربه‌زیر بودن اعتراض می‌کنید. ارزش این فرایند، به گریز از تعهد کاری یا سیاسی نیست. یعنی دلیل «در لحظه زیستن» سلب مسئولیت اخلاقی یا دستورالعملی برای بی‌تفاوتی نیست.

تمرکز روی امر غایتمند، تقریباً در همۀ موارد، تمرکز بر دوری و مخاطره‌آمیزیِ اهدافمان است: فراهم‌کردن مراقبت‌های بهداشتی برای همه، پیشگیری از رواج دوبارۀ برتری نژاد سفید، محدودکردن گرمایش جهانی به دو درجه. پیامدها اهمیت دارند، فعالیت‌هایی که آن‌ها را هدف گرفته‌اند نیز مهمند. نکتۀ اصلی در اعتراض سیاسی، ایجاد تغییر در جهان است. با این حال، خود فرایند اعتراض نیز اهمیت دارد. ارزش به پا خواستن برای آنچه حق است، دست به اعتصاب زدن یا راهپیمایی خیابانی، با ارزش نتایج به‌دست‌آمده، از میان نمی‌رود. آن ارزش، در صورت شکست ما، به کلی محو نمی‌شود. ما تا اندازه‌ای به این دلیل اعتراض می‌کنیم که راه بهتری برای ایجاد تغییر سراغ نداریم و تا حدودی نیز به این دلیل است که ما به زمان حال ارزش می‌بخشیم، ارزشی فارغ از آن‌که آینده چه به بار می‌آورد.









پس از داستان:لبخند ناسور








محمدرضا كاتب


 


 

وقتی برای اولین بار سر بلند كردم، چشمم افتاد به لبخند ناسوری كه گوشه‌ی لب پدرم نشسته بود. من ساكت نشسته بودم روی نیمكت چوبی‌ای كه كنار پنجره‌ی كم‌نور اتاق بود. اما از چشم پدرم من مقابل او ایستاده بودم و با حرف‌هایم فضل‌فروشی می‌كردم. پدرم همیشه خودش را به‌روزترین آدم دنیا می‌دانست. و برای تحقیر من و پدرش این مطلب را شاید هزار بار به رخ‌مان كشیده بود. او مرا تحقیر می‌كرد چون از چشم او من موجودی شكاك ، بی‌نظم و قاعده بودم. و پدرش هم موجودی كهنه و تمام‌شده . پدرم با هر وسیله‌ای كه به دستش می‌رسید پدرش را تحقیر می‌كرد. گاهی كه حالش خیلی خوب بود او را «قاطر مزرعه» صدا می‌كرد. پدربزرگم تمام عمرش را در مزرعه‌ی آبا و اجدادی‌اش گذرانده بود. و حتی برای یك بار پایش را تو شهر نگذاشته بود. از شهر و آدم‌های عقل‌كل‌اش متنفر بود. وقتی پدرم، پدربزرگ را مسخره می‌كرد لب‌های او تندتند به هم می‌خوردند بی آنكه صدایی را بتوانی بشنوی. فكر می‌كنم پدرم او را تحقیر می‌كرد چون عاشق فحش‌های او بود. با آن فحش‌ها می‌فهمید كه چقدر عوض یا حالا بگو عوضی‌ شده. او به این فحش‌ها می‌بالید. نمی‌دانم چطوری بود كه حتی بعد از این همه سال پدرم هنوز خودش را موجودی مدرن حساب می‌كرد. چون مدرن بودن چیز ثابتی نیست. مدرن‌ترین آدم دنیا هم كه باشی باز اگر با زمان تغییر نكنی خیلی زود تبدیل به یك چیز كهنه می‌شوی.اما او فكر می‌كرد مدرن بودن یك مشت صفت ثابت و همیشگی است. شاید به همین خاطر بود كه وقتی میان تاریك‌روشن اتاق، در آن بعد از ظهر ابری دیده بودمش،سنگینی حضور پدربزرگ را آنجا حس كرد. وقتی بچه بودم تمام تلاش پدرم این بود كه من به اصول، نظم و عقلِ من‌درآوردی‌اش احترام بگذارم. نه این كه پدر بدی باشد، نه. مشكل‌اش این بود كه عقلش بر همه چیزش سایه انداخته بود. می‌شد گفت فقط آدم ناسوری است.می‌گویم ناسور، چون گاهی روزهای تعطیل سر یك ساعت خاص می‌آمد سراغم و می‌گفت می‌خواهد با من بازی كند. فكر می‌كنم یكی از رفقای روانشناس‌اش بهش گفته بود كه یك پدر خوب باید برای بچه‌هایش وقت بگذارد و باهاشان حرف بزند و گاهی هم با آنها بازی كند.

بازی ما برای او تكلیف و برای من رفع تكلیف بود. و این طوری بود كه مزه‌ی یك بازی واقعی را هیچ وقت نتوانسته بودم بچشم.

شاید برای همین بود كه وقتی بزرگ شدم آن طور هلاك بازی‌های جورواجور شده بودم . طوری كه زندگی‌ام دیگر خلاصه می‌شد در بازی‌های عجیب و غریبی كه میان زبان‌ها و كلمات صورت می‌گرفت. پدرم حتی در بازی‌هایش هم دنبال هدف و هزار جور چیز دیگر بود. به خاطر همین بازی مورد علاقه‌اش شلیك به كلمات بود. بازی‌اش این طوری بود كه مثلاً پدرم كلمه‌ای را می‌گفت. و من باید در جوابش كلمه‌ای را می‌گفتم كه با كلمه او هم‌معنی و هم‌خانواده باشد. و این طوری بود كه به مرور آن بازی دردناك باعث شده بود من یك كلمه هم‌معنی و ریشه در جواب او بگویم و در ذهنم صدتا كلمه‌ی بی‌معنی و متضاد با آن كلمه را ردیف كنم . و به جای آنكه با كلمات هم‌معنی‌ام جا پای او بگذارم و روش فكر كردن او را یاد بگیرم،همه‌اش دنبال بدلی برای كلمات او باشم . بازی مسخره‌اش زمانی تمام می‌شد كه او كلمه‌ای می‌گفت و من نمی‌توانستم چیزی در جوابش بگویم كه هم‌معنی‌اش باشد. و مثلاً بازی ما تمام می‌شد و من چون بلد نبودم با او همراهی كنم دیگر لذت بازی را هم باید از دست می‌دادم. نمی‌دانست لحظه‌شماری می‌كنم تا بازی ابلهانه‌اش تمام شود و  بدوم بروم تو باغ و تمام آن كلمات متضادی را كه تو ذهنم ساختم مسلسل‌وار به افكار و چیزهایی كه جلوم سبز می‌شود شلیك كنم.

چیز عجیبی كه نمی‌دانستم و ربط به ناخودآگاهم داشت این بود كه در این سن و سال و بعد از این همه سال هوس این بازی با دیدن پدرم دوباره به سراغم آمده بود.شاید این مكان و زمان بود كه این حس را در من دوباره زنده می‌كرد. می‌خواستم یك بار دیگر و شاید برای آخرین بار این بازی را انجام بدهم و این بار دیگر از او ببرم . خب من هر چه بلد بودم و نبودم از او یاد گرفته بودم . و به همین خاطر همیشه بازنده‌ی آن بازی بودم . وقتی خیلی تنها بودم لغتنامه‌ ی كهنه‌ی پدرم را باز می‌كردم و سعی می‌كردم كلمات هم‌معنی را پیدا كنم و به خاطر بسپارم . اما پدرم همیشه چیز تازه‌ای تو آستین داشت كه باعث پیروزی‌اش می‌شد. و حالا می‌خواستم هر طور شده او را ببرم و برای یك بار هم شده مزه‌ی یك بازی واقعی را حس كنم . نمی‌دانم شاید پدرم هم بعد از این همه سال بدش نمی‌آمد باهام دوباره بازی كند. شاید می‌خواست ببیند فراموشی‌ای،چیزی گرفته یا نه، هنوز ذهنش مثل ساعت سوئیسی‌اش كار می‌كند. از چشم او آن ساعت تصویر یك آدم كامل بود. به خاطر همین آن را روز تولدم به من هدیه داده بود، تا یادم باشد چطور باید مراقب زمان و بازی‌هایش باشم و...  فكر می‌كنم به خاطر مهم بودن زمان برای او بود كه همان روز من آن ساعت را باز كرده بودم تا بتوانم گذشت زمان را با چشم ببینم. و چیزی كه دیده بودم فقط یك مشت عقربه و رقاصك بود. خب اگر پدرم قصد بازی داشت من نمی‌توانستم قبول نكنم. برای من بازی فقط بازی بود. هر چند در چشم او این بازی یك جور جنگ بود در لباس یك بازی ساده. پیش خودم او را مجسم كردم تا ببینم اگر این بار بخواهد بازی‌اش را شروع كند دست اول را چطوری می‌آید.اگر قرار باشد كلمه‌ای را بگوید چه كلمه‌ای را می‌گوید كه نشانه‌‌ی كاملی از او باشد. شاید آن كلمه‌ی جادویی برای او كلمه‌ی «پرگار» بود. چون پرگارهای زیادی همیشه تو كشوی میزش بودند كه عاشق‌شان بود و دائم بهشان ور می‌رفت. می‌گفت: «نقطه‌ی مركز پرگار بهترین جای هر صفحه است. درست است كه دایره‌های كوچك و بزرگ زیادی می‌توانی با این مركز بزنی، اما آن مركز همیشه مركز است و تو باید احترامش را حفظ كنی.»

نمی‌دانم، شاید اگر نمی‌گفت مركز آن دایره‌ها، عوض‌اش می‌گفت... بعضی از كلمات بودند كه حتی فراموشی و پیری هم نمی‌توانستند از یادش ببرند. یك جورهایی آن كلمات و حتی باقی كلماتش هم معنی‌های دیگر آن پرگارها بودند.

مجسم كردم اگر او یكی از آن كلمات همیشگی‌اش را به زبان بیاورد من چه باید در جوابش بگویم كه دلم مثل زمانی كه عصبانی در باغ می‌دویدم و كلمات را به زمین و زمان شلیك می‌كردم خنك شود.

یك شیئی را باید اسم می‌بردم كه نشان‌دهنده‌ی نیروی گریز از مركز باشد. تا این طوری شخصیت خودم را برایش رو كرده باشم. و به هزار تا كلمه‌ی دیگر اشاره كرده باشم. در آن سال‌ها بارها و بارها تمرین چنین روزی را كرده بودم تا بتوانم خشم را در صورت سردش ببینم. حیف،چیزهایی كه او می‌گفت، چیزهایی نبود كه او می‌گوید،بلكه چیزهایی بود كه من فكر می‌كردم او می‌گوید. پس همه چیز من بودم و بازی بازی من بود. عجیب این بود كه برای هر كلمه‌ی او من صد تا كلمه‌ی متضاد پیدا كرده بودم كه هر كدامش مثل یك ساطور می‌توانست طوری تكه و پاره‌اش كند كه دو روز تمام باید به تكه‌های شقه‌شده‌اش زُل بزند تا بتواند به یاد بیاورد كه آن خرده‌ریز مال او هست یا نه.

حیف من اهل جنگیدن نبودم. اگر اهل جنگ بودم آنقدر كلمات شقه‌كن در ذهنم جمع كرده بودم كه یك دنیا را می‌شد باهاش سلاخی كرد.

شاید پدرم این را می‌دانست و به همین خاطر هم ازم می‌ترسید. چون دیده بودم با پدرش چه كرده و چطور مقابلش ایستاده و به مغزش شلیك كرده. و بعد مثل یك شكارچی پیروز تفنگش را تو دست گرفته، پا گذاشته روی بدن سرد شكارش و با او عكس گرفته. و بعد هم عكس‌اش را گذاشته جایی كه جلو چشم من و خودش باشد. و حالا می‌ترسید من باهاش همان رفتاری را بكنم كه او با پدرش كرده. به خاطر همین ترس بود كه می‌گفتم او برای روز مبادای خودش حتماً اشیا و كلماتی را كنار گذاشته. او آدم بی‌احتیاطی نبود. می‌دانست باید یك روز با من روبه‌رو بشود. پس حتماً سلاحی را برای روز مبادایش كنار گذاشته بود. مجبور شدم دوباره ذهنم را بگردم تا ببینم او در گوشه و كنار ذهنش برای جنگ نهایی‌اش چه چیزهایی را مخفی كرده یا می‌توانسته مخفی كند. من چاره‌ای نداشتم جز آنكه از چشم خودم او را ببینم همان طور كه او هم در تمام این سال‌ها مرا آن طوری كه بود می‌دید.

بازی بدی نبود، هر چند او این را قبول نداشت. حیران مدتی طولانی همین طور در ذهنم زل زده بودم به لب‌های كم‌خون پدرم. روی لبش كلمات زیادی بود. تازگی‌ها زرنگی می‌كرد و كلمات خودش را پشت كلمات من مخفی می‌كرد. مثلاً خیلی درباره‌ی علم حرف می‌زد. خب عاشق نظم و نظام علم بود. و حالا می‌خواست پشت آن كلمات چیزی را مخفی كند. افسانه‌ای كه او از علم ساخته بود با آن موجود لغزان و لرزانی كه در ذهن من بود از زمین تا آسمان فاصله داشت. شاید برای همین بود كه هی تكرار می‌كرد كه ... «علم بلد است چطور به زمان پیروز شود.» فكر كنم یك جورهایی با زمان مشكل داشت. دائم از زمان حرف می‌زد. فكر می‌كنم مشكل او از اینجا شروع شده بود كه برای فهمیدن بهتر چیزها مجبور شده بود آنها را جزءجزء كند. شاید تنها آرزویش این بود كه بتواند تك‌تك سلول‌های دنیا را زیر میكروسكوپ كهنه‌اش بكشد تا مطئمن شود آنها را درست فهمیده. آنقدر او به این كار دلبسته شده بود كه دیگر دنیا در چشم‌اش یك مشت سلول و ذره‌ی پریشان شده بود. ذره‌هایی كه میان هوا و زمین مثل خودش بی‌هدف معلق بودند و چرخ می‌خوردند.آنقدر او درگیر فهم ذره‌ها شده بود كه دیگر آن چیز كلی به مرور محو شده بود. چون رابطه‌ی بین ذره‌ها گم وگور شده بود. حالا دنیا در چشم او یك مشت ذره‌ی بی‌ربط و معنی بود كه با همدیگر هیچ نسبتی نداشتند. شاید با من بازی كلمات می‌كرد تا من هم مثل او خانواده و ریشه‌ی كلمات را گم نكنم. اعتیاد او به آن میكروسكوپ لعنتی عاقبت كار دستش داده بود. حیف این طور دیدن چیزها باعث می‌شود تو در اوج فهمیدن دچار نوعی از نفهمی بشوی. وقتی جزءهای چیزی را آن طور جداجدا و دور از هم می‌بینی, دیگر نمی‌توانی آن را آن طور كه هست ببینی. این را من بعد از درب و داغان كردن ساعت سوئیسی پدرم فهمیده بودم. كه عقربه‌ها، چرخ‌دنده‌ها و رقاصك‌ها، خود زمان نیستند. بلكه فقط وسیله‌ای هستند كه گذشت زمان را ما به خودمان نشان می‌دهیم.

فكر می‌كنم پدرم هم مثل من مجبور شده بود برای فهمیدن و دیدن بعضی از چیزها، ساعت‌های خودش را جزءجزء كند و بعد هم دیگر آنها را نفهمیده بود. اینجا برای او دیگر آخر خط بود و برای من شروع یك بازی تازه. فكر می‌كنم احساس علاقه‌ای كه او به پرگارهایش داشت، من حالا به پازل‌هایم داشتم. او برای فهمیدن، هر چیزی را جزء‌جزء می‌كرد و یك گوشه می‌گذاشت. و من حالا می‌خواستم برای فهم‌شان آن عقربه‌ها و چرخ‌دنده‌ها را دوباره كنار هم بگذارم تا ببینم این تكه‌های به ظاهر بی‌معنی چه كارهایی كه نمی‌توانند بكنند. جزء‌جزء كردن بیش از حد چیزها، دردسرهای زیادی دارد و یكی‌اش حتماً این است كه همه چیز آرام‌آرام جلو چشم‌هایت تبدیل به شیء یا چیزی بی‌ربط و پرت می‌شود. شاید به همین علت بود كه خواب‌های پدرم پر شده بود از این همه شیء جورواجور، بی‌معنی و ناسور. دوست داشتم دست كم یك دلیل برای خودم می‌آوردم كه چرا نباید آن چرخ‌دنده‌ها، رقاصك‌ها و... را باز كنار هم بگذارم و بنشینم به تماشای كار كردن‌شان.

تصویر مرتبط

 

سوال‌های امروز من خیلی غریب‌تر و بیشتر از سوال‌های پدرم بود. نمی‌شد فقط از یك چشم، و زاویه‌ و پنجره مسائلم را ببینم و جوابشان را هر چند موقتی هم بود، پیدا كنم. شاید بی‌دلیل نباشد كه به در و دیوار اتاقم این همه تصاویر سه‌بعدی زدم. چون دوست دارم در آن واحد از چند زاویه‌ی مختلف چیزها را ببینم و درباره‌شان فكر كنم. به نظر من تك‌بعدی یا سه‌بعدی كردن عكس‌ها و تجربه‌هایمان بیش از آنكه مساله‌ای ذاتی برای عكاسی باشد بیشتر برمی‌گردد به حال و هوای ما در زمان‌های مختلف. پس چه دلیلی وجود دارد كه از زاویه‌های مختلف استفاده نكنیم  و نخواهیم چیزهایمان را كامل‌تر ببینیم. می‌دانستم من هر كاری كنم باز پدرم ازش یك چیز منفی درمی‌آورد. چون فكر می‌كرد من ذاتاً آدم بازیگوش و بی‌مسوولیتی هستم. و چون ترسو و شكاك تشریف دارم،دارم باز طفره می‌روم. پدرم همیشه می‌گفت دیگران را قضاوت نمی‌كنم چون مسوو‌لیت‌پذیر نیستم. شاید به همین خاطر به پازل‌های من اینقدر بدبین بود. فكر می‌كرد می‌خواهم این طوری خودم را بهتر بین شلوغی‌ها و زاویه‌های مختلف گم و گور كنم. و از زیر بار مسوولیت شانه خالی كنم. فكر می‌كنم به همین دلیل بود كه می‌گفت من ذاتاً عاشق نادانی هستم. چون با دست و پا كردن این همه قصه‌ی لغزنده می‌خواهم ارزش دانایی با نادانی را برابر كنم. و این طوری سوال‌هایم را برای همیشه بی‌جواب بگذارم.می‌دانست همه چیز در ذهن من در حال سفری دائمی است. و او می‌خواست معنی و چیزها برای ابد در آن حبس بماند و هر طور هست جلو سفر كلمات را بگیرد. شاید به همین علت هم بود كه آن روز بهم گفته بود:

«هیچ خبر داری پرگارهای من و جورچین‌های تو هم‌معنی و هم‌خانواده هستند.»

شاید راست می‌گفت این طور دنبال جای پا گشتن من فقط یك وسیله بود كه بشود چیزها را بهتر و قاطع‌تر لمس كرد. شاید هم علاقه‌ی من به پازل‌ها از زرنگی‌ام بود. چون وقتم را صرفش می‌كردم. و به خودم می‌گفتم هنوز به ته داستان نرسیدم  و امیدی هست. و شاید به همین دلیل بود كه وقتی برای اولین بار سر بلند كردم و به صورت پدرم خیره شدم متوجه‌ آن لبخند ناسور شده بودم. كلمه‌ی ناسور را پدرم برای زخم‌هایش همیشه به كار می‌برد، نه لبخندش. اما خب در آن لبخند كنایه‌های زیادی بود كه مال پدرم نبود، بلكه مال شرایط عجیب و غریبم بود. شاید پدرم حق داشت و باید بیشتر از این مراقب كلمات و بازی‌هایشان می‌بودم.

 

این مطلب درسایت «انسان شناسی و فرهنگ» و در همکاری  با مجله سینما ادبیات منتشرشد.

کلمات کلیدی: فرا داستان  /  نگاهی به جهان مدرن / نگاهی به جهان پست مدرن

 







خطرات خواندن





یزدان منصوریان



مقدمه
من کتابدارم و تا امروز بخش عمده‌ای از زندگی‌ام با کتاب‌ها و در میان قفسه‌های کتاب سپری شده است. مقاله‌هایی هم در ستایش خواندن نوشته‌ام و مدلی با عنوان «پنج‌ضلعی مطالعه»  پیشنهاد کرده‌ام. به آن امید که این مدل بتواند به سهم خود چارچوبی برای رسیدن به «مطالعۀ مؤثر و مولد» فراهم آورد. ضمناً، «نظریه‌های خواندن»  و «مطالعات خواندن»  نیز از حوزه‌های پژوهشی موردعلاقه‌ام هستند. مقاله‌ای هم با این عنوان نوشته‌ام که از «خواندن رهایی نداریم» و در جایی دیگر از «یازده پاداش خواندن رمان» سخن گفته‌ام و در چندین نشست دربارۀ «لذت خواندن ادبیات» سخنران بوده‌ام؛ اما اکنون که نوشته‌های خودم و همکارانم را مرور می‌کنم، به نظرم می‌رسد ما معمولاً با این پیش‌فرض دربارۀ ضرورت و اهمیت خواندن صحبت می‌کنیم که گویی همۀ ما از تمام مهارت‌های لازم برای مطالعۀ مؤثر برخورداریم؛ یعنی به‌خوبی می‌دانیم که چگونه راه خویش را در میان انبوه آثار و متون بیابیم و از دانش موجود بهترین بهره را ببریم. درحالی‌که چنین پیش‌فرضی بسیار خوش‌بینانه است و باید با نگاهی آسیب‌شناختی نیز به این موضوع بنگریم؛ زیرا خطراتی که فرایند خواندن را تهدید می‌کنند، نه‌تنها از سودمندی فرایند مطالعه خواهند کاست، بلکه در مواردی می‌توانند زیان‌بار باشند که در این یادداشت به نمونه‌هایی از آن‌ها می‌پردازم.

هفت خطر خواندن
دکتر لارس اسوِندسون ، استاد فلسفۀ دانشگاه برگن نروژ، در کتابی با عنوان فلسفۀ ترس به نقل از اولریش بک  (1944-2015)، جامعه‌شناس شهیر آلمانی، می‌نویسد: «سرچشمه‌های خطر دیگر جهل نیست بلکه دانش و شناخت است» (ص 116). ظاهراً عکس این گزاره درست است و آگاهی باید بتواند برای ما ایمنی به همراه آورد؛ اما آگاهی اگر ناب نباشد، می‌تواند برای فرد و جامعه موجب خسران گردد. بر همین اساس، مطالعه اگر به شیوه‌ای درست و اصولی انجام نشود، نه‌تنها سودمند نیست، بلکه مضر هم خواهد بود. به نظرم هفت خطر در کمین مطالعه‌کننده نشسته است که مشتاقان کتاب باید از آن آگاه باشند. این خطرات عبارت‌اند از: 1. خطا در انتخاب متن مناسب و معتبر؛ 2. تفسیرهای شتاب‌زده و نادرست از متن؛ 3.گزیده‌خوانی سوگیرانه؛ 4. مطالعۀ محدود و منقطع (کم‌خوانی و سطحی‌خوانی)؛ 5. پرخوانی و پراکنده‌خوانی؛ 6. تندخوانی؛ و 7. خواندن بیرون از گفتمان.

خطا در انتخاب متن مناسب و معتبر
یکی از خطراتی که فرایند مطالعه را تهدید می‌کند، ناشی از خطا در انتخاب منبع مناسب است. به دلیل انبوهیِ روزافزون منابع ما ناگزیر از گزینش هستیم و نمی‌توانیم همه‌چیز بخوانیم. شیالی رامامریتا رانگاناتان  (1972-1892)، پدر کتابداری نوین هند، توصیه‌های ارزشمندی در این زمینه دارد. در میان خدمات پرشمار او، رانگاناتان بیشتر به دلیل تدوین «قوانین پنج‌گانۀ کتابداری» مشهور است. قوانینی که با هدف بهبود کیفیت خدمات کتابخانه‌ها ارائه شده و همچون نقشۀ راهی برای کتابداران محسوب می‌شوند: 1. کتاب برای استفاده است؛ 2. هر خواننده‌ای کتابش؛ 3. هر کتابی خواننده‌اش؛ 4. در وقت خواننده صرفه‌جویی کنید؛ و 5. کتابخانه ارگانیسمی زنده و روبه‌رشد است . بندهای دوم و سوم به بحث ما ارتباط دارند. به این معنا که هر خواننده‌ای باید اثر متناسب با نیازش را بیابد؛ بنابراین، کتابخانه موظف است نیاز همۀ اقشار را در نظر گیرد و متناسب با نیازشان منابع خواندنی فراهم آورد. در قانون سوم همین موضوع از سوی دیگری مطرح می‌شود. به این معنا که هر اثری مخاطب خودش را دارد و قرار نیست یک اثر برای همگان مناسب باشد. در این دو قانون سخن بر سر کتاب خوب و بد نیست. بلکه مراد رانگاناتان تناسب متن با نیاز مخاطب است؛ بنابراین، هنگام انتخاب متنی برای مطالعه باید ابتدا از خود بپرسیم که آیا من مخاطب آن هستم؟ آیا محتوایش پاسخگوی نیازم هست؟ افزون بر این، هر یک از ما باید بتوانیم به کمک معیارهایی نظیر اعتبار نویسنده و ناشر، سطح روزآمدیِ اثر و استنادهایی که به آثار دیگر دارد، به ارزیابی اعتبار و کیفیت آن‌ها بپردازیم. هر آنچه در بازار نشر منتشر می‌شود، الزاماً معتبر، مستند و موثق نیست و این وظیفۀ ماست که محتوای آثار را ارزیابی کنیم. درنتیجه، نباید هر کتابی را برای خواندن مناسب بدانیم. بلکه باید پیش از مطالعه به کیفیت، اعتبار و تناسب محتوا با نیازهای خود توجه کنیم؛ بنابراین، هر یک از ما باید خود را به مهارت‌های لازم برای انتخاب مناسب‌ترین منابع مجهّز سازیم.

تفسیرهای شتاب‌زده و نادرست از متن
متن بدون خواننده مرده است و با هر بار خواندن دوباره متولد می‌شود. خواننده به متن معنا می‌بخشد، اما این فرایند «معنابخشی»  خود تابعی از ویژگی‌های ذهنی و زبانی اوست و از زمان و زمینه‌ای  که در آن قرار دارد، متأثر می‌شود؛ بنابراین، به دلیل تنوع و تعدد متغیرهایی که در این فرایند نقش دارند، تفسیرها و تعبیرهای خوانندگان از یک متن واحد می‌تواند بسیار متعدد و حتی متضاد باشد. زبان هم که اساساً سرچشمۀ سوءتفاهم و مستعدّ کژتابی است. درنتیجه هر متن مولد تفسیرهای بسیار خواهد شد که در طیفی گسترده قرار می‌گیرند. از تفسیرهای مؤلف‌محور تا تفسیرهای مفسّرمحور که بسیار متفاوت‌اند، تا آنجا که به تعبیر رولان بارت می‌توان از «مرگ مؤلف» سخن گفت. به‌این‌ترتیب، هر خواننده‌ای به درجاتی تلقی خود را از متن معادل با هدف و نیت نویسنده قلمداد می‌کند و نقش ذهن و ضمیر خویش را در خلق معنا از یاد می‌برد. درنتیجه گاه به معنایی متفاوت و حتی متضاد با نیت نویسنده می‌رسد و دچار سوءتفاهم می‌شود. دانش «هرمنوتیک» که خود قلمرویی بسیار گسترده است، به همین مقوله می‌پردازد. هدف هرمنوتیک یادآوری این واقعیت است که آنچه من در مقام خواننده از متن می‌فهمم، الزاماً همان نیست که نویسنده نوشته است؛ زیرا عوامل پیدا و پنهان بسیاری بر فهم من از متن تأثیر می‌گذارند. درنتیجه اگر به‌راستی می‌خواهم مراد نویسنده را دریابم و گرفتار بدفهمی نشوم، باید بکوشم افق ذهنی خود را تا آنجا که ممکن است با افق ذهنی نویسنده همسو سازم. هرچند رسیدن به این هدف دشوار است، دست‌کم آگاهی از وجود مؤلفه‌هایی که در بروز تفسیرهای نادرست نقش دارند، می‌تواند آگاهی‌بخش باشد؛ بنابراین، خواننده‌ای که هرمنوتیک را می‌شناسد و از احتمال تفسیرهای نادرست آگاه است، همیشه با احتیاط به متن نزدیک می‌شود و از تفسیرهای شتاب‌زده پرهیز خواهد کرد؛ اما مخاطبی که از وجود این پیچیدگی‌ها آگاه نیست، گرفتار نوعی فروکاهی و تقلیل‌گرایی  خواهد شد و خود را در حصاری از تفسیرهای نادرست گرفتار خواهد کرد. به تعبیر دانیل پناک در کتاب همچون یک داستان: «ما که در چنگال مصلحت‌اندیشی‌های خود گرفتاریم، واژه‌های خود را به جای گفتار کتاب می‌نشانیم. به جای آنکه فرصت دهیم تا معرفت کتاب بر زبانمان جاری شود، به جای کتاب سخن می‌گوییم». (ص 102)

گزیده‌خوانی سوگیرانه و همراه با پیش‌داوری
پیش‌تر، از گزینش در خواندن سخن به میان آمد و آن را به عنوان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر معرفی کردم؛ اما اگر همین گزینش، شکلی جانب‌دارانه و همراه با تعصب به خود گیرد، به خطری تازه تبدیل خواهد شد. اگر معیارهای گزینش ما به نحوی باشد که خود را به یک یا چند متن خاص محدود کنیم و با پیش‌داوری و به دلایلی ناموجه منابع دیگر را تعمداً نادیده بگیریم، خود را از بخشی از دانش مفید محروم ساخته‌ایم و دچار «حرمان اطلاعاتی» و «نزدیک‌بینی معرفتی» خواهیم شد. گاهی دانسته‌ها و شنیده‌های ما از آثار یک نویسنده یا شکل خاصی از منابع بر داوری ما تأثیر می‌گذارد. مثلاً اگر بسیاری از منتقدان آثار نویسنده‌ای را تحسین کنند، ما با خوش‌بینی به مطالعة آن‌ها خواهیم پرداخت. برعکس اگر بر آن خرده بگیرند، نگاه ما بدبینانه خواهد بود؛ بنابراین، ما پیش از مطالعۀ متن، منظر و موضع مشخصی داریم که بر ارزیابی ما تأثیر خواهد گذاشت. درنتیجه هرگز با ذهنی خالی با یک متن جدید مواجه نخواهیم شد و اگر این ذهنیت به هر دلیل مغرضانه باشد، تلقی ما از متن مستعد لغزش خواهد بود. توضیحات بیشتر را در یادداشتی با عنوان «نقطۀ نامعلوم آغاز و پایان در فرایند خواندن» نوشته‌ام. افزون بر این، گاه به دلایلی برخی از منابع را تعمداً نادیده می‌گیریم و دامنۀ مطالعات خود را به یک یا چند منبع مشخص محدود می‌کنیم.

مطالعۀ محدود و منقطع (کم‌خوانی و سطحی‌خوانی)
مطالعه زمانی مؤثر و مفید است که از نظر زمانی مستمر باشد و از نظر محتوایی نیز به یک یا چند متن خاص محدود نشود. بلکه خواننده به شکلی پیوسته و منسجم در طول زمان مجموعه‌ای از آرا و اندیشه‌ها را مطالعه کند تا به بینش عمیقی از موضوع مورد نظر دست یابد؛ زیرا مطالعه‌ای که جاری و جامع نباشد، برای ما فقط دانش ناچیزی به همراه خواهد آورد که از کارآیی لازم برخوردار نخواهد بود. الکساندر پوپ ، شاعر انگلیسی قرن هجدهم، در این زمینه می‌گوید: «دانشِ اندک چیزِ خطرناکی است» ؛ زیرا اطلاعات نابسنده می‌تواند گمراه‌کننده باشد و به نتایجی مخدوش و همراه با مغالطه منجر شود. درنتیجه اطلاعات ناکافی دربارۀ یک موضوع گاه از بی‌اطلاعی از آن خطرناک‌تر است. دانش ناقص زمینه‌ساز تصمیم‌های نادرست می‌شود و پیامدهایی پرهزینه به دنبال خواهد شد. در برخی از موضوعات این نگرانی به‌مراتب عمیق‌تر است. مثلاً اطلاعات پزشکی ناقص و نامعتبر که امروزه انبوهی از آن‌ها در وب وجود دارد، می‌تواند برای بیماران عواقب هولناکی به دنبال داشته باشد. کافی است با یک کلیدواژۀ پزشکی – مثل اسم یک دارو یا بیماری – در موتورهای کاوشی جست‌وجو کنید. خواهید دید که سیلی از اطلاعات نامعتبر، تکراری و بدون استناد ظاهر خواهد شد. بدیهی است که کاربران مسلط به مهارت‌های سواد اطلاعاتی به این منابع با دیدۀ تردید می‌نگرند و پیش از هرگونه تصمیم، می‌کوشند ابتدا منابع مستند را بیابند و به یک سایت یا وبلاگ بی‌نام‌ونشان تکیه نخواهند کرد.

پرخوانی و پراکنده‌خوانی
پرخوانی آفت دیگری است که دوستداران کتاب را تهدید می‌کند. خواندن زمانی سودمند است که با تأمل همراه باشد تا به کار آید و سودمند باشد. اگر انبوهی از اطلاعات پراکنده را به مغز بسپاریم بی آنکه فرصتی را برای درک و فهم آن در نظر گیریم، آنگاه خواندن به نتیجه‌ای مطلوب منجر نخواهد شد. اگر حجم و پراکندگی این اطلاعات از توان تحلیل و تفسیر ما بیشتر باشد، نه‌تنها آگاهی‌بخش و رهایی‌بخش نیست که می‌تواند زیان‌بار هم باشد؛ زیرا قرار نیست مغز ما مثل مخزنی از اطلاعات پراکنده عمل کند و فقط مجموعه‌ای از داده‌های نامرتبط را به خاطر بسپرد. بلکه هر گزاره‌ای که می‌خوانیم باید زمینه‌ساز درک و فهمی تازه باشد و برایمان آگاهی ناب به ارمغان آورد. ما باید بتوانیم میان آنچه می‌خوانیم و آنچه می‌دانیم ارتباطی منسجم برقرار سازیم تا دانش و بینش خود را ارتقا بخشیم.
خواندن همچون گفت‌وگویی میان ذهن خواننده با متن است. این گفت‌وگو نمی‌تواند در هیاهویی از انواع صداها و پیام‌های آشفته، به‌درستی برقرار شود. خواندن نیازمند سکوت است تا معنا به‌درستی در ذهن خواننده خلق شود و مطالعه مؤثر باشد؛ بنابراین، باید مراقب پرخوانی باشیم و از یاد نبریم هر کتابی ارزش یک بار خواندن را ندارد؛ زیرا عمر ما کوتاه‌تر از آن است که بخواهیم از طریق آزمون‌وخطا با دریایی از متون مواجه شویم. ما باید بر اساس معیارهایی مشخص بهترین منابع را انتخاب کنیم و خود را به سیلاب بازار نشر نسپاریم.

تندخوانی و پیامدهای آن
تندخوانی فرصت اندیشه دربارۀ آنچه را می‌خوانیم از ما سلب می‌کند. مطالعه مسابقه نیست. برنده و بازنده ندارد. بازنده کسانی هستند که کتاب نمی‌خوانند و به نخواندن خود می‌بالند. در مقابل همۀ کسانی که با هدف یادگیری به آثار و متون مختلف مراجعه می‌کنند، نیکبخت هستند؛ زیرا خود را در مسیر آموختن قرار داده‌اند؛ اما نباید از یاد ببریم که موفقیت در این فرایند با شاخص‌های کمّی ارزیابی نمی‌شود. آنچه بیش از کمیت خواندن اهمیت دارد، کیفیت آن است. لارس اسوِندسون در بخش دیگری از کتاب فلسفۀ ترس با استناد به نیکلاس لومان می‌نویسد: «پیشرفت تکنولوژی چنان سریع شده است که ما زمان کافی برای جمع‌آوری اطلاعات نداریم و همین به نوبۀ خود منجر به تضعیف توانایی ما برای دست زدن به انتخاب‌های عقلانی می‌شود» (ص 116). این شتاب‌زدگی دستاورد نیکویی به ارمغان نخواهد آورد. امروز در دنیا صحبت از «آهسته‌خوانی»  است. آهسته‌خوانی به معنای «کندخوانی» نیست. بلکه به معنای مطالعۀ فعالانه و همراه با «تفکر انتقادی» است. مطالعه‌ای که می‌توان آن را گفت‌وگویی همدلانه میان متن و مخاطب تصور کرد. مطالعه‌ای که با کنجکاوی و پرسشگری همراه است. توضیحات بیشتر در این زمینه را قبلاً در مقاله‌ای با عنوان «آهسته‌خوانی و بازخوانی: تأملی بر فرایند در خواندن و بهبود کیفیت مطالعه» نوشته‌ام.

خواندن بیرون از گفتمان
هر موضوع علمی، ادبی یا هنری درون «گفتمان»  خاص خود شکل می‌گیرد و معنا می‌یابد. بدون آگاهی از این گفتمان نمی‌توان به درک درستی از موضوع مورد نظر رسید. برای «گفتمان» تعاریف متعدد و نسبتاً متفاوتی وجود دارد؛ اما به بیانی ساده می‌توان گفت که گفتمان مجموعه‌ای درهم‌تنیده از واژگان، مفاهیم و تعاریف مرتبط در یک زمینه است که کلیتی یکپارچه از دانش را در آن قلمرو می‌سازد. مجموعه‌ای از گفتارها و نوشتارها که به یک بدنۀ موضوعی دانش در یک دوره تاریخی هویت می‌بخشد و قلمرویی برای تفکر و تعامل اندیشه فراهم می‌آورد. گفتمان‌ها می‌توانند تاریخی، جغرافیایی یا موضوعی باشند. مثلاً می‌توان از گفتمان حقوق کودک در جهان معاصر سخن گفت که مجموعه‌ای از باورها، بحث‌ها و اندیشه‌ها دربارۀ این موضوع در روزگار ماست؛ بنابراین، من در مقام خواننده باید از حضور و سایۀ گفتمان بر متنی که می‌خوانم، آگاه باشم و ویژگی‌های آن را بشناسم. به سخنی دیگر هر بخش در سایۀ آن کلیت معنا می‌یابد. بدون در نظر گرفتن کلیت مورد نظر، فهم و درک ما از متن ناقص و مخدوش خواهد بود. کسانی که به خواندن گزیده‌هایی کوتاه از آثار نویسندگان در شبکه‌های اجتماعی دل‌خوش هستند، بی‌آنکه کلیت این آثار را بشناسند و با حال‌وهوای ذهنی نویسندگان آشنا باشند، در معرض این خطرند؛ زیرا یک جملۀ بیرون از حال‌وهوای متن اصلی می‌تواند فریبنده و حتی گمراه‌کننده باشد. درحالی‌که خواننده از این مسئله بی‌اطلاع است و تصور می‌کند با همان تک‌جمله به عمق موضوع پی برده است.

فرجام سخن
خطرات خواندن بیش از آنکه در نفس خواندن نهفته باشد، در نوع مواجهۀ ما با آثار و متون رخ می‌دهد. اگر ما تصویر روشنی از مهارت‌های خواندن در اختیار نداشته باشیم، ممکن است از خطرات ناشی از مطالعۀ سطحی، شتاب‌زده و بیرون از گفتمانِ مرتبط با موضوع آسیب ببینیم. ما به «مهارت‌های خواندن»  نیاز داریم که خود بخشی از مجموعه‌ای بزرگ‌تر با عنوان «سواد اطلاعاتی»  شناخته می‌شود. مواجهۀ منطقی و خردمندانه با منابع خواندنی هنری است که باید بیاموزیم. مرزی باریک میان «مطالعۀ کارآمد و اثربخش» و «مطالعۀ ناکارآمد و زیان‌بار» وجود دارد که هر خواننده‌ای باید در فرایند یادگیری خویش آن را بیابد. مطالعه در غیاب سواد اطلاعاتی و تفکر انتقادی نه‌تنها مفید نیست که می‌تواند خطرناک باشد. منظور از سواد اطلاعاتی مجموعه مهارت‌هایی است که ما را قادر می‌سازد نیاز اطلاعاتی خود را بشناسیم، از وجود بهترین منابع برای پاسخگویی به آن‌ها آگاهی یابیم، به نحو مؤثری این منابع را بکاویم، مناسب‌ترین بخش‌ها را برگزینیم و اطلاعات تازه را به نحوی با دانش قبلی خود ترکیب کنیم که منجر به خلق دانش تازه شود. دانشی که بتواند در حل یک مسئله یا رسیدن به تصمیمی درست به کار آید. کسانی که این مهارت‌ها را دارند، می‌توانند راه خویش را در انبوه منابع متنوع بیابند و هر روز دامنۀ دانش خویش را گسترش بخشند؛ بنابراین، با استناد به اصل «آزادی خواندن»  باید طیف وسیعی از منابع در اختیار مشتاقان قرار گیرد و آنان با اتکا به مهارت‌های خود در این منابع جست‌وجو کنند و بر اساس نیازشان مناسب‌ترین آثار را انتخاب کنند. سپس با نگاهی انتقادی به ارزیابی محتوای هر یک بپردازند و در نهایت بهترین بهره را به دست آورند.





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox